منتظران مهدی بخشایش

ابزار وبلاگ

آموزش وبلاگ نویسی

آلبوم صوتی

پوستر

شبیه خوانی بخشایش

قالب مذهبی وبلاگ

کاریکاتور

کتابخانه

نرافزار

ویدیوها

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...... ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه می شد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟نظری فرما بر کوچه تاریکمان . که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...... این صفحات برگ برگ روزهای انتظاری ست که به امید امدنش از پس هم ورق می زنیم.... العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی.....
 
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش



اين مصيبت را بخوان

عالم بزرگوار (شيخ كاظم سبتى رضوان الله تعالى عليه ) فرمود: يكى از علماى بزرگ و معروف نزد من آمد و فرمود: من از طرف (آقا حضرت عباس ‍ (ع )) براى شما پيغامى آورده ام .
گفتم : بفرمائيد چه پيغامى است من در خدمت شما هستم ؟.
فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت (حضرت ابوالفضل (ع )) مشرف شدم ، حضرت به من فرمود: به (شيخ كاظم سبتى ) بگو: چرا اين مصيبت را نمى خوانى ؟ از اين به بعد اين مصيبت را هم بخوان ، و آن اينستكه (هر وقت سوار كارى از پشت اسب بزمين مى افتد در وقت افتادن دستهاى خود را مثل سپر قرار ميدهد و دستهايش را اول به زمين مى رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار كار با صورت به زمين نيفتد.
چه حالى خواهد داشت آن كسى كه سينه اش مورد هدف تيرها قرار گرفته باشد و دستهايش را هم بريده و با گرز آهنين بر سرش زده باشند و اميدش ‍ نيز از رساندن آب به خيام حرم قطع كرده باشند و با صورت به زمين افتد.)(



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر


قاى عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: (من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: (از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.

(اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ)
همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.
سوره فاطر: آيه 28



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

در بنى اسرئيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :
چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت : من او را مى فريبم .
ابليس پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. شيطان گفت : تو اهل او نيستى و اين ماءموريت از تو ساخته نيست ، او زنها را تجربه نكرده است . ديگرى گفت : من او را مى فريبم . پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه شراب ، گفت : او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت : من او را فريب مى دهم ، پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خير و عبادت ! ، شيطان گفت : برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهى .
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده ، مشغول نماز شد، عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت : اى بنده خدا من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام ؛ يعنى توبه كرده ام ، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم .
عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم بر نماز قوت پيدا كنم . شيطان گفت : برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن . عابد گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ شيطان گفت : از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت . مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است ، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت : تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم . عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت : اى بنده خدا! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى ، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است . عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت ، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است ! مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش  كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام ، و بهشت را بر او واجب گردانيدم ؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

 

منتظران مهدی

...من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟...

حجت الاسلام و المسلمین عالی در یکی از سخنرانی های خود به بیان داستانی از زندگانی آیت الله حسن زاده آملی پرداختند که در کنار نشان دادن عقوبت کوچکترین رفتارهای انسان در دنیا و عقبی به بیان لطافت روح این عالم برجسته نیز می پردازد:

"آیت الله حسن زاده روحیه بسیار لطیفی دارند و از علمای وارسته می باشند.ایشان می گفتند: من از سالها قبل تابستان ها می رفتم روستایمان در اطراف آمل که خنک بود. معمولا شاگردان می آمدند. صبح ها درس و بحث داشتیم. برمی گشتم استراحت می کردم تا برای بعد از ظهر آماده شوم. به این خواب ظهر خیلی احتیاج داشتم. یک روز ظهر خواستم بخوابم بچه ها شلوغ می کردند. من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟
رفتم شیرینی خریدم آوردم تا دل بچه ها را به دست آورم. اما دیدم دلی که شکست به این راحتی به دست نمی آید. به همسرم گفتم مسافرتی می روم. از آن محل آمدم آمل. از آنجا بلیط گرفتم آمدم تهران و از آنجا آمدم تبریز محضر استادمان آیت الله سید محمد حسن الهی طباطبایی(برادر علامه طباطبایی) که می گفتند اگر از نظر عرفانی و علمی از علامه طباطبایی بیشتر نداشت کمتر هم نداشت.
هنوز به تعارفات اولیه می گذشت که خود ایشان گفتند راستی آقای حسن زاده! آیت الله قاضی طباطبایی (از عالم برزخ) از شما گله داشت.آیت الله قاضی از دنیا رفته بودند اما با بعضی از شاگردانشان در ارتباط بودند. آقای حسن زاده گفتند گله ی ایشان چه بود. آقای الهی گفتند: آقای قاضی گله شان این بود که آقای حسن زاده با این کارهایش می خواهد خدمت امام زمان برسد.آقای حسن زاده می گوید من سرخ شدم. گفتم همان کاری را کردم که به خاطرش از آمل آمدم اینجا تا کمی دلم خالی شود و سبک شوم..."


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانها وحکایت ها
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اقرار دشمن به فضل امام جواد (ع )
ريان بن شبيب روايت كند: همين كه ماءمون اراده كرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد عليه السلام در آورد، خبر به عباسيان رسيد و بر آنها گران آمد و آنرا عملى پر خطر شمردند و ترسيدند كه ماجراى امام رضا عليه السلام دوباره تكرار شود. پس نزديكان و خويشان ماءمون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى اميرالمؤمنين ! از اين امر كه قصد نموده اى ، صرف نظر كن ! از آن ترسيم كه چيزى كه خدا ما را مالك آن قرار داده ، از دستمان برود و لباس عزتى كه بر تن ماست از ما گرفته شود و تو آن چه را كه ميان ما و اين قوم روى داده است و مى دانى و بر كارى كه خلفاى راشدين قبل از تو به آنان انجام داده اند. همچو تبعيد و تصغير، آگاهى ، وقتى آن طور با رضا رفتار و عمل نمودى ، ما به خطر افتاديم ، تا اين كه خدا ما را از آن دشوارى رهانيد و كفايت را نسبت به ابن الرضا برگردان ! و دخترت را به عقد كسى از خاندان خود كه شايستگى دارد، در آور!
ماءمون به ايشان گفت : اما درباره آنچه كه بين شما و آل ابى طالب وجود دارد، بايد گفت كه شما، خود سبب آن بوده ايد و اگر انصاف مى داشتيد، در مى يافتيد كه آنان از شما سزاوارترند. اما آنچه كه ديگران ، پيش از من نسبت بدانان انجام داده اند، بايد گفت كه چنين عملى قطع رحم است و پناه بر خدا عملى ! به خدا سوگند! از اين كه رضا را وليعهد خويش ساختم پشيمان نيستم ! من از او خواستم كه امارت را بر عهده گيرد و مرا از آن رها سازد، ولى خوددارى نمود، و اين تقدير الهى بود.
و امام ابو جعفر، محمد بن على ، من او را برگزيدم ، چرا كه با سن كم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و اين امرى شگفت و عجيب است . اميدوارم آن چه كه من از او مى دانم ، براى مردم نيز روشن شود، كه در اين صورت خواهيد فهميد كه نظر درست همان است كه من در او ديده ام .
آنان در جواب گفتند: اين جوان اگر چه تو را به حيرت آورده ، اما كودكى است كه نه چيزى ميداند و نه به دين آشناست ؛ پس او را واگذار تا ادب بياموزد و در دين به فقاهت رسد، سپس همانطور كه خواهى عمل كن !



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

جوانى در حال احتضار به سر مى برد كه رسول اكرم - ص - بالاى سرش ‍ حضور يافته ، فرمود: بگو لا اله الا الله . زبان جوان بسته شد و هر چه حضرت تكرار كرد او نتوانست بگويد. به زنى كه بالاى سر جوان بود فرمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ عرض كرد بله ، من مادر او هستم . فرمود: از دست او ناراحتى ؟ گفت : بله ، شش سال است كه با او حرف نزده ام . حضرت فرمود: از او راضى شو.
آن زن گفت : رضى الله عنه برضاك يا رسول الله ؛ به خاطر رضايت تو، خدا از او راضى شود. چون اين كلمه را گفت زبان آن جوان باز شد، حضرت فرمود: بگو لا اله الا الله
گفت : لا اله الا الله .
حضرت فرمود: چه مى بينى ؟
عرض كرد مرد سياه بد چهره اى با لباسهاى چرك و كثيف و بويى بد و گنديده كه نزد من آمده و گلو و راه نفس مرا گرفته است .
حضرت فرمود: بگو: يا من يقبل اليسير و يعفوا عن الكثير، اقبل منى اليسير واعف عنى الكثير انك انت الغفور الرحيم  آن جوان اين دعا را گفت ، حضرت به او فرمود: حال نگاه كن چه مى بينى ؟ گفت : مردى سفيد رنگ ، نيكو صورت و خوشبو، با لباسهاى پاك و پاكيزه نزد من آمد و آن مرد سياه چهره پشت كرده و مى خواهد برود. حضرت فرمود: اين دعا را تكرار كن ، تكرار كرد. فرمود: حال چه مى بينى ؟ عرض كرد: ديگر آن سياه را نمى بينم و آن شخص سفيد نزد من است و در آن وقت جوان وفات كرد



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

تقديم به پرچمدار و مشوّق دلسوز نماز حجت الاسلام والمسلمين آقاى محسن قرائتى

* * *

ناصر و عليرضا با شتاب فراوان به سمت ورزشگاه حركت مىكردند.
سر و صداى ماشينها، رفت و آمد آدمها، وسايل زيباى ويترين مغازهها، شيرينى قنادىها، گلهاى رنگارنگ گل فروشىها و....
هيچ يك نمىتوانست فكر آن دو را به خود مشغول كند.
آنها به هيچچيز فكر نمىكردند، جز «مسابقه فوتبال».
ناصر و عليرضا در سال سوم راهنمايى درس مىخواندند.
آن دو از زرنگترين دانش آموزان كلاس و از بازيكنان خوب تيم فوتبال مدرسه صدر محسوب مىشدند.
قرار بود آن روز تيم فوتبال مدرسه آنها، با تيم فوتبال مدرسه حافظ مسابقه بدهد.
چند روز پيش آقاى سعيدى، مدير مدرسه، اعضاى تيم را به دفتر خود فراخواند و خبر مسابقه را به آنها داد.
او گفت: «اين يك مسابقه مهمى است و من انتظار دارم كه شما در اين مسابقه پيروز شويد و اگر بازى را ببريد، جايزه مناسبى برايتان فراهم خواهم كرد».
بچهها نيز كه از شادى در پوست خود نمىگنجيدند، تمام اين چند روز را تمرين كرده و خود را براى مسابقه آماده نمودهبودند.
آن روز، روز خوبى براى عليرضا و ناصر بود.
آن دو مصمم بودند كه حتماً خوب بازى كنند و جهت پيروزى تيمشان تلاش نمايند.
حالا آنها با سرعت بيشترى مىخواستند به ورزشگاه برسند و خود را براى مسابقه آماده كنند.
بعد از چند دقيقه به آنجا رسيدند و مستقيماً به طرف دوستان خود رفتند و به آنان سلام كردند.
پس از سلام و احوال پرسى، ناصر و عليرضا فورى لباسهايشان را در آورده ولباس ورزشىشان را پوشيدند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
گفتگوى دو شيطان در باره بسم اللّه
يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد.
شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد:
چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟
شيطان لاغر، جواب داد:
من بر شخصى مسلّط و ماءمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر كار، مانند: خوردن ، آشاميدن ، ...، زبانش به ذكر بسم اللّه الرحمن الرحيم گويا است ، از اين رو از نفوذ در او، و شركت در كارهاى او محروم هستم . و همين سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم ، چطور چاق شده اى ؟
شيطان چاق پاسخ داد:
چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى بسم اللّه نمى گويد، مثلا هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلا به ياد خدا نيست .(3)
پس اى مؤ منين در اول هر كارى بسم اللّه الرحمن الرحيم يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود.


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

چراغ قبر

شاعر با اخلاص ، مدّاح با وفا، مخلص اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام ((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمودند:
در اصفهان يك تكيه بانى بود بنام ((ميرزا محمد)) كه ايشان حالاتى داشت . يك روز به او گفتم براى ماتعريف كن كه در اين قبرستان چه ديدى ؟
گفت : يك روز جنازه اى را از بروجن بنام ((آسيد حسن )) آوردند اينجا دفن كردند، صاحبان آن جنازه بعد از اتمام دفن آمدند پيش من و گفتند: ما مى خواهيم هر شب سر قبر اين مرحوم چراغى روشن باشد، اين يك دله و پيت نفت و اين هم چراغ و اين هم مزد اين كارت ، مبادا يادت برود و اين چراغ راروشن نكنى .
گفتم : چشم روى چشمانم . آنهارفتند. من هم هرشب چراغ را سر قبر اين بنده خدا روشن مى كردم ، تا اينكه يك شب زمستان هواخيلى سرد بود. گفتم ، امشب ((آسيد حسن )) چراغ نمى خواهد؛ كى حالش را دارد توى اين سرما برود سر قبر چراغ روشن كند. ولش كن ؛ او مُرده وكسى هم نمى بيند. نفت هاى دَله و پيت را هم ريختم توى چراغ خودم .
در اين هنگام ديدم يكى باشتاب در حجره را مى زند!، هم شب است و هم هوا سرد، اعتنا نكردم ، گفتم : هركس كه هست يك مقدار در ميزند و بعد خسته مى شود مى رود، ديدم خير همينطور دارد در ميزند، بلند شدم دم در آمدم و گفتم كيست ؟
گفت : در را باز كن .
گفتم : توكى هستى ؟
گفت : من سيد حسن هستم ، نفتهايم را كه توى چراغت ريختى هيچى ، چرا چراغم را روشن نكردى ...؟
ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، گفتم : چَشم ؛ آقا ديگه روشن مى كنم .
گفت : مبادا ديگه چراغ قبر مرا روشن نكنى ؟ گفتم : چَشم ، آمدم بيرون كسى را نديدم . آمدم سر قبر و چراغ را روشن كردم .



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

وصيت علامه حلى قدس سره به فرزندش

 علامه حلی 
بسم الله الرحمن الرحيم .
پسركم ! خداوند تعالى تو را بر انجام دادن فرمانشهايش استوار بدارد و بر عمل خير و ملازمت آن توفيق ات دهد و به سوى آنچه دوست مى دارد و راضى است ، رهنمايت باشد و به انچه از خيرها ارزو دارى و خواهانى ، برساندت و در دنيا و آخرت سعادتمند كند و هر چه كه با آن ، چشم روشن مى گردد، هديه ات كند و عمر نيكو وزندگى آرام و خوش روزگارت را سپرى سازد و مهر (صالح است ) بر اعمالت بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى ات كند و از بركتها بزرگ و والايش بر تو ببارند و خداوند از هر بلا و سختى دورت بدارد و بديها را از تو دفع كند!
بدان ! كه من در اين كتاب (قواعدالاحكام ) چكيده و فشرده احكام را به گونه اى موجز آوردم و پايه هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارتهايى روان روشن ساختم و راه رشد و طريق استوار را واضح كردم .
تاليف اين كتاب به هنگامى است كه پنجاه سال از عمر را گذرانده ام و وارد دهه شصت زندگى شده ام . دهه شص زندگى آنى است كه مهتر خلايق (جناب رسول الله صلى الله عليه و آله ) فرموده : (ان ، اغازگاه هجوم مرگ است (16)))
حال اگر خداوند تعالى (در اين دهه بر من مرگ را نوشته باشد و ان را با (قدر )ش حتمى كرده باشد، از آن جا كه او فرمانش را بر بندگان حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم - همان گونه كه خداوند تعالى وصيت را بر من واجب و بخصوص هنگام احساس مرگ مرا مامور به آن كرده است - (تو را مخاطب ساخته ) و برايت و صيت مى كنم به :



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم  

ايام حج فرا رسيده بود. امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدينه را ترك كردند. در بين راه از قافله عقب مانده و آن را گم كردند، خرج و خوراك آنها نيز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چيزى نداشتند كه بخورند، به سراغ خيمه اى كه در آن بيابان به چشم مى خورد رفتند، پيرزنى را در آنجا يافتند. به او گفتند: ما تشنه هستيم آيا نوشيدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم كه مى توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده كنيد. آنها از شير آن گوسفند نوشيدند. سپس گفتند: ما گرسنه نيز هستيم ، آيا غذايى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را كه تنها دارايى من است سر ببريد تا برايتان غذا بپزم . يك نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح كرد و پوست آن را كند و پيرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طايفه قريش هستيم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت كرديم ، تو نزد ما بيا تا نيكى تو را جبران كنيم . اين را بگفتند و رفتند.
چيزى نگذشت كه شوهر آن زن به خيمه بازگشت و زن جريان ميهمانان و ذبح گوسفند را براى او تعريف كرد. مرد عصبانى شد و گفت : چرا گوسفند مرا براى عده اى كه نمى شناختى كشتى ؟ مدتى از جريان گذشت . فقر و تنگدستى آن زن و مرد را آزار مى داد تا اين كه سرانجام مجبور شدند به مدينه روند تا سر و سامانى به زندگى خود دهند. وارد مدينه شدند و به حفر چاه و جارى كردن آب مشغول شدند و با مزدى كه مى گرفتند زندگى مى گذراندند. روزى آن پيرزن از كوچه اى عبور مى كرد، امام حسن (ع ) جلوى در خانه اش نشسته بود و او را شناخت ، ولى پيرزن آن حضرت را نشناخت . حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن آمد، به او فرمود:
آيا مرا مى شناسى ؟
زن گفت : نه ،
حضرت فرمود: من ميهمان آن روز تو هستم كه از گوسفندت براى ما غذا فراهم كردى !
زن گف ت : ولى من به ياد نمى آورم .
حضرت فرمود: مانعى ندارد، اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم . آنگاه دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و هزار دينار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش نزد امام حسين (ع ) فرستاد. امام حسين (ع ) به زن فرمود:
برادرم حسن چقدر به تو كمك كرد؟
زن گفت : هزار دينار و هزار گوسفند. امام حسين نيز دستور داد همان مقدار به او كمك كرد.
سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت :
امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - چقدر به تو كمك كرده اند؟
زن گفت : روى هم دو هزار دينار و دو هزار گوسفند. عبدالله دستور داد دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت : اگر اول نزد من آمده بودى آن دو بزرگوار را به زحمت نمى انداختى (و همه اين مقدار را من به تو مى دادم ).
زن با آن همه مال و ثروت نزد شوهر خود بازگشت .(33)


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

داستان خزيمه و عكرمه

خزيمه ابن بشر مردى توانگر و ثروتمند بود از طايفه بنى اسد كه بسيار بخشنده و صاحب كرامت و در زمان سليمان بن عبدالملك زندگى ميكرد
خزيمه در احسان و نيكى و دستگيرى از فقرا و مستمندان و درماندگان زبانزد همه بوده بطوريكه خودش در نعمت و آسايش زندگى ميكرد دوست ميداشت همه مثل او در رفاه باشند و كسى محتاج و نيازمند نباشد اما روزگار طبق ميل خزيمه رفتار نكرد رفته رفته پشت به وى نمود ثروت و دارائى و امكاناتش همه از دست رفت بحاليكه محتاج كسانى گرديد كه خودش بآنان مساعدت مينمود
دوستان و رفقا و اطرافيان خزيمه كه چندين بار مساعدتهاى جزئى كردند و لكن زود خسته شده رو گردان شدند و خزيمه ديد آنها در مساعدت تغير احوال داده و پشت گوش مياندازند و بجاى كمك خشونت نشان ميدهند و آبروى و شخصيت خزيمه را ميگيرند تا مقدارى كمى مساعدت نمايند وقتى باين حالت رسيد به همسر خودش كه دختر عمويش هم بوده گفت از اين ببعد ميخواهم درب منزل را بسته از خانه خارج نشوم و رويم به روى كسى مواجه نشود و از هيچ كس مساعدتى طلب ننمايم تا دم مرگ در منزل بنشينم و اين رفتار را ادامه داد اما روزگار خيلى سخت ميگذشت هر چه داشت تمام شد و هيچ چيز باقى نماند خزيمه در فكر و انديشه بود كه چه كار بكند؟ و چطور ادامه حيات كند؟ يكى از دوستان خزيمه بنام عكرمه فياض ربعى كه استاندار منطقه جزيره در آن زمان بوده (آذربايجان فعلى )، و مردى بود مثل خزيمه صاحب كرم و احسان روزى در مجلس عكرمه صحبت از خزيمه پيش آمد و عكرمه از احوال وى جويا گرديد و از اطرافيان پرسيد خزيمه كجاست ؟ و چه كار ميكند؟ گفتند يا امير خزيمه تهى دست شده و هيچ مالى و ثروتى برايش باقى نمانده است بطوريكه درب خانه را بسته و با هيچكس تماس ندارد و با عسرت و مشكل زندگيش ميگذرد عكرمه با شنيدن اين احوال بفكر فرو رفت و چيزى نگفت .
نيمه شب غلام خود را خواست مبلغ چهار هزار دينار از بيت المال برداشت داخل كيسه گذاشته مخفى و پنهانى حتى همسرش هم نفهميد با غلام سوار اسب شد تا نزديكى منزل خزيمه آمدند عكرمه كيسه را از غلام گرفت و او را در كنار اسب ها گذاشت و خود تنها به جلو درب منزل خزيمه آمد و درب را زد خود خزيمه به پشت درب آمد و درب را ميخواست باز كند عكرمه نگذاشت درب كاملا باز شود بلكه كنار درب كه باز شد كيسه را بدست خزيمه داد و گفت اى دوست اين پول را بگير و زندگى شرافتمندانه خود را تامين بنما خزيمه كيسه را گرفت ديد پول زيادى است هر چقدر سئوال كرد اى سرور، اى آقا تو كيستى ؟ و نامت چيست ؟ عكرمه خود را معرفى ننمود آخر خزيمه گفت اگر خودت را معرفى نكنى كيسه را نخواهم گرفت .
آن مرد گفت (( انا جبر عثرات الكرام )) من دستگير جوان مردان شكست خورده هستم . همينقدر خود را معرفى كرده فورا خداحافظى نمود و رفت خزيمه بمنزل برگشت و همسرش را از جريان قضيه مطلع كرد تا صبح از فرط نشاط كه مشكلشان حل شده و خداوند فرجى عنايت كرده نخوابيدند و صبح پولها را شمردند ديدند پول بسيار قابل توجهى است و همه گونه زندگيشان را تامين مينمايد.
عكرمه بمنزل برگشت ديد همسرش از غيبت او بسيار مضطرب و نگران است از عكرمه سئوال كرد اين وقت شب كجا رفته بودى ؟ عكرمه گفت دنبال مهمى رفته بودم همسرش باور نكرد و گفت عادت نداشتى اين موقع شب تنها بجائى بروى ؟ بالاخره همسرش بدگمان شد و دل چركين گرديد اما عكرمه گفت اگر قول بدهى راز را پنهان نگهدارى موضوع را خواهم گفت
همسر عكرمه سوگند ياد كرد كه موضوع را پنهان نگهدارد عكرمه قضيهه را اظهار نمود و بخصوص گفت خودم را معرفى نكردم و در مقابل اصرار خزيمه فقط گفتم ((انا جابر عثرات الكرام )) من دستگير جوانمردان شكست خورده هستم . همسرش باور كرد و خيالش راحت گرديد. خزيمه از فردا قرضهايش را اداء كرد و بزندگيش سامان داد و پس از چند روز بديدار ملك در فلسطين عازم گرديد وقتى غلامان به ملك آمدن خزيمه را خبر دادند ملك او را ميشناخت اجازه ورود داد بعد از ورود در كنار ملك نشست و ملك سئوال كرد اى خزيمه دير بديدار ما آمدى ؟ كجا بودى ؟ خزيمه گفت يا ملك وضع ماليم بقدرى بد بود كه نميتوانستم بحضرت برسم .
ملك پرسيد الان چطور آمدى ؟ خزيمه داستان شب را مفصلا و دقيقا به ملك حكايت كرد و گفت يا ملك هر چه اصرار كردم آن مرد بخشنده خود را معرفى كند چيزى نگفت فقط اظهار كرد ((انا جابر عثرات الكرام )) سليمان از شنيدن حكايت در شگفت شد و گفت اى خزيمه چه انسان پاك سرشت و نيكى بوده است اگر او را ميشناختم پاداش بسيار خوبى بر او ميدادم .
بعد كاتب را احضار كرد و حكم استاندارى جزيره را براى خزيمه نوشت و فرمان داد بجاى عكرمه فياض ربعى استاندار جزيره ميشوى و او را ميفرستى تا به شغل ديگر بگمارم خزيمه حركت كرد و به جزيره رسيد عكرمه با اعيان شهر به استقبال استاندار جديد (خزيمه ) آمدند و با هم وارد قصر استاندارى شدند و امور تحويل و تحول يكى پس از ديگرى ميگذشت كه از بيت المال چهار هزار دينار كسر آمد و خزيمه دستور داد استاندار قديم را (عكرمه ) زندانى كنند و زنجير بگردن و دستش بزنند تا كسرى بيت المال واضح شود اما عكرمه در قبال سئوالات فقط ميگفت من هيچ خيانتى نكرده ام و هيچ مال شخصى هم ندارم كه اين چهار هزار دينار را به پردازم
يك ماه عكرمه در زندان ماند و وضع او به همسرش خيلى گران و اندوهناك شد تا اينكه روزى همسر عكرمه كنيزكى داشت باهوش و با زكاوت او را خواست و گفت ميروى به قصر استاندارى و ميگوئى من نصيحتى دارم كه فقط به استاندار بايد بگويم وقتى تو را اجازه دادند وارد اتاق استاندار شدى بگو اين نصيحت را فقط تو بايد بشنوى هنگاميكه تنها شد بگو يا امير اين جمله را گوش كن (( يا جابر عثرات الكرام )) اى دستگير جوان مردان شكست خورده بعد بگو با جوانمردان اينطور نميكنند ديگر اجازه بگير و بيا.
كنيزك طبق گفته همسر عكرمه عمل كرد و جمله را صحيح به استاندار گفت خزيمه از شنيدن اين جمله تكان خورد گفت تو كيستى ؟ گفت من كنيز عكرمه هستم خزيمه گفت واى بر من اين بخشش را عكرمه در حق من كرده بود؟ كنيز گفت بلى يا امير خزيمه فورا بلند شد با تمام اعيان شهر بزندان رفتند دستور داد سريعا زنجيرها را باز كرده عكرمه را بآغوش گرفت و به زندانبان گفت زنجيرها را به گردن و دست من ببند عكرمه گفت چرا اين كار را ميكنى ؟ خزيمه جواب داد من در حق تو كوتاهى كرده ام و ندانسته ام كه ((جابر عثراث الكرام )) تو هستى من بايد بجاى تو در زندان بنشينم كه عكرمه مانع شد و نگذاشت و با هم بخانه آمدند و خزيمه از همسر عكرمه پوزش خواست و پس از رسيدگى باحوال عكرمه با هم بحضور سليمان بن عبدالملك آمدند و وارد حضور شدند.
خزيمه گفت يا امير ميدانى آن (( جابر عثرات الكرام )) چه كسى بوده است ؟ كه قول پاداش نيك باو داده ادئى ؟ يا امير همين عكرمه بوده است پس از كشف ماجرا سليمان كاتب را خواست فرمان داد ده هزار دينار پاداش به عكرمه بدهند و استاندارى كل ولايت ارمنيه و آذربايجان و جزيره را كه خزيمه زير دست عكرمه قرار بگيرد باو سپرد و هر دو از حضور سليمان مرخص گرديدند.


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

امام على علیه السلام داراى جاذبه هاى عجیبى بود، و دوست و دشمن ، مسلمان و كافر را جذب مى كرد، تا جایى كه كسانى در این راه دست خود را قطع مى كردند، و از آئین خود منصرف گردیده ، آئین بحق على علیه السلام  را مى پذیرفتند.

روزى على علیه السلام كنیزى را دید كه محزون و گرایان است ، و چون از علتش پرسید، جواب داد: صاحبم مرا براى خرید گوشت مأمور ساخت ، و چون گوشت را خریدم مورد پسند وى واقع نشد، لذا آن را برگرداندم ، دوباره قصاب گوشت را عوض كرد و گفت : چنانچه بار دیگر بیاورى عوض نمى كنم ، ولى صاحبم این گوشت را نیز نپسندید، نمى دانم چه كار كنم ؟

حضرت فرمودند: من حاضرم تو را به پیش صاحبت ببرم ، و از او تقاضا كنم كه آزارت ندهد، و یا از قصاب بخواهم گوشت را براى بار دوم عوض ‍ كند، كدام را انتخاب مى كنى ؟

به درخواست كنیز آن حضرت به مغازه قصابى وارد شد، و از قصاب خواست كه گوشت را عوض كند، و یا معامله را اقاله نماید ( وجنس را پس بگیرد).

قصاب امیرالمۆمنین علیه السلام را نمى شناخت ، و لذا مشتى بر سینه آن حضرت زد و گفت : برو بیرون به شما مربوط نیست !!

على علیه السلام با آن همه توان و شجاعت و قدرتى كه داشت ، مشت قصاب را تحمل كرد و چیزى به او نگفت !! و كنیز را به خانه اش برگرداند، و به ارباب سفارش كرد كه وى را آزار ندهد.

چون صاحب كنیز، مولاى متقیان را شناخت ، كنیز را به شكرانه تشریف آوردن آن حضرت آزاد ساخت .

ولى از سوى دیگر چون مردم ، آن حضرت را هنگام وارد شدن به مغازه قصابى دیده بودند، لذا به سراغش آمدند و گفتند: امیرالمۆمنین چه شد و كجا رفت ؟

قصاب كه مردى غریب و از عاشقان مولا بود، و اساسا براى دیدار آن حضرت به كوفه آمده بود، ولى على علیه السلام هنگام ورود وى به كوفه ، در مسافرت به سر مى برد، جواب داد: من كجا و على كجا؟ من كه مدتها است كه در انتظار على هستم.

گفتند: همان عربى كه با كنیز گریان وارد مغازه ات شد على علیه السلام بود!!

قصاب كه دید كه به چه بزرگوارى جسارت كرده است ، گرفتار غم و اندوه شدیدى شد، و لذا دستش را با ساطور قصابى قطع كرده و بى هوش ‍ افتاد!!

على علیه السلام چون از این جریان آگاه گشت بر بالین قصاب آمده ، و دست قطع شده را از زمین برداشت ، و بلافاصله آن را در جاى خود قرار داد، و از خدا خواست سلامتى را به وى برگرداند، در نتیجه دست قطع شده به بركت انفاس ملكوتى آن حضرت خوب شد. (1)

نظیر این جریان با كمى تفاوت در مورد بقالى پیش آمد، كه حضرت در شفاعتش از كنیزى مشت او را نیز تحمل كرد.

امام على علیه السلام نه تنها در اخلاق و برخورد نمونه بود، و اسلام در وجود او تجسم پیدا مى كرد، بلكه به هر موضوعى در وجود او بنگریم ، وى همانند رسول خدا اسوه و الگو بود، در عدالت ، ایثار، اخلاص ، سوز و مسۆ ولیت ، جوانمردى و همه سیماى واقعى قرآن و اسلام بود، و لذا جاذبه داشت ، و دوست و دشمن در برابر وى خاضع بودند.

این اخلاق الهی امام، همواره الگویی شایسته برای شیعیان حقیقی آن حضرت بوده است. چنانکه مالک اشتر سردار شجاع و بی بدیل لشگر علی علیه السلام که در همه چیز از امام خود پیروی می کرد، روزی در کوفه در بازار عبور می کرد، یکی از بازاریان او را نشناخت، به خیال این که یک دهاتی فقیری عبور می کند، مقداری ته مانده سبزی را به سوی او پرتاب کرد، و از تلخ کاری خود خندید. مالک بی آن که سخنی بگوید از آنجا عبور کرد.

 مردی به آن بازاری گفت: آیا این شخص را نشناختی؟

او گفت: نه.

آن مرد گفت:  او مالک اشتر، سردار بزرگ سپاه علی بود.

بازاری با شنیدن این سخن ترسان و لرزان به دنبال مالک شتافت، تا به محضرش رسیده عذرخواهی کند. دید مالک وارد مسجد شد و به نماز ایستاد، بازاری پس از نماز نزد مالک آمد و با کمال فروتنی به عذرخواهی پرداخت. مالک گفت:

«سوگند به خدا به مسجد نیامدم مگر برای این که دعا کنم تا خدا تو را بیامرزد و اصلاح کند.» (2)

این رأفت اسلامی، و برخورد بزرگوارانه و عفو و گذشت شاگرد برجسته و دست پرورده امیرمۆمنان، نشان می دهد که شاگردان و شیعیان علی علیه السلام باید در هر حال و مقام خصلت عفو و بخشش را از یاد نبرند.

 

پی نوشت:

1) بحارالانوار، ج 41، ص 48.



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی از امام علی (ع)، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهای بحارالانوار، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مثل های قرآنی

مَثَل سگ هار


(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَاءَ الَّذِىَّ ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَاءَتْبَعَهُ الشَّيْطَنُ فَكَانَ مِنَ ا لْغَاوِينَ

 وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ اءَخْلَدَ إِلَى الاْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَلهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ ا لْكَلْب إِنْ

 تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اءَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّا لِكَ مَثَلُا لْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا فَاقْصُصِا لْقَصَصَ

 لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ سَآءَ مَثَلاًا لْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا وَاءَنفُسَهُمْ كَانُواْ يَظْلِمُونَ).

(((و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ؛ ولى (سر انجام ) خود را ازآن تهى ساخت و شيطان بر او دست يافت و از گمراهان شد. و اگر مى خواستيم (مقام ) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى برديم ، ولى او به پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد! مَثَل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى ، دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى ، باز همين كار را مى كند. اين مَثَل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن ، شايد بينديشند (و بيدار شوند) چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند و تنها آنها به خودشان ستم مى كردند)).

اى محمّد خوان بر اسرائيليان

يا به قومت زان كس اخبار نهان

كه بر او داديم آگاهى يكى

ما ز آيتهاى خود در مدركى ...

از ره رغبت بر آيات و كتاب

كه به اسم اعظمش بود انتساب

كرد ليكن ميل او سوى زمين

پيرو نفس و هوا شد از يقين

از دنائت ميل بر پستى نمود

مى نخورده هيچ ، بر مستى فزود

او مثالش در صفت پس چون سگ است

خستش هم دور باخون در رگ است

گر به حمله رانى او را، از دهان

افكند بيرون به محرومى زبان

ور كه بگذارى نرانى هم ورا

افكند بيرون زبان در ماجرا...

وان كه باشد غافل از علم و عمل

همچو آن كلب است كامد در مثل

اين مثل دارد بر آن قومى فروغ

كاشمارند آيات ما را بر دروغ

پس بخوان اين قصّه ها را از قصص

بهر ايشان كامد از آيت به نصّ

همچو آن بلعم كه حالش گشت ذكر

شايد اندر خود كنند اين قوم فكر

بد بسى باشد مثل آن قوم را

كه به تكذيب اند بر آيات ما

بعد از آن كا گاه گشتند از حُجَج

پس كنند انكار آيات و نهج

بر نفوس خويش آوردند ظلم

نى كه بر نفس دگر كردند ظلم



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی, مثل های قرآنی, قصص قرآنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مسلمان شدن صياد يهودى به كرامت پيغمبر صلى الله عليه و آله


در كتاب تحفة الذاكرين كرمانشاهى و كنزالغرائب مسطور است كه ام السلمه روايت كرده ، كه روزى خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله از صحرايى مى گذشت ناگاه از كنار دشت آوازى بلند شد، و آن حضرت به اطراف ملاحظه كرد! و كسى را نديد.
بار ديگر فريادى شنيد و ملتفت نگرديد، دفعه سوم حضرت احمد مختار نظر با محبت خويش را گشاده و چشمش به آهوى پا بسته اى افتاد كه كرد: يا رسول الله اين يهودى مرا صيد كرد و دو فرزند شيرخواره در پس اين كوه دارم كه آنها را شير نداده ام ، خيلى نگران آنها هستم ، ميخواهم ، بروم كه كودكانم را سير كنم ! و باز مراجعت نمايم ، حضرت فرمود: البته مراجعت خواهى كرد، عرض كرد: بلى ، اگر چنانكه گفتم خلافى واقع شود و تاءخير نمايم ، خداوند مرا مانند جماعت عشار عذاب كند، حضرت ضامن شد و آهو رفت و بعد از زمانى در موعد مقرر ديد آهو با دو بره اش آمدند، هرسه به پابوسى آن بزرگوار شرفياب شدند، صياد يهودى از مشاهده اين معجزه به ديدن شريف اسلام مشرف شد و براى رضاى خاطر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله آن آهو را آزاد كرد.
آهو با دو بره اش حضرت رسول صلى الله عليه و آله را دعا و ثنا كرده خواستند بروند جناب رسول خدا براى نشان آزادى زنجيرى به قرار طوق به گردن آهوان بست يعنى اين آهو منسوب به رسول خدا صلى الله عليه و آله است و آزاد كرده آن بزرگوار است پس هر كسى كه آن نشان را ميديد احترام رسول خدا صلى الله عليه و آله را مراعات كرده آن آهو را صيد نكرده و زخمى به آنها وارد نمى ساخت كانه گوشت آن به مردم حرام شده بود.
آه آه صد هزار آه نمى دانم كه آهوان حرم سراى نبوت و ولايت را چرا در صحراى كربلا صيادان بى رحم كوفه و شام به جراحات شمشير و تير جفا تشنه و گرسنه صيد كرده بعضى را كشتند و بخرى را اسير و دستگير در بيابانها و صحراها و بازارها با هزار ظلم و ستم مى گردانيدند، و به اين ظلمها اكتفا نكرده قلب مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله را شكسته به مجلس ابن زياد ملعون در كوفه و به مجلس چون يزيد پليدى در شام شوم كشيده و چه مصيبتها به آن دست بستگان وارد آوردند. الا لعنة الله على القوم الظالمين (5).



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی، داستانها وحکایت ها
:: برچسب‌ها: حکایت های جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

سلام بر رسول الله

از ابن مسعود روايت شده است كه : در مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم . از شهر بيرون آمديم و به بعضى از نواحى رفتيم . به هر سنگ و سنگ ريزه كه مى رسيديم مى گفتند: السلام عليك يا رسول الله !(205)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش


ايام حج بود و پيغمبر خدا تصميم گرفته بود ساير قبايل عرب را نيز به اسلام دعوت كند، گروهى از قريش كه بى اندازه مضطرب شده بودند، براى چاره جويى و شروع يك مبارزه منفى بازدارنده با وليد بن مغيره كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود گرد هم آمدند، وليد به آنان گفت : شما آگاهيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون زمان انجام مراسم حج فرا رسيده و در اين روزها كاروان هايى از عرب راهى ديار شمايند، درباره او همه يك نظر شويد و تمامى به يك جور درباره اش سخن بگوييد و چنان نباشد كه هر دسته اى سخنى بر خلاف ديگرى بگويد.
گفتند: اى اباعبدشمس هر چه تو بگويى و هر نظرى بدهى ما همگى همان را خواهيم گفت .
وليد گفت : شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما هم آوا شوم .
ما مى گوييم : محمد كاهن است !
نه ، به خدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده ايم سخنان محمد به زمزمه كاهنان و اوراد آنان همانندى ندارد!
پس مى گوييم : ديوانه است !.
نه ديوانه هم نيست ، چون ما ديوانگان را ديده ايم از محمد حركات و رفتار ديوانگان تاكنون سر نزده ...
مى گوييم : شاعر است .
شاعر هم نيست به علت اين كه همه انواع شعر را از اشعار حماسه اى و هزج و قريض و مقبوض و مبسوطش را ديده و شنيده ايم ولى سخنان او به شعر نمى ماند.
پس مى گوييم : ساحر است !!.
ساحران و جادوى آن ها را نيز ما ديده ايم و محمد ساحر نيست زيرا سخنان او به كار ساحران كه نخى را گره مى زنند و سپس در آن مى دمند شباهت ندارد!
اى ابا عبدشمس پس چه مى گوييم ؟.
وليد گفت : به خدا قسم گفتارش شيرين است ، و سخن او همانند درختى است كه از درون طبيعت سر بر آورده ، و به اطراف و اعماق ريشه دوانيده و ريشه آن محكم و استوار، و شاخه اش پر از ميوه رسيده و لذيذ است ، هر چه بگوييد مردم مى دانند كه سخن شما بيهوده است . ولى باز هم از همه بهتر آن است كه بگوييد: سحر بيان دارد و با اين سخنان جذاب جادويى است كه ميان پدر و پسر و دو برادر، و زن و شوهر، و فاميل و عشيره جدايى مى اندازد.(202)
اين سخن را همه پسنديدند، و قرار بر آن نهادند همين را حربه تبليغ ضد پيغمبر قرار دهند، و سپس از دور وليد پراكنده شدند و از آن پس سر راه كاروانيان مى نشستند، و به هر كه برخورد مى كردند مى گفتند: مبادا به او نزديك شوى كه او چنين است .(203)


 



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت های جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست



:: موضوعات مرتبط: حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

چوپان و اثبات وحدانيت خدا

سرچشمه علماء و فضلاء امام فخرالدّين رازى عليه الرّحمة ادا مى نمايد كه :
هفتاد و دو دليل جهت وحدانيّت رب جليل تاءمل نموده بودم و روز تعطيل سيركنان به دامن كوهسارى چون نسيم بهارى گذر كردم شبانى را ديدم كه گوسفندان مى چرانيد، با خود گفتم كه من عمرى به دلايل و برهان عقلى بر وحدانيت معبود پى برده ام و علم واجب تعالى حاصل كرده ام و هنوز در درياى حيرت ((ما عرفناك )) گرفتارم و از انديشه لا احصى ثناء عليك دل افگار، آيا اين شبان روزى رسان خود را به چه كيفيت مى شناسد و آفريننده خود را چگونه مى داند؟ پيش شبان رفته گفتم : خداى خود را چگونه مى شناسى ؟
گفت : چنان كه فرد و بى مانند است .
گفتم : اگر به تو كسى گويد كه خداى دو تواند بود، هيچ دليلى دارى كه رفع اين سخن نمايى و پرده از وحدانيت حق بگشايى ؟
گفت : اين چوب شبانى را چنان بر سر آن كس مى زنم كه سرش دو مى شود و مغزش چون سخنش پريشان مى گردد. و من هيچ دليلى چنين قاطع و برهانى چنين ساطع نيافتم كه بيخ شجر اعتقادش در زمين دل پاى محكم كرده بود كه به صرصر دلايل عقلى از جاى نمى رفت و عرق نمى گشود.(9)


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
قضا و قدر

يكى از فلاسفه اروپا كه معتقد به قضا و قدر بود با يكى از كاردينال ها كه از مخصوصين پاپ بود مباحثه كرد و كاردينال يعنى كشيش بزرگ منكر قضا بود، فيلسوف گفت : آيا شما معتقد به وجود خدا هستيد؟ كشيش جواب داد: من متوقع هستم كه شما در اعتقاد من ترديد نداشته باشيد.
فيلسوف گفت : شما معتقد هستيد مانند سيسرون و... كه خداوند از آينده خبر دارد؟ كاردينال گفت : البته .
فيلسوف گفت : شما مع ذلك مردم را مختار در عمل خود و مسؤ ول مى دانيد. كشيش جواب داد: بلى .
فيلسوف گفت : پس عقيده من با شما چه فرق مى كند؟
اما به اين كه با وجود قضا و قدر، اختيار از ما سلب نشده و افعال ما امربين الامرين است - نه جبر و نه تفويض - چنان كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرموده نيز بسيارى از فلاسفه اروپا تصريح كرده اند.
بزانو گويد: ((نه اختيار مطلق است و نه قضاى لازم ، بلكه اختيار مقيد است .))



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
اثبات خدا

از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
دلّنى على معبودك تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .(6) يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود).(7)




:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مقدمه

خداوند در قرآن به پيامبرش مى فرمايد: ((فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ؛ اين سرگذشت ها را براى انسان ها بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.))(1)
يكى از امور سازنده و تكان دهنده و تحول بخش در زندگى انسان ، عبرت گرفتن از سرگذشت هاى گذشتگان است .
براى همه لازم است وارد اين كلاس آموزنده شوند و از فراز و نشيب هاى تاريخ درس عبرت بگيرند، چرا كه تاريخ همواره تكرار مى شود و روزى خواهد آمد كه زندگى ما نيز براى آيندگان ، تاريخ مى گردد.
تاريخ آزمايشگاه مسايل گوناگون زندگى بشر است .
داستان پيشينيان مجموعه اى است از پرارزش ترين تجربيات آن ها و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست .
تاريخ آيينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتى ها، زيبايى ها، كاميابى ها، ناكامى ها، پيروزى ها و شكست ها و عوامل هر يك از اين امور را.
به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان عمر انسان را درست به اندازه عمر آنها طولانى مى كند؛ چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آن ها را در اختيار انسان مى گذارد.
و در عبارت ديگر چنين مى فرمايد: ((و اعرض عليه اخبار الماضين ؛ داستان پيشينيان را به خاطرت عرضه بدار.))(2)
و نيز مى فرمايد: ((السعيد من وعظ بغيره ؛ سعادتمند كسى است كه از ديگران درس پند و عبرت بياموزد.))(3)
و باز مى فرمايد: ((و ان لكم فى القرون السابغة لعبرة ؛ همانا براى شما از سرگذشتهاى پيشينيان درس هاى مهمى است .))(4)
با توجه به اين كه قسمت مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستان هاى گذشتگان بيان شده است و قرآن مجيد با زبان شيرين داستان انبيا و اقوام را بيان نموده اميد است بتوانيم از داستان گذشتگان درس عبرت بگيريم .
اما اينجانب بنده حقير در كتاب هاى وزين استاد علامه حسن زاده آملى مد ظله العالى سير كردم و داستان هاى آموزنده در قالب عرفانى ، اخلاقى ، عبادى و اجتماعى و علمى يافتم .
اگر چه زندگى استاد پر از خاطره است ، ولى به صورت نوشتار در نيامده ، پس اين داستان ها قطره اى از خاطرات استاد است ، اميد مى رود با خواندن اين داستان ها در زندگى تحول عميقى ايجاد كند.

دیدن خدا

شيخ جليل طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از ((احمد بن اسحاق )) از امام هادى عليه السلام نقل مى كند كه نامه اى به آن حضرت نوشتم و در مورد ديدن خداوند سؤ ال كردم و همچنين اختلاف ميان مردم را در اين باره ذكر كردم . آن حضرت در جواب نوشتند: ديدن خداوند متعال امكان ندارد؛ زيرا اگر نور بخواهد اتصال ميان بيننده و خداوند را برقرار سازد، لازمه اش تشبيه خداوند به ديگر موجودات است و خداوند برتر از شباهت داشتن به موجودات است . پس نتيجه مى گيريم كه خداوند را با چشم نمى توان ديد؛ زيرا سببها بايد به مسببهاى خود متصل باشند.(5)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

قال الله الحكيم : (ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون
همانا خدا يار و ياور نيكوكاران است ) (17)
قال على عليه السلام : عاتب اخاك بالاحسان اليه
برادر دينى خود را بجاى سرزنش ، احسان و نيكى كن ) (18)
شرح كوتاه :
نيكى و نيكوكارى از صفاتى است كه خداوند صاحب اين صفت را دوست دارد. همانطورى كه خداوند به ما احسان كرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبى هاى مردم نيكى بيشترى نمايم .
اگر كسى با ما بدى هم كرد براى تاءديب او، با احسان برخورد كنيم ، نه اينكه بدى را با بدى جواب دهيم كه موجب ازدياد كينه و دشمنى شود.
شيوه مردان الهى اين بود، كه اگر كسى به آنها سلام مى كردند، جواب سلام را بهتر كاملتر مى دادند؛ و اگر دستى براى نيكى بسوى آنها دراز مى شد افزون تر پاداش مى دادند.
دلهاى آدميان دوستدار نيكى كنندگان است ؛ و شيطان از اين عمل آدميان صورتش مجروح و دلش جريحه دار مى شود؛ و در اين راستاى محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمى كند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عايشه بود. ناگاه مردى اجازه خواست خدمت حضرت برسد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اين مرد بدترين فرد طايفه است ، حضرت اجازه ورود داد. مرد وارد شد پيغمبر با كمال خوشرويى پذيرايى نمود و با او مشغول صحبت شد. پس از پايان صحبت ، مرد از حضور پيامبر بيرون رفت .
عايشه عرض كرد:
يا رسول الله ! هنوز آن مرد وارد نشده بود او را به بدى ياد كردى لكن پس از ورود با گشاده رويى احترامش نمودى ؟
پيامبر فرمود: (ان من شرار عبادالله من تكره مجالسته لفحشه ) : بدترين مردم كسى است كه براى بد زبانى و دشنام گويى او همنشينش را بد بدارد.(8)
(و من براى فحش و بد زبانى او احترامش كردم كه به من توهين نكند.)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
شيطان نزد پيامبران الهى مى آمد و بيشتر از همه با حضرت يحيى انس ‍ داشت .
روزى حضرت يحيى به او گفت :
من از تو سؤالى دارم .
شيطان در پاسخ گفت :
مقام تو بالاتر از آن است سؤال تو را جواب ندهم ، هر چه مى خواهى بپرس ‍ من پاسخ خواهم داد.
حضرت يحيى : دوست دارم دامهايت را كه به وسيله آنها فرزندان آدم شكار كرده و گمراه مى كنى ، به من نشان دهى .
شيطان : با كمال ميل خواسته تو را بجا مى آورم .
شيطان در قيافه اى عجيب و با وسايل گوناگون خود را به حضرت نشان داد و توضيح داد كه چگونه با آن وسايل رنگارنگ فرزندان آدم را گول زده و به سوى گمراهى مى برد.
يحيى پرسيد:
آيا هيچ شده كه لحظه اى به من پيروز شوى ؟
گفت : نه ، هرگز! ولى در تو خصلتى هست كه از آن شاد و خرسندم .
فرمود: آن خصلت كدام است ؟
شيطان : تو پرخور و شكم پرستى ، هنگامى كه افطار مى كنى زياد مى خورى و سنگين مى شوى بدين جهت از انجام بعضى نمازهاى مستحبى و شب زنده دارى باز مى مانى .
يحيى گفت :
من با خداوند عهد كردم كه هرگز غذا را به طور كامل نخورم و از طعام سير نشوم ، تا خدا را ملاقات نمايم .
شيطان گفت :
من نيز با خود پيمان بستم كه هيچ مؤمنى را نصيحت نكنم ، تا خدا را ملاقات كنم .(122)
بدين وسيله حضرت يحيى يكى از مهمترين دامهاى شيطان را از خود دور نمود



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
فصل بهار و ايام پر نشاط عيد نوروز بود. جمعى در باغ چهل ستون اصفهان دور هم نشسته و مشغول تفريح و سرگرم گفتگو بودند. در آن اثنا سائلى جلو آمد و از حضار تقاضاى مساعدتى كرد.
چون ايام عيد بود هر يك از جمع حاضران مبلغ معتنابهى به سائل مزبور كمك كردند. در اين هنگام سائل جمعيت را مخاطب ساخت و اظهار داشت :
من فقير حرفه اى نيستم و اهل تكدى نبوده ام . اين مبلغ كه به من داديد مخارج چند روز مرا تاءمين مى كند. اگر حال شنيدن داريد، سرگذشت جالب خود را كه تا حدى شگفت آور است براى شما نقل كنم . چون حضار روى خوش نشان دادند. سائل هم شروع به گفتن كرد و سرگذشت خود را بدين گونه شرح داد: چندين سال پيش از اين يك روز حاكم اصفهان فرستاد و دوات گران را كه من هم يكى از آنها بودم احضار نمود و خطاب به آنها گفت : هر كدام كه ميان شما استادتر است به من معرفى كنيد. دوات گران دو نفر را كه يكى من بودم از بين خود معرفى نموده و گفتند: اين دو نفر از همه ما در فن خود استادترند.
حاكم سايرين را مرخص كرد و بعد به ما گفت : كدام يك از شما دو نفر برازنده تر هستيد؟ همكار من ! مرا معرفى كرد و افزود كه اين شخص در فن خود سرآمد همگان است و يكى از صنعتگران خوب اصفهان مى باشد.
حاكم او را هم مرخص كرد، آنگاه رو به من كرد و گفت : ميرزا تقى خان امير كبير صدراعظم براى انجام كار مهمى تو را به تهران احضار نموده است . سپس خرج راه كافى به من داد و فورا مرا به سوى تهران گسيل داشت . بعد از اينكه وارد تهران شدم به حضور امير كبير صدراعظم رسيدم و خود را معرفى كردم .
امير كبير پس از استحضار كافى از حال من و بعد از آنكه تشخيص داد كه در فن دوات گرى استادم ، سماورى كه جلويش گذاشته بود برداشت و به من نشان داد، آنگاه از من پرسيد: آيا مى توانى مانند اين سماور بسازى ؟
اولين بارى بود كه در اوائل سلطنت ناصرالدين شاه ، سماور (از روسيه ) به ايران آورده بودند.
من تا آن روز چنين نديده بودم . قدرى به آن نگاه كردم و از طرز ساختمان آن آگاهى حاصل نمودم ، سپس گفتم : آرى . امير كبير گفت : اين سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بياور.
من از نزد صدراعظم خارج شدم . رفتم بازار و دكان دولت گرى پيدا كرده مشغول ساختمان سماور گرديم . بعد از اتمام كار سماور را برداشتيم و نزد امير كبير بردم . كار من مورد نظر امير واقع شد و تز من پرسيد: اين به چه قيمت تمام شده است ؟
من در پاسخ گفتم : روى هم رفته 15 قرآن اميركبير با قيافه گشاده و در حالى كه تبسم بر لب داشته به منشى خود دستور داد، امتياز نامه اى برايم بنويسد كه فن سماورى سازى به طور كلى براى مدت 16 سال ذر انحصار من باشد، و بهاى فروش هر سماور را 25 قرآن تعين كرد.
بعد از صدور فرمان و اعطاى امتيازنامه اميركبير رو گرد به من و گفت : برو به اصفهان كه دستور كار تو را به حاكم اصفهان داده ام تا وسائل كارت را از هر جهت فراهم نمايد.
من هم از تهران حركت كرده وارد اصفهان شدم . بلافاصله پس از ورود حكومت اصفهان مرا احضار نمود و گفت : بايد فورا دكانى با چند شاگرد تهيه كنى و هر چه مخارج آن مى شود نقدا از خزانه دولت دريافت نمائى و مشغول سماور سازى شوى .
طبق بين دستور من هم فورا چند دكان كه خراب بود از صاحبش اجازه كردم و آنها را به يكديگر راه دادم و بر حسب موقيت و لزوم احتياجات در هر يك از دكانها بنائى نمودم .
در يكى از دكانها كورهاى جهت ريخته گرى ساختم و در ديگرى لوازم دوات گرى و در سومى سكوئى بستم كه شاگردان بنشينند، تا بدين وسيله بتوانم به خوبى سماور سازى كنم . جمعا مبلغ دويست تومان مخارج بنا و دكان ها و فراهم كردن اسباب كار شد.
اما بدبختانه هنوز مشغول كار نشده بودم كه يك نفر فراش حكومتى مثل اجل معلق آمد و مرا با حالت خاصى مانند اين كه دزدى را گرفته باشد، نزد حاكم برد. به محض اين كه حاكم چشمش به من افتاد، و اين مبلغ دويست تومان هم متعلق به دولت است ، بايد بدون چون و چرا تمام آن را پس بدهى !
ولى چون آن پول خرج بنائى دكانها و ساير مايحتاج شده بود و من نيز از خود اندوخته اى نداشتم كه وجه مزبور را ادا نمايم ، به دستور حكومت تمام هستى مرا كردند كه جمعا به 170 تومان نرسيد.
چون سى تومان ديگر باقى مانده را نداشته بپردازم ، مرا مى بردند سربازارها و در انظار مردم چوب مى زدند تا مردم به حال من ترحم كنند و آن پول وصول شود. بدين گونه آن سى تومان هم به مرور پرداخت شد!
در نتيجه آن چوبها و صدمات بدنى كه به من وارد شد، امروز چشمهايم تقريبا نابينا شده و ديگر نمى توانم به كارگرى مشغول شوم . از اينرو به گدائى افتادم . در صورتى كه اگر امير كبير را نگرفته بودند و من همچنان مشغول كار بودم ، امروز يكى از بزرگترين متمولين اين شهر بودم



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از

سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ |
 

آسمان نوشت

آقا نوشت

بانو نوشت

داستان نوشت

دل نوشت

سیاسی نوشت

شعر نوشت

شهدا نوشت

طنز نوشت

کوتاه نوشت

منتظران مهدی بخشایش

سنگر ما در افسران

سنگر ما در آپارات

سنگر ما در تلگرام