
|
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ |
|
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ |
|
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ |
|
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ |
|
این خیمههای سوزان ، شعلههایی که تا آسمان بالا رفتهاند، این اسیر دست بسته، آن جلاد خنجر به دست؛ این نگاه مطمئن و قلب آرام؛ آن چشمهای وحشی و قلب بیرحم! به تقویم که باشد این عکس ، همین 5 روز پیش گرفته شده، جایی روی خاک سوریه... اما به دلمان که رجوع کنیم این عکس انگار یک تکه جدا افتاده از زمان است؛ پیشکشی روشن از 1400 سال پیش. انگار هرکسی که بخواهد قهرمان دستبسته این عکس را بشناسد باید داستان کربلا را یک بار دیگر مرور کند؛ داستان سر بریده و عاشقی. حکایت عشقی که از 1400 سال پیش شروع شده، «سر» میدهد اما هیچوقت «بسر» نمیرسد.
حالا کسی نمانده که این عکس را ندیده باشد، کسی نمانده که ماجرای سربریده شهید مدافع حرم محسن حججی را نشنیده باشد؛جوانی که تیرماه 1370 در اصفهان بهدنیا آمد و مردادماه 1396 در سوریه به شهادت رسید. حالا همه جا پر است از قصه رشادت جوانی دهه هفتادی که ایمان و عشق روئینتناش کرده ؛جوانی که آرزویش شهادت بوده. آرزویی که حالا یک طور خاص، یک شکل غریب، رنگ حقیقت گرفته؛ محسن سرش را داده و بال درآورده و پرواز کرده سمت آسمان.
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ |
|
تاریخ انتشار : شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ |
|
تاریخ انتشار : شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ |
|

«کلنل باکستر» فرمانده پایگاه هوایی آمریکا داشت از مهمونی بر میگشت
همسرش هم همراهش بود، یک نفر که دور زمین چمن پایگاه میدوید، توجهشون رو
جلب کرد، ساعت دو نیمه شب بود.
رفتند جلو دیدن خلبان عباس بابایی
است، باکستر عباس رو صدا زد و علت این کار را ازش پرسید. عباس در جواب گفت:
«مسائلی در اطرافم میگذرد که گاهی موجب میشود شیطان با وسوسههایش مرا
به گناه بکشاند. در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب
سرد بگیریم.»
فردای آن روز در بولتن خبری پایگاه هوایی «ریس» این
مطلب توجه همه را به خود جلب کرد: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب
میدود تا شیطان را از خودش دور کند.»
____________________________________________________________
تاریخ انتشار : سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ |
|
السلام علیک یا ابا عبداله الحسین علیه السلام
بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهر ها و نامی است در میان نام ها.

نه ، کربلا حرم حق است وهیچ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست.
کربلا مارا نیز در خیل کربلائیان بپذیر ما می آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم وآنگاه روانه ی دیار قدس شویم.
شهید سید مرتضی آوینی
تاریخ انتشار : پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ |
|

شاید ده سالی از اون شب می گذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما!
از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!!
منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرم که بریم بیمارستان.
بیمارستان ساسان.
دروازه بزرگ باغ شهادت!
"ته خط" همه جانبازان.
هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده.
می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش.
نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود!
باهاش همرزم نبودم، هم دین که بودم!
وای از من و ما با این اخلاقمون.
سوار بر موتور رفتیم بیمارستان.
طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم!
در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد.
ساعت نزدیک 10 شب بود.
آرام خفته بود در بستر.
شیری آرام گرفته از گزند روزگار.
همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده.
به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟!
همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر خاطره.
می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟
خودش می خواست.
با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم.
ملتمسانه گفت : - بازم بگو...بگو...
خنده ای ساختگی ساختم و گفتم : دیگه از چی بگم؟
و او باز گفت : از شلمچه... بازم از شلمچه بگو.
از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...
از شهید حاج "محسن دین شعاری".
اشک از گوشه چشمانش جاری شد.
اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام!
ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت:
- بگو ... بازم بگو ...
خنده ای ساختگی ساختم و گفتم:
- دیگه از چی بگم؟
و او باز گفت:
- از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ...
و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد.
اشک های پاکش بالش را خیس کردند.
دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم:
- خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ...
مچ دستم را گرفت و گفت:
- بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ...
و باز گفتم.
برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم:
- راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟
انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده!
رنگ به رنگ شد.
اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند.
فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد:
- ولش کن ...
چند روز بعد دوستان خبر آوردند:
"غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد.
روحش شاد و یادش گرامی
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ |
|
در منطقه جایی كه ما بودیم بچه ها اغلب برای خودشان چاله ای كنده بودند و در آن نماز شب می خواندند. گاهی پیش می آمد كسی اشتباها در محلی كه دیگری درست كرده بود نماز می خواند و صاحب اصلی قبر را سر گردان می كرد. یك شب این وضع برای خود من اتفاق افتاد. فردای آن روز كسی كه گویا من در جای او ایستاده بودم مرا دید و گفت:فلانی،دیشب خوب ما را گور به گور كردی! پرسیدم:منظورت چیه؟ گفت:هیچی می گویم یك خرده بیشتر حواست راجمع كن و ما را مثل كولیها خانه به دوش نكن.
تاریخ انتشار : شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ |
|

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، در پیامی با گرامیداشت یاد شهدای سازمان جهاد خود کفایی سپاه پاسداران، خصوصا سردار سرلشکر حسن مقدم خاطر نشان کردند: محصول تلاشهای این عناصر ممتاز، هم اکنون در اختیار مردان جهاد است و تربیت شدگان آن مجموعه، از کفایت لازم برای ادامه ی آن خط نورانی برخوردارند.
متن پیام به این شرح است:بسم الله الرحمن الرحیمانا لله و انا الیه راجعونحادثه ی خونین در یکی از مراکز پشتیبانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که به شهادت جمعی از عناصر ممتاز آن سازمان و در پیشاپیش آنان سردار عالی قدر، دانشمند برجسته و پارسای بی ادعا، سردار حسن مقدم انجامید، واقعیتی تلخ و اندوهبار بود.آن جان بر کفان نستوه با سینه ی گشاده و عزم راسخ همواره به پیشباز خطر شتافته و در دوران دفاع مقدس و پس از آن، هرگز احساس خستگی به خود راه ندادند. شهادت، بی شک برترین آرزوی آنان بود. لیکن فقدان مردان بزرگ در هر کشور و جامعه ئی برای آن مردم و آن کشور خسارت و تأسف بار است. ما همه در غم این عزیزان با خانواده های گرامی آنان شریک و همدردیم. خدا را شکر که محصول تلاشهای آنان هم اکنون در اختیار مردان جهاد است و تربیت شدگان آن مجموعه، از کفایت لازم برای ادامه ی آن خط نورانی برخوردارند.عزیزان من؛ امیدوار به تفضل بی انقطاع حضرت حق، و با استمداد از ارواح شهیدانتان، تلاش و همت را دو چندان کنید تا همه بیش از پیش بدانند که شهادت برای ما توفیق الهی و مایه ی برکت و عروج برتر است.تسلیت صمیمانه ی خود را به بازماندگان و دوستان و همکاران این شهدا تقدیم می دارم.سیدعلی خامنه ای25/آبان/1390
تاریخ انتشار : جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ |
|

1- شهيد معلم مهدي رجب بيگي؛ متولد سال 1336:
«خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم و از نور خويش آتش در ما بيفروز تا در سرماي بيخبري نمانيم. خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نکنيم و دست آن شهيدان را بر پيکرمان آويز تا مشت خونينشان را برافراشته داريم. خدايا چشمي عطا کن تا براي تو بگريد، دستي عطا کن تا داماني جز تو نگيرد، پايي عطا کن که جز راه تو نرود و جاني عطا کن که براي تو برود.»
2- شهيد دکتر مصطفي چمران متولد سال 1311محل تولد تهران محل شهادت دهلاويه سال1360:
«بگذاريد بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر ميکنم و خداي بزرگ خود راعاشقانه ميپرستم. آرزو داشتم که شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم. به کفر و طمع اجازه ندهم بر دنيا تسلط يابد.»
3- شهيد مجتبي رسول زاده، محل تولد: تهران، مکان شهادت: خرمشهر به سال 1361:
«خدايا اگر ميداني که عاشقت شدهام، مرا به سوي خود فراخوان والا مرا رشد بده و توفيق تکامل اليالله نصيبم کن تا لايق شهادت گردم.»
ادامه دارد ....
تاریخ انتشار : شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ |
|
|

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود
دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید :
چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست
و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید...
تاریخ انتشار : شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ |
|
|

مادرم ، مادر خوبم که تورا بعد از خدا بیشتر از چشمانم دوست دارم . کوه باش و چون کوه استقامت کن ! لحظه ای از نام و یاد خدا غافل مباش و در این راه بکوش و هر چه بکوشی باز هم کم است . ای مادرم ، قامتت را بلند گیر و ندای الله اکبر ، خمینی رهبر و سخن شهیدان راه خدا را به مردم برسان که همانا سخن آنان پیروی کردن از قرآن و خداست .
شهید اکبر بیک محمد لو
اگر کشته شدم ، مادرم ، برایم اشک نریز ، نه برای اینکه کشته شدم ، نه ! برای اینکه لایق اشک هایی که میریزی نیستم .
تاریخ انتشار : جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ |
|
|

تاریخ انتشار : جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ |
|
زندگي نامه شهيد سرگرد خلبان احمد كشوري از زبان خانواده
بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد كشوري ، اسطوره مقاومت در روزهاي خون وخطر
مكتبي كه شهادت دارد اسارت ندارد . « امام خميني »
اين مختصري است از زندگي نامه شهيد سرگرد خلبان احمد كشوري
مردي كه افتخار اسلام و هوانيروز بود و به وسيله سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ارتشي نمونه لقب گرفت . دلاوري كه همه عشقش اسلام بود و امام شهيدي كه در دامان پدر و مادري مسلمان و شجاع پرورده شد . از شجاعت پدرش همين بس كه رئيس ژاندارمري ( در يكي از شهرهاي شمال ) بوده با سردمداران زر و زور مبارزه مي كرد و در آخر مجبور به استعفا شد و سپس به كشاورزي پرداخت و از قدرت روحي مادرش چه چيز بالاتر از اين كه در هنگام دفن پسرش در حالي كه عكس او را مي بوسيد و پرچم جمهوري اسلامي را كه به دست خودش دوخته بود بر سر مزار او مي آويخت . فرياد زد : احسنت ، پسرم ،احسنت پسرم و آنان كه با چشمي گريان در بهشت زهرا حضور داشتند هيچ گاه سخنان خانواده صبور سرگرد كشوري را فراموش نخواهند كرد .
تاریخ انتشار : پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ |
|
|
زندگی نامه
سخنان مقام معظم رهبری
سخنان شهید دکتر چمران
سخنان شهید
و مروری بر زندگی شهید
در ادامه مطلب ببینید.....

تاریخ انتشار : پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ |
|
|
هفته دفاع مقدس گرامی باد
صوت
|
|
| مرحوم بسیجی ابوالفضل سپهر |
| سرودها و نواها |
| صدای فرماندهان شهید |
| موسیقی فیلم ها |
| مداحی های دفاع مقدس |
| روایتگری |
| وصایای شهدا |
تاریخ انتشار : پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ |
|
|

دائما مي گويم:
مادرم!
هر که رفته است سفر برگشته پدر دوست من? پدر همسايه? پدران ديگر
پس چرا او سفرش طولاني است؟ او کجا رفته مگر؟
او که هرگز دل بي مهر نداشت! او که هر روز مرا مي بوسيد!
او که مي گفت برايش به خدا? دوري از ما سخت
پس چرا دير نمود؟ آري من مي دانم? که چرا غمگين است
علت تاخيرش? من فقط مي دانم
آخر آن موقع ها?حرف قرآن و خدا و دين بود
کربلا بود و هزاران عاشق
همه ي مسئولين? چون رجايي و بهشتي بودند
حرف يک رنگي بود ظاهر و باطن افراد با هم فرق نداشت
همه ي خواهرها? زير چادر بودند صحبت از تقوا بود همه جا زيبا بود
خاک هم بوي شهادت مي داد جاي رقص و آواز همه جا صوت دعا مي آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست
همگي رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند
حرف از ايمان بود حرف از تقوا بود
اما امروز پدر? درد دل بسيار است همه ي آنچه به من مي گفتي
رنگ ديگر دارد
يا کمي کمرنگ است
من که مي ترسم? تنها به خيابان بروم مادرم مي ترسد
او به من مي گويد:در خيابان خطر است
بر سر بعضي ها? چادري پيدا نيست مويشان بيرون است
همه عينک دارند
به نظر مي آيد? چشمشان معيوب است راهشان پيدا نيست
خط کج گشته هنر
بي هنرها همگي خوب و هنرمند شدند
کج روي محبوب است
در مجالس و سخنرانيها ?جاي زيباي شهيدان خاليست?
يا اگر هست از آن بوي ريا مي آيد
نام هاي شهدا? دگر از روي اماکن همه برمي دارند
از دل غم زده ي ما همگي بي خبرند يا نه! بهتر گويم
بر سر اشک يتيمان شهيد? جنگ شادي دارند
سرقت مال عمومي هنر است حرف از آزادي است
علت غصه و اندوه تو بابا اين است آري من مي دانم
پدرم من اين بار
مي نويسم که اگر بازگشتن برايت سخت است
ما بياييم برت
تو فقط آدرست را بنويس? در کجا منزل توست![]()
به اميد شهادت درركاب مولايمان
براي شادي روح شهدا صلوات![]()
تاریخ انتشار : چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ |
|
|
متن دلخواه شما
|
|