
«شقیق بلخی» كه یكى ا ز عرفاى زمان امام موسى كاظم(ع) بود، نقل مى كند: در سال 149 هجرى قمرى به سوى مكّه ـ براى شركت در مراسم حج ـ حركت كردم، وقتى به منزلگاه قادسیه رسیدم، چشمم در میان جمعیت به چهرهى جوانى افتاد كه لاغر اندام و گندمگون بود و روى لباسش، لباس مویین پوشیده بود و تنها در گوشهاى نشسته بود، با خود گفتم: این جوان باید از صوفیان باشد و مى خواهد سربار جامعه باشد، به خدا سوگند به نزدش مى روم و او را سرزنش خواهم كرد. ![]() به نزدیكش رفتم، متوجّه من شد و فرمود: اى شقیق! «…اجتَنِبُوا كثیراً مِنَ الظَنِّ إنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثم…» از بسیارى از گمانها بپرهیزید؛ زیرا كه بعضى از گمانها گناه است… (سورهى حجرات، ایهی12) سپس مرا به خودم واگذاشت و رفت، با خودم گفتم: حادثه عظیم و عجیبى دیدم، این جوان از نیت پوشیدهى من خبر داد و نام من را به زبان آورد، حتماً او عبد صالح و ممتاز خداست. به دنبالش مى روم و از او مى خواهم كه مرا حلال كند، به دنبالش رفتم، ولى او را گم كردم. تا این كه در منزلگاه «واقصه» او را دیدم كه مشغول خواندن نماز است، بندهاى بدنش در نماز مى لرزد و اشك از چشمانش سرازیر بود، با خودم گفتم: اكنون نزدش مى روم و از او مى خواهم مرا حلال كند، نزدیكش رفتم، پس از خواندن نماز متوجه من شد و فرمود: اى شقیق! «وَإنّى لَغَفّار لِمَن تابَ وَآمَنَ وَعَمل َصالِحاً ثُمَّ اهتَدی» «و من هر كه را توبه كند و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد و سپس هدایت شود، مى آمرزم.» (سورهطه، ایهی82) سپس مرا به خودم واگذارد و رفت، با خودم گفتم: این جوان از نمونههاى بى نظیر است؛ زیرا دوباره از نیت پوشیده من خبر داد. به مسیر خود ادامه دادیم تا به منزلگاه «زبانه» رسیدیم، در آنجا آن جوان را دیدم كه كنار چاهى ایستاده است و در دستش كوزهى هست و مى خواهد از آن چاه آبى بیرون آورد و بنوشد. ناگاه آن كوزه از دستش رها شد و در میان چاه افتاد، دیدم به سوى آسمان نگاه كرد و چنین گفت: اَنتَ رَبى إذا ظَمئتُ إلى الماء وَقُوتى إذا أرَدتُ الطَّعاما الهى و سَیدى ما لى غَیرَها فَلا تَعدمْنیها؛ اى خدا! هنگام تشنگی، تو پروردگارم هستى و هنگام گرسنگى تو هستى كه غذاى من را مى رسانى اى خداى من و سرور من! غیر از این ظرفى ندارم، آن را به من بازگردان». سوگند به خدا، دیدم آب چاه بالا آمد، آن جوان دستش را دراز كرد و كوزه را از آب گرفت وآن را پر از آب كرد و با آن آب وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند. سپس به تلّ ریگى متوجّه شد و مقدارى ریگ برداشت و در میان آن ظرف ریخت و آن را حركت داد و آشامید. نزدش رفتم و سلام كردم، جواب سلام مرا داد. گفتم: از زیادى آن نعمتى كه خدا به تو داده، به من نیز غذا بده. فرمود: «اى شقیق! همواره نعمت خداوند، به طور آشكار و نهان به ما مى رسد، به خداى خود حسن ظنّ داشته باش.» سپس ظرف را به من داد و از آب آن نوشیدم، آن را فالودهاى بس شیرین یافتم، به خدا سوگند، هرگز نوشابهاى لذیذتر و خوشبوتر از آن را نیاشامیده بودم. سیراب و سیر شدم به طورى كه چند روز اشتهاى غذا و آب نداشتم. دیگر آن جوان را ندیدم، تا این كه در مكّه در كنار كعبه، او را در میان گروهى دیدم كه سؤالات خود را از او مى پرسیدند و او جواب مى داد. از مردم پرسیدم: این جوان كیست؟ گفتند: او «موسى بن جعفر» است.1 پى نوشت: 1. كشف الغمّه،ج3، ص4 تا 7. منبع : عبدالحسن تُرکى، بشارت، شماره 41 :: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین :: برچسبها: جوانی, عارفتر, همه, عرفا
جوان صداى فرشتگان را مى شنود يكى از بزرگان چنين نقل مى كند: در اوقاتى كه در زنجان بودم يك روز صبح جوانى كه از تربيت شدگان مكتب اسلام بود و برنامه زيارت عاشوراى او هرگز ترك نمى شد، سراسيمه به خدمت حاج ملا آقا جان آمد و گفت : من هنگامى كه در اتاق نشسته بودم و زيارتم را تمام مى كردم ، ناگهان عطر عجيبى تمام فضاى اتاق را پر كرد و سپس مانند آنكه صدها زنبور در اتاق به حركت در آمدند و من صدايى شنيدم ، حاج ملا آقا جان گفتند: فردا نيز همين حالت برايت پيش مى آيد خوب گوش بده ببين چه مى گويند. فرداى آن وز آن جوان آمد و گفت : گمان مى كنم كه ذكر لا اله الا الله الحق المبين را تكرار مى كردند. معظم له گفت : بعد از اين تو نيز با آنها اين ذكر را بگو تا حجاب بيشترى از تو برطرف شود آن جوان پس از دو روز آمد و گفت : حدود دو ساعت با آنها كلمه لا اله الا الله الملك الحق البين را تكرار كردم يك مرتبه چشمهايم به اشك افتاد و انوار سفيدى چون جرقه آتش ولى سفيد را ديدم كه تمام فضاى خانه را پر كرد. ترسيدم و ديگر ادامه ندادم . :: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین :: برچسبها: جوان, صداى, فرشتگان, آیه
حکایت سه عابد بد نام![]() حکایت ایمان آدمی، حکایت غریبی است، از آن غریبتر، سنجه رسواکننده الهی است که سرشت بد نهاد را از گوهر پاکذات جدا میکند. آدمی اگر عابدترین خلق روزگارهم باشد، پیوسته باید کشیک نفس کشد چه آنکه نفس انسان سرکش است و بدلگام. بوده اند در تاریخ کسانی که در ردیف بندگان خاص خدا جای داشتهاند اما سرنوشتشان با کفر و شرک در هم آمیخته شد. نمونه مسجّل و روشن آن، ابلیس سیه روی است که بنا به روایتی از امیر اهل ایمان، علی علیه السلام، شش هزار سال خدای را پرستش نمود اما عاقبت با حسد بردن بر آدمی، گرفتار نخوت و کبر گردید و کارنامه سفید گذشتهاش را سیاه و سرنوشت تاریک آیندهاش را تباه ساخت. بلعم باعورا، نمونه دیگری است که بنا به نقلی، به پایه و رتبتی دست یازیده بود که اسم اعظم خدا را میدانست و با این اسم، کرامتها از وی سر میزد. اما عاقبت در بند شیطان گرفتار آمد و از راه راست بیرون شد. برصیصای عابد-که در نوشتار حاضر بیشتر از آن سخن خواهد رفت، نمونه سومی است که داستان آن، به گونهای خاص در قرآن کریم مورد اشاره واقع شده است. در زیر حکایت وی به اختصار از منظر قرآن روایت شده است. :: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، نگاهی به قرآن، آیه های قرآن، جلوه هایی از نور قرآن :: برچسبها: حکایت, عابد, بد نام, داستان
قرآن کریم در برخی آیات خود به رۆیاهای صادقانه اشاره میکند، همچنین در زندگی خود، افرادی را میشناسیم که در رۆیا از اموری مطلع شدند که دست انسان به صورت عادی به آن نمیرسد، مانند خوابی که به داد مرحوم شیخ عباس قمی رسید! |
تاریخ انتشار : دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ |
|
|

در ادامه پندهایی از علامه حسن زاده آملی
تاریخ انتشار : چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ |
|
|
خانم عفت قوام زاده همشیره آسید مهدی قوام نقل میکند:

تاریخ انتشار : دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ |
|
حضرت عيسي (روح الله)(ع) در سفري سه قرص نان به همراه خود سپرد . آن شخص يكي از آن سه قرص نان را مخفیانه خورد، در وقت بازخواست گفت: همین دوقرص بیشتر نبوده است. حضرت عیسی خاموش ماندند .
حضرت با دعا كوري را شفا داد و گاو مرده اي را زنده كرد و سپس رو به همراه خود کرد و پرسید: به حق آن خدايي كه چنين معجزاتی ارائه كرد، راست بگو آن قرص نان ديگر چه شد؟ گفت خبر ندارم. حضرت عیسی دوباره خاموش ماندند .
پس آن حضرت به خرابه اي رسيدند، سه خشت طلا آنجا ديدند، حضرت فرمود« از اين سه خشت يكي از آن تو و يكي از آن من و ديگري براي آن کسی كه قرص نان را خورده است. شخص همراه بلافاصله گفت: من آن نان را خورده ام حضرت آن سه خشت طلا را به وي داد و از او جدا شد.
از قضا چهار نفر به وي رسيدند، به طمع آن خشتهاي طلا او را كشتند خشت های طلا را برداشتند. سپس دو نفر از دزدان عازم خرید طعام شدند آنها طعامی را خریده و به زهر آغشته کردند و بازگشتند، آن دودزد ديگر براي آن تصاحب خشتهاي طلا برخاسته و آن دو دیگر را به قتل رسانيدند و خودشان نيز از طعام زهرآلوده خوردند و هلاك گرديدند.
بار ديگر حضرت روح الله(ع) به آن مكان رسيدند از كشته شدن آن پنج كس متعجب گرديد، وحي آمد كه بر سر اين سه خشت طلا هزار و ششصد (1600) كس كشته شده اند و اين خشتها از موضع خود نجنبيده اند، «فاعتبروا يا اولي الابصار» حشر- 2.(1)
.................................
1-مجموعه ورام، ج 1، ص 179با اندکی تصریف
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ |
|
قرآن
على عليه السلام آيات نازل شده را مى نوشت
|
حديثى كه ثقة الاسلام آن را در باب اختلاف الحديث از اصول كافى به سند خودش از سليم بن قيس هلالى در حديثى طولانى از اميرالمومنين عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت در پاسخ او مفصلا مطالبى بيان نموده تا اينكه فرمود: و بر پيغمبر خدا عليه السلام هيچ آيه قرآنى نازل نمى شد جز آن كه برايم مى خواند و بر من ديكته مى نمود، و من به خطّ خود مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاصّ و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست كه به من نيروى به خاطر سپردن آن را عطا كند، از آن زمان كه آن دعا را درباره من كرد هر آيه اى از كتاب خدا را كه به من آموخت ، و هر عملى را كه به من ديكته نمود و من نوشتم فراموش نكردم ، و آنچه را خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى كه بوده يا خواهد بود، و هيچ كتابى كه بر پيغمبرى قبل از او نازل شده بود درباره طاعت و معصيت نماند الا آن كه به من ياد داد. و من حفظش كردم و يك حرف آن از خاطرم محو نشد، آنگاه دست خود را بر سينه من نهاد و از پروردگار خواست كه قلبم را از علم و فهم و حكمت و نور پر كند. |
|
على عليه السلام نخستين جمع آورى كننده قرآن است . |
|
سيد بن طاووس در ((فلاح السّائل )) مى گويد: ((امام صادق عليه السلام در نماز بود كه از هوش رفت . چون به هوش آمد پرسيدند كه سبب آن حال چه بود؟ |
تاریخ انتشار : پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ |
|
|

هذا بیان للناس و هدى و موعظة للمتقین قرآن به انسان حیات حكیمانه مى بخشد. قرآن كریم پند و موعظه براى انسان است . قرآن كریم پندآموز عالمیان است .
نهج البلاغه كتاب پند و اندرز و موعظه است . سخنان و پندهاى معصومین سعادت انسان را در دنیا و آخرت بیمه مى كند. پندها زداینده زنگار غفلت هستند. در حقیقت بیداران كسانى اند كه پندپذیرند. امام حسن (ع ) مى فرماید: خدا رحمت كند كسى را كه نسبت به خویش یا برادر دینى با خانواده اش اندرز گو باشد.
تاریخ انتشار : پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ |
|
عالم بزرگوار (شيخ كاظم سبتى رضوان الله تعالى عليه ) فرمود: يكى از علماى بزرگ و معروف نزد من آمد و فرمود: من از طرف (آقا حضرت عباس (ع )) براى شما پيغامى آورده ام .
گفتم : بفرمائيد چه پيغامى است من در خدمت شما هستم ؟.
فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت (حضرت ابوالفضل (ع )) مشرف شدم ، حضرت به من فرمود: به (شيخ كاظم سبتى ) بگو: چرا اين مصيبت را نمى خوانى ؟ از اين به بعد اين مصيبت را هم بخوان ، و آن اينستكه (هر وقت سوار كارى از پشت اسب بزمين مى افتد در وقت افتادن دستهاى خود را مثل سپر قرار ميدهد و دستهايش را اول به زمين مى رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار كار با صورت به زمين نيفتد.
چه حالى خواهد داشت آن كسى كه سينه اش مورد هدف تيرها قرار گرفته باشد و دستهايش را هم بريده و با گرز آهنين بر سرش زده باشند و اميدش نيز از رساندن آب به خيام حرم قطع كرده باشند و با صورت به زمين افتد.)(
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ |
|

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عدهای مشغول نوشیدن و یک عدهای مست هستند و یک عدّه تازه نشستهاند.
من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمدهاید! گفتم: نه برادر، اشتباه نیامدهام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟ گفت : چرا ! گفتم: پس من درست آمدم. گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!
آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه میخواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس میتوانم آن یک کلمه را به تو بگویم! گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا میکنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا میکنم
گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!. گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند. همه را بیرون کرد. با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من میخرم! بعد هم دیگر چلوکبابی شد!.
تاریخ انتشار : شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ |
|
آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر
قاى عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: (من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: (از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.
(اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ)
همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.
سوره فاطر: آيه 28
تاریخ انتشار : شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ |
|
در بنى اسرئيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :
چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت : من او را مى فريبم .
ابليس پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. شيطان گفت : تو اهل او نيستى و اين ماءموريت از تو ساخته نيست ، او زنها را تجربه نكرده است . ديگرى گفت : من او را مى فريبم . پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه شراب ، گفت : او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت : من او را فريب مى دهم ، پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خير و عبادت ! ، شيطان گفت : برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهى .
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده ، مشغول نماز شد، عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت : اى بنده خدا من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام ؛ يعنى توبه كرده ام ، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم .
عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم بر نماز قوت پيدا كنم . شيطان گفت : برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن . عابد گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ شيطان گفت : از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت . مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است ، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت : تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم . عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت : اى بنده خدا! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى ، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است . عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت ، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است ! مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام ، و بهشت را بر او واجب گردانيدم ؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت
تاریخ انتشار : پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ |
|

...من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟...
حجت الاسلام و المسلمین عالی در یکی از سخنرانی های خود به بیان داستانی از زندگانی آیت الله حسن زاده آملی پرداختند که در کنار نشان دادن عقوبت کوچکترین رفتارهای انسان در دنیا و عقبی به بیان لطافت روح این عالم برجسته نیز می پردازد:
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ |
|
اقرار دشمن به فضل امام جواد (ع )
ريان بن شبيب روايت كند: همين كه ماءمون اراده كرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد عليه السلام در آورد، خبر به عباسيان رسيد و بر آنها گران آمد و آنرا عملى پر خطر شمردند و ترسيدند كه ماجراى امام رضا عليه السلام دوباره تكرار شود. پس نزديكان و خويشان ماءمون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى اميرالمؤمنين ! از اين امر كه قصد نموده اى ، صرف نظر كن ! از آن ترسيم كه چيزى كه خدا ما را مالك آن قرار داده ، از دستمان برود و لباس عزتى كه بر تن ماست از ما گرفته شود و تو آن چه را كه ميان ما و اين قوم روى داده است و مى دانى و بر كارى كه خلفاى راشدين قبل از تو به آنان انجام داده اند. همچو تبعيد و تصغير، آگاهى ، وقتى آن طور با رضا رفتار و عمل نمودى ، ما به خطر افتاديم ، تا اين كه خدا ما را از آن دشوارى رهانيد و كفايت را نسبت به ابن الرضا برگردان ! و دخترت را به عقد كسى از خاندان خود كه شايستگى دارد، در آور!
ماءمون به ايشان گفت : اما درباره آنچه كه بين شما و آل ابى طالب وجود دارد، بايد گفت كه شما، خود سبب آن بوده ايد و اگر انصاف مى داشتيد، در مى يافتيد كه آنان از شما سزاوارترند. اما آنچه كه ديگران ، پيش از من نسبت بدانان انجام داده اند، بايد گفت كه چنين عملى قطع رحم است و پناه بر خدا عملى ! به خدا سوگند! از اين كه رضا را وليعهد خويش ساختم پشيمان نيستم ! من از او خواستم كه امارت را بر عهده گيرد و مرا از آن رها سازد، ولى خوددارى نمود، و اين تقدير الهى بود.
و امام ابو جعفر، محمد بن على ، من او را برگزيدم ، چرا كه با سن كم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و اين امرى شگفت و عجيب است . اميدوارم آن چه كه من از او مى دانم ، براى مردم نيز روشن شود، كه در اين صورت خواهيد فهميد كه نظر درست همان است كه من در او ديده ام .
آنان در جواب گفتند: اين جوان اگر چه تو را به حيرت آورده ، اما كودكى است كه نه چيزى ميداند و نه به دين آشناست ؛ پس او را واگذار تا ادب بياموزد و در دين به فقاهت رسد، سپس همانطور كه خواهى عمل كن !
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ |
|
|

روزى حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السّلام) محتاج به قرض شد، چادر حضرت فاطمه (علیها السلام) را پیش مرد یهودى که نامش زید بود، رهن گذاشت آن چادر از پشم بود، قدرى جو قرض گرفت .
یهودى آن چادر را به خانه برد و در اتاقى گذاشت ، وقتى شب شد زن یهودى به آن اتاق رفت ، ناگاه نورى را از آن چادر دید که تمام اتاق را روشن کرده بود وقتى زن آن حالت شگفت را دید فریاد زد:
شوهر خود را خواست آنچه را دیده بود براى شوهرش بازگو کرد.
یهودى شگفت زده شده بود و فراموش کرده بود که چادر حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در آن خانه است، با سرعت داخل اتاق شد، دید که اشعه نورانى چادر آن خورشید عصمت است که مانند بدر منیر خانه را روشن کرده است .
یهودى از مشاهده این حالت تعجبش بیشتر شد، یهودى همراه با زنش به خانه خویشان خود دویدند و 80 نفر از ایشان حاضر شدند و این را دیدند از برکت شعله چادر فاطمه (علیهاالسلام ) همگى به نور اسلام مشرف و منور گردیدند.
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ |
|
جوانى در حال احتضار به سر مى برد كه رسول اكرم - ص - بالاى سرش حضور يافته ، فرمود: بگو لا اله الا الله . زبان جوان بسته شد و هر چه حضرت تكرار كرد او نتوانست بگويد. به زنى كه بالاى سر جوان بود فرمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ عرض كرد بله ، من مادر او هستم . فرمود: از دست او ناراحتى ؟ گفت : بله ، شش سال است كه با او حرف نزده ام . حضرت فرمود: از او راضى شو.
آن زن گفت : رضى الله عنه برضاك يا رسول الله ؛ به خاطر رضايت تو، خدا از او راضى شود. چون اين كلمه را گفت زبان آن جوان باز شد، حضرت فرمود: بگو لا اله الا الله
گفت : لا اله الا الله .
حضرت فرمود: چه مى بينى ؟
عرض كرد مرد سياه بد چهره اى با لباسهاى چرك و كثيف و بويى بد و گنديده كه نزد من آمده و گلو و راه نفس مرا گرفته است .
حضرت فرمود: بگو: يا من يقبل اليسير و يعفوا عن الكثير، اقبل منى اليسير واعف عنى الكثير انك انت الغفور الرحيم آن جوان اين دعا را گفت ، حضرت به او فرمود: حال نگاه كن چه مى بينى ؟ گفت : مردى سفيد رنگ ، نيكو صورت و خوشبو، با لباسهاى پاك و پاكيزه نزد من آمد و آن مرد سياه چهره پشت كرده و مى خواهد برود. حضرت فرمود: اين دعا را تكرار كن ، تكرار كرد. فرمود: حال چه مى بينى ؟ عرض كرد: ديگر آن سياه را نمى بينم و آن شخص سفيد نزد من است و در آن وقت جوان وفات كرد
تاریخ انتشار : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ |
|
تقديم به پرچمدار و مشوّق دلسوز نماز حجت الاسلام والمسلمين آقاى محسن قرائتى
ناصر و عليرضا با شتاب فراوان به سمت ورزشگاه حركت مىكردند.
سر و صداى ماشينها، رفت و آمد آدمها، وسايل زيباى ويترين مغازهها، شيرينى قنادىها، گلهاى رنگارنگ گل فروشىها و....
هيچ يك نمىتوانست فكر آن دو را به خود مشغول كند.
آنها به هيچچيز فكر نمىكردند، جز «مسابقه فوتبال».
ناصر و عليرضا در سال سوم راهنمايى درس مىخواندند.
آن دو از زرنگترين دانش آموزان كلاس و از بازيكنان خوب تيم فوتبال مدرسه صدر محسوب مىشدند.
قرار بود آن روز تيم فوتبال مدرسه آنها، با تيم فوتبال مدرسه حافظ مسابقه بدهد.
چند روز پيش آقاى سعيدى، مدير مدرسه، اعضاى تيم را به دفتر خود فراخواند و خبر مسابقه را به آنها داد.
او گفت: «اين يك مسابقه مهمى است و من انتظار دارم كه شما در اين مسابقه پيروز شويد و اگر بازى را ببريد، جايزه مناسبى برايتان فراهم خواهم كرد».
بچهها نيز كه از شادى در پوست خود نمىگنجيدند، تمام اين چند روز را تمرين كرده و خود را براى مسابقه آماده نمودهبودند.
آن روز، روز خوبى براى عليرضا و ناصر بود.
آن دو مصمم بودند كه حتماً خوب بازى كنند و جهت پيروزى تيمشان تلاش نمايند.
حالا آنها با سرعت بيشترى مىخواستند به ورزشگاه برسند و خود را براى مسابقه آماده كنند.
بعد از چند دقيقه به آنجا رسيدند و مستقيماً به طرف دوستان خود رفتند و به آنان سلام كردند.
پس از سلام و احوال پرسى، ناصر و عليرضا فورى لباسهايشان را در آورده ولباس ورزشىشان را پوشيدند.
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
|
| گفتگوى دو شيطان در باره بسم اللّه |
| يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد. شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد: چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟ شيطان لاغر، جواب داد: من بر شخصى مسلّط و ماءمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص در اوّل هر كار، مانند: خوردن ، آشاميدن ، ...، زبانش به ذكر بسم اللّه الرحمن الرحيم گويا است ، از اين رو از نفوذ در او، و شركت در كارهاى او محروم هستم . و همين سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم ، چطور چاق شده اى ؟ شيطان چاق پاسخ داد: چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى بسم اللّه نمى گويد، مثلا هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلا به ياد خدا نيست .(3) پس اى مؤ منين در اول هر كارى بسم اللّه الرحمن الرحيم يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود. |
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
| چراغ قبر |
شاعر با اخلاص ، مدّاح با وفا، مخلص اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام ((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمودند:
در اصفهان يك تكيه بانى بود بنام ((ميرزا محمد)) كه ايشان حالاتى داشت . يك روز به او گفتم براى ماتعريف كن كه در اين قبرستان چه ديدى ؟
گفت : يك روز جنازه اى را از بروجن بنام ((آسيد حسن )) آوردند اينجا دفن كردند، صاحبان آن جنازه بعد از اتمام دفن آمدند پيش من و گفتند: ما مى خواهيم هر شب سر قبر اين مرحوم چراغى روشن باشد، اين يك دله و پيت نفت و اين هم چراغ و اين هم مزد اين كارت ، مبادا يادت برود و اين چراغ راروشن نكنى .
گفتم : چشم روى چشمانم . آنهارفتند. من هم هرشب چراغ را سر قبر اين بنده خدا روشن مى كردم ، تا اينكه يك شب زمستان هواخيلى سرد بود. گفتم ، امشب ((آسيد حسن )) چراغ نمى خواهد؛ كى حالش را دارد توى اين سرما برود سر قبر چراغ روشن كند. ولش كن ؛ او مُرده وكسى هم نمى بيند. نفت هاى دَله و پيت را هم ريختم توى چراغ خودم .
در اين هنگام ديدم يكى باشتاب در حجره را مى زند!، هم شب است و هم هوا سرد، اعتنا نكردم ، گفتم : هركس كه هست يك مقدار در ميزند و بعد خسته مى شود مى رود، ديدم خير همينطور دارد در ميزند، بلند شدم دم در آمدم و گفتم كيست ؟
گفت : در را باز كن .
گفتم : توكى هستى ؟
گفت : من سيد حسن هستم ، نفتهايم را كه توى چراغت ريختى هيچى ، چرا چراغم را روشن نكردى ...؟
ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، گفتم : چَشم ؛ آقا ديگه روشن مى كنم .
گفت : مبادا ديگه چراغ قبر مرا روشن نكنى ؟ گفتم : چَشم ، آمدم بيرون كسى را نديدم . آمدم سر قبر و چراغ را روشن كردم .
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
وصيت علامه حلى قدس سره به فرزندش
بسم الله الرحمن الرحيم .
پسركم ! خداوند تعالى تو را بر انجام دادن فرمانشهايش استوار بدارد و بر عمل خير و ملازمت آن توفيق ات دهد و به سوى آنچه دوست مى دارد و راضى است ، رهنمايت باشد و به انچه از خيرها ارزو دارى و خواهانى ، برساندت و در دنيا و آخرت سعادتمند كند و هر چه كه با آن ، چشم روشن مى گردد، هديه ات كند و عمر نيكو وزندگى آرام و خوش روزگارت را سپرى سازد و مهر (صالح است ) بر اعمالت بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى ات كند و از بركتها بزرگ و والايش بر تو ببارند و خداوند از هر بلا و سختى دورت بدارد و بديها را از تو دفع كند!
بدان ! كه من در اين كتاب (قواعدالاحكام ) چكيده و فشرده احكام را به گونه اى موجز آوردم و پايه هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارتهايى روان روشن ساختم و راه رشد و طريق استوار را واضح كردم .
تاليف اين كتاب به هنگامى است كه پنجاه سال از عمر را گذرانده ام و وارد دهه شصت زندگى شده ام . دهه شص زندگى آنى است كه مهتر خلايق (جناب رسول الله صلى الله عليه و آله ) فرموده : (ان ، اغازگاه هجوم مرگ است (16)))
حال اگر خداوند تعالى (در اين دهه بر من مرگ را نوشته باشد و ان را با (قدر )ش حتمى كرده باشد، از آن جا كه او فرمانش را بر بندگان حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم - همان گونه كه خداوند تعالى وصيت را بر من واجب و بخصوص هنگام احساس مرگ مرا مامور به آن كرده است - (تو را مخاطب ساخته ) و برايت و صيت مى كنم به :
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
|
اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم
|
ايام حج فرا رسيده بود. امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدينه را ترك كردند. در بين راه از قافله عقب مانده و آن را گم كردند، خرج و خوراك آنها نيز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چيزى نداشتند كه بخورند، به سراغ خيمه اى كه در آن بيابان به چشم مى خورد رفتند، پيرزنى را در آنجا يافتند. به او گفتند: ما تشنه هستيم آيا نوشيدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم كه مى توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده كنيد. آنها از شير آن گوسفند نوشيدند. سپس گفتند: ما گرسنه نيز هستيم ، آيا غذايى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را كه تنها دارايى من است سر ببريد تا برايتان غذا بپزم . يك نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح كرد و پوست آن را كند و پيرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طايفه قريش هستيم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت كرديم ، تو نزد ما بيا تا نيكى تو را جبران كنيم . اين را بگفتند و رفتند. |
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
داستان خزيمه و عكرمه
|
خزيمه ابن بشر مردى توانگر و ثروتمند بود از طايفه بنى اسد كه بسيار بخشنده و صاحب كرامت و در زمان سليمان بن عبدالملك زندگى ميكرد |
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
امام على علیه السلام داراى جاذبه هاى عجیبى بود، و دوست و دشمن ، مسلمان و كافر را جذب مى كرد، تا جایى كه كسانى در این راه دست خود را قطع مى كردند، و از آئین خود منصرف گردیده ، آئین بحق على علیه السلام را مى پذیرفتند.
روزى على علیه السلام كنیزى را دید كه محزون و گرایان است ، و چون از علتش پرسید، جواب داد: صاحبم مرا براى خرید گوشت مأمور ساخت ، و چون گوشت را خریدم مورد پسند وى واقع نشد، لذا آن را برگرداندم ، دوباره قصاب گوشت را عوض كرد و گفت : چنانچه بار دیگر بیاورى عوض نمى كنم ، ولى صاحبم این گوشت را نیز نپسندید، نمى دانم چه كار كنم ؟
حضرت فرمودند: من حاضرم تو را به پیش صاحبت ببرم ، و از او تقاضا كنم كه آزارت ندهد، و یا از قصاب بخواهم گوشت را براى بار دوم عوض كند، كدام را انتخاب مى كنى ؟
به درخواست كنیز آن حضرت به مغازه قصابى وارد شد، و از قصاب خواست كه گوشت را عوض كند، و یا معامله را اقاله نماید ( وجنس را پس بگیرد).
قصاب امیرالمۆمنین علیه السلام را نمى شناخت ، و لذا مشتى بر سینه آن حضرت زد و گفت : برو بیرون به شما مربوط نیست !!
على علیه السلام با آن همه توان و شجاعت و قدرتى كه داشت ، مشت قصاب را تحمل كرد و چیزى به او نگفت !! و كنیز را به خانه اش برگرداند، و به ارباب سفارش كرد كه وى را آزار ندهد.
چون صاحب كنیز، مولاى متقیان را شناخت ، كنیز را به شكرانه تشریف آوردن آن حضرت آزاد ساخت .
ولى از سوى دیگر چون مردم ، آن حضرت را هنگام وارد شدن به مغازه قصابى دیده بودند، لذا به سراغش آمدند و گفتند: امیرالمۆمنین چه شد و كجا رفت ؟
قصاب كه مردى غریب و از عاشقان مولا بود، و اساسا براى دیدار آن حضرت به كوفه آمده بود، ولى على علیه السلام هنگام ورود وى به كوفه ، در مسافرت به سر مى برد، جواب داد: من كجا و على كجا؟ من كه مدتها است كه در انتظار على هستم.
گفتند: همان عربى كه با كنیز گریان وارد مغازه ات شد على علیه السلام بود!!
قصاب كه دید كه به چه بزرگوارى جسارت كرده است ، گرفتار غم و اندوه شدیدى شد، و لذا دستش را با ساطور قصابى قطع كرده و بى هوش افتاد!!
على علیه السلام چون از این جریان آگاه گشت بر بالین قصاب آمده ، و دست قطع شده را از زمین برداشت ، و بلافاصله آن را در جاى خود قرار داد، و از خدا خواست سلامتى را به وى برگرداند، در نتیجه دست قطع شده به بركت انفاس ملكوتى آن حضرت خوب شد. (1)
نظیر این جریان با كمى تفاوت در مورد بقالى پیش آمد، كه حضرت در شفاعتش از كنیزى مشت او را نیز تحمل كرد.
امام على علیه السلام نه تنها در اخلاق و برخورد نمونه بود، و اسلام در وجود او تجسم پیدا مى كرد، بلكه به هر موضوعى در وجود او بنگریم ، وى همانند رسول خدا اسوه و الگو بود، در عدالت ، ایثار، اخلاص ، سوز و مسۆ ولیت ، جوانمردى و همه سیماى واقعى قرآن و اسلام بود، و لذا جاذبه داشت ، و دوست و دشمن در برابر وى خاضع بودند.
این اخلاق الهی امام، همواره الگویی شایسته برای شیعیان حقیقی آن حضرت بوده است. چنانکه مالک اشتر سردار شجاع و بی بدیل لشگر علی علیه السلام که در همه چیز از امام خود پیروی می کرد، روزی در کوفه در بازار عبور می کرد، یکی از بازاریان او را نشناخت، به خیال این که یک دهاتی فقیری عبور می کند، مقداری ته مانده سبزی را به سوی او پرتاب کرد، و از تلخ کاری خود خندید. مالک بی آن که سخنی بگوید از آنجا عبور کرد.
مردی به آن بازاری گفت: آیا این شخص را نشناختی؟
او گفت: نه.
آن مرد گفت: او مالک اشتر، سردار بزرگ سپاه علی بود.
بازاری با شنیدن این سخن ترسان و لرزان به دنبال مالک شتافت، تا به محضرش رسیده عذرخواهی کند. دید مالک وارد مسجد شد و به نماز ایستاد، بازاری پس از نماز نزد مالک آمد و با کمال فروتنی به عذرخواهی پرداخت. مالک گفت:
«سوگند به خدا به مسجد نیامدم مگر برای این که دعا کنم تا خدا تو را بیامرزد و اصلاح کند.» (2)
این رأفت اسلامی، و برخورد بزرگوارانه و عفو و گذشت شاگرد برجسته و دست پرورده امیرمۆمنان، نشان می دهد که شاگردان و شیعیان علی علیه السلام باید در هر حال و مقام خصلت عفو و بخشش را از یاد نبرند.
پی نوشت:
1) بحارالانوار، ج 41، ص 48.
تاریخ انتشار : شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ |
|
مثل های قرآنی

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ امْرَاءَتَ نُوحٍ وَامْرَاءَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَلِحَيْنِ فَخَانَتَا هُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْا وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّا خِلِينَ ).(445)
((خداوند براى كسانى كه كافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده كه آنها تحت سر پرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط آنان با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى ) نداشت ، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى شوند!)).
| حق تعالى خود مثالى را بيان |
| كرده در معنى زبهر كافران |
| بود زوجه نوح و لوط اين دو هله |
| نام آن يك واعله (446) وين واهله |
| اين دو زن بودند هر دو باليقين |
| تحت عبدين از عباد صالحين پ |
| س خيانت هر دو كردند آن دو زن |
| با دو عبد سر فراز ممتحن |
| آن دو پيغمبر ز دو زن هيچ دفع |
| مى نكردند از عذاب حقّ به نفع |
| زوجه نوح او به طوفان گشت غرق |
| سنگ ، زوجه لوط باريدش به فرق |
| وقت مردن گفته شد با داخلين |
| اندر آئيد اندر آتش اين چنين |
| اين مثل شك نيست در نزد عقول |
| هست بر تحذير زنهاى رسول |
| حاصل اين كه نيست اين وصلت سبب |
| ايمنى را از عذاب و قهر ربّ(447) |
خداوند متعال در اين آيه ((وضعيت كافران )) را به حالت دو زن تاريخ تشبيه مى كند كه هر دو همسر دو پيامبر بزرگوار به نامهاى ((نوح )) و ((لوط)) بودند و چون اين دو زن به آن دو پيامبر خيانت نمودند، در زمره كافران قرار گرفتند. بنا بر اين ((وجه شباهت )) در اين تشبيه ((خيانت كردن )) است ، يعنى خيانت به خدا و رسول از هر كس سر بزند، نتيجه اش آتش دوزخ است ، هر چند وابسته و متّصل به پيامبران باشد. لذا در پايان آيه مى گويد:
(قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّا خِلِينَ)؛ ((به آن دو (زن ) گفته شد با ساير دوزخيان وارد جهنّم شويد))، يعنى ميان شما و كافران كه به خدا و رسول خيانت كردند، از اين نظر هيچ فرق و امتيازى نيست !
البته خيانت اين دو ((زن )) اين بود كه با دشمنان آن دو پيامبر همكارى مى كردند و اسرار خانه آن دو بزرگوار را به دشمنان مى سپردند، نه خيانت انحراف از جادّه عفّت ، زيرا هرگز همسر هيچ پيامبرى آلوده به بى عفّتى نشده است ، چنانكه در حديثى از پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم صريحاً آمده است : ((ما بغَت امْراءَةُ نبي قَطُّ؛(448) همسر هيچ پيامبرى هرگز آلوده عمل منافى عفّت نشد)).(449)
زمخشرى مى گويد:
((... وفى طىّ هذين التمثيلين تعريض باُمّى المؤ منين المذكورتين فى اوّل السورة و مافرط منهما من التظاهر على رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم بما كرهه و تحذير لهما على اءغلظ وجه و اءشده ، لما فى التمثيل من ذكر الكفر)).(450)
((اين آيه به دو همسر پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم ((عايشه )) و ((حفصه )) كه در ماجراى (451) افشاى اسرار آن حضرت دخالت داشتند، تعريضى دارد و به آن دو به شدّت هشدار مى دهد كه گمان نكنند همسرى پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم به تنهايى مى تواند مانع كيفر آنها باشد، همان گونه كه رابطه همسران نوح و لوط، به خاطر خيانت ، از خاندان نبوّت و وحى قطع شد، و گرفتار عذاب الهى شدند)).
همچنين اين آيه ((هشدارى است به همه مؤ منان در تمام قشرها كه پيوندهاى خود را با اولياء اللّه در صورت گناه و عصيان مانع عذاب الهى نپندارند)).(452)
به هر حال اين آيه انتظارهاى بى مورد كسانى را كه گمان مى كنند تنها ارتباط با شخص بزرگى همچون پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم مى تواند مايه نجات آنها گردد (هر چند در عمل آلوده باشند) قطع مى كند، تا هيچ كس از اين نظر براى خود مصونيّتى قائل نشود.(453)
اصولاً گناه از هر كس صادر شود، زشت است ، ولى اگر از افراد نسبى و سببى و مكتبى پيامبران و جانشينان آنان سر زند، زشت تر است . لذا خداوند متعال خطاب به زنان پيامبر مى فرمايد:
( يَنِسَآءَ النَّبِىِّ مَن يَاءْتِ مِنكُنَّ بِفَحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَعَفْ لَهَا ا لْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ ...).(454) ((اى زنان پيامبر! هركدام از شماگناه ومعصيت آشكارى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود))؛ يعنى گناه شما علاوه بر زشتى ذاتى خودش به حيثيّت پيامبر و مكتب او نيز لطمه مى زند و اين خود گناه ديگرى است و مستوجب عذابى ديگر.
تاریخ انتشار : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ |
|
مثل های قرآنی

(وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ امْرَاءَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى ا لْجَنَّةِ وَنَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِى وَنَجِّنِى مِنَ ا لْقَوْمِ الظَّلِمِينَ وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَا نَ الَّتِىَّ اءَحْصَنَتْ فَرْجَهَا(455) فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِى وَكَانَتْ مِنَ ا لْقَنِتِينَ).(456)
((و خداوند براى مؤ منان ، به همسر فرعون مثل زده است ، در آن هنگام كه گفت : پروردگارا! خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و عمل او نجات ده و مرا از قوم ستمكاران رهايى بخش ! و همچنين به مريم دختر عمران (مثل زده ) كه دامان خود را پاك نگه داشت ، و ما از روح خود در او دميديم ، او كلمات پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد، و از مطيعان فرمان خدا بود)).
| هم مَثَل كرد او ز بهر مؤ منان |
| زوجه فرعون را اندر بيان |
| ياد كن چون گفت او رَبِّ ابنِ لى |
| نزد خود بيتى به جنّت معتلى |
| ده ز فرعونم وز اعمالش نجات |
| همچنين از اهل ظلم و سيّئات |
| حق دعايش كرد در دم مستجاب |
| رفع گشت از پيش چشم او حجاب |
| پيش از آن كايد برون روحش ز تن |
| جاى خود ديد او به جنّت در زَمَن |
| گفته بُد فرعونِ دون از كينه اش |
| سنگ بگذارند روى سينه اش |
| پيش از آن كاو را رسد بر سينه سنگ |
| رفته بُد روحش به جنّت بى درنگ |
| باز مريم دختِ عمران كونگاه |
| دامنِ خود داشت از فحش و گناه |
| پس دميديم اندر او از روح خويش |
| بارور شد بر مسيحِ خوب كيش |
| داشت باور گفتهاى ربِّ خود |
| آنچه دادش وعده جبريل از ولد |
| داشت هم تصديق بر جمله كتاب |
| هم بُد از فرمانبران در هر حساب |
| خواستم شرحى ز فضل فاطمه عليها السّلام |
| در بيان آرم به خير خاتمه |
| لب گزيدم مرتضاى رشك ناك |
| كاو برون است از شمار خلق و پاك |
| او ز افراد خلايق فرد بود |
| نيست جفت اورا كه جفت مرد بود(457) |
وجه تشبيه
خداوند متعال به دنبال مَثَل پيش كه براى كافران ، همسر حضرت نوح و همسر حضرت لوط را مثال زده بود، در اينجا براى مؤ منان ، دو زن ديگر تاريخ را كه هر دو اسوه مقاومت و پاكدامنى هستند، مثل مى زند. يكى ((همسر فرعون )) است كه در دستگاه جبّار آن جرثومه كفر به خداى يكتا ايمان آورد و قدرت همسرى چون فرعون و كفر او نتوانست به ايمان وى خدشه اى وارد سازد، و دوّمى ((مريم ))، دختر عمران است كه الگوى پاكدامنى است .
((معروف اين است كه نام همسر فرعون ((آسيه )) و نام پدرش ((مزاحم )) بوده است ، گفته اند هنگامى كه معجزه موسى عليه السّلام را در مقابل ساحران مشاهده كرد، اعماق قلبش به نور ايمان روشن شد، و از همان لحظه به ((موسى )) ايمان آورد. او پيوسته ايمان خود را مكتوم مى داشت ، ولى ايمان و عشق به خدا چيزى نيست كه بتوان آن را هميشه كتمان كرد، هنگامى كه فرعون از ايمان او باخبر شد، بارها او را نهى كرد، و اصرار داشت كه دست از دامن آيين موسى عليه السّلام بردارد، و خداى او را رها كند، ولى اين زن با استقامت هرگز تسليم خواسته فرعون نشد.
سرانجام فرعون دستور داد دست و پاهايش را با ميخها بسته ، در زير آفتاب سوزان قرار دهند، و سنگ عظيمى بر سينه او بيفكنند، هنگامى كه آخرين لحظه هاى عمر خود را مى گذراند، دعايش اين بود: ((پروردگارا! براى من خانه اى در بهشت در جوار خودت بنا كن و مرا از فرعون و اعمالش رهايى بخش و مرا از اين قوم ظالم نجات ده !)).
خداوند نيز دعاى اين زن مؤ من پاكبازِ فداكار را اجابت فرمود و او را در كنار بهترين زنان جهان ، مانند مريم قرار داد. چنانكه در همين آيات در رديف او قرار گرفته است .
در روايتى از رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى خوانيم : ((افضل نساء اهل الجنّة خديجه بنت خويلد، وفاطمة بنت محمّدصلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، و مريم بنت عمران ، و آسية بنت مزاحم ، امراءة فرعون ...؛(458) برترين زنان اهل بهشت چهار نفرند ((خديجه )) دختر خويلد و ((فاطمه )) دختر محمّدصلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ((مريم )) دختر عمران و ((آسيه )) دختر مزاحم همسر فرعون )).
جالب اينكه همسر فرعون با اين سخن كاخ عظيم فرعون را تحقير مى كند و آن را در برابر خانه اى در جوار رحمت خدا به هيچ مى شمرد، و به اين وسيله به آنها كه او را نصيحت مى كردند كه اين همه امكانات چشمگيرى كه از طريق ((ملكه مصر بودن )) در اختيار توست با ايمان به مرد شبانى همچون موسى از دست نده ! پاسخ مى گويد:
و با جمله (نَجِّنى مِنْ فِرْعَونَ وَعَمَلِهِ) بيزارى خود را، هم از خود فرعون و هم از مظالم و جناياتش ، اعلام مى دارد.
و با جمله (وَنَجِّنى مِنَ الْقَومِ الظّالِمينَ) ناهمرنگى خود را با محيط آلوده و بيگانگى خويش را از جنايات آنها برملا مى كند، و چقدر حساب شده است اين جمله هاى سه گانه اى كه اين زن با معرفت و ايثارگر در واپسين لحظه هاى عمرش بيان كرد، جمله هايى كه مى تواند براى همه زنان و مردان مؤ من جهان ، الهام بخش باشد، جمله هايى كه بهانه هاى واهى را از دست تمام كسانى كه فشار محيط، يا همسر را، مجوّزى براى ترك اطاعت خدا و تقوا مى شمرند، مى گيرد.
مسلّماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعونى وجود نداشت ، همان طور كه فشار و شكنجه اى فراتر از شكنجه هاى فرعون جنايتكار نبود، ولى نه آن زرق و برق ، و نه اين فشار و شكنجه ، آن زن مؤ من را به زانو در نياورد و همچنان به راه خود در مسير رضاى خدا ادامه داد تا جان خويش را در راه معشوق حقيقى فدا كرد.
قابل توجّه اينكه تقاضا مى كند خداوند خانه اى در بهشت و در نزد خودش ، براى او بنا كند، كه در بهشت بودن جنبه جسمانى آن است ، و نزد خدا بودن جنبه روحانى آن ، و او هر دو را در يك عبارت كوتاه جمع كرده است ))(459).
حضرت ((مريم ))، دختر عمران دوّمين زن با شخصيّت كه الگوى افراد با ايمان محسوب مى شود، بانويى پاكدامن ، و معتقد به پيامبران و كتب آسمانى آنان و مطيع و فرمانبردار پروردگار متعال بوده است .
در خصوص حضرت مريم نام مباركش ذكر شده ، در صورتى كه نام همسر فرعون تصريح نشده است . اصولاً در قرآن جز حضرت مريم نام هيچ زنى با صراحت برده نشده ؛ تنها اوست كه نامش در حدود ((بيست و چند سوره )) و متجاوز از ((سى آيه )) آمده است و كراراً او را به پاكدامنى و عفّت ستوده است ؛ شايد اين به خاطر رفتار ناپسندى باشد كه يهوديان نسبت به وى روا داشته و به آن جناب تهمت بزرگ ناپاكدامنى زده اند كه قرآن آن را ((بهتان عظيم )) ناميد و خداوند متعال از حيثيّت وى دفاع و از ساحت آن جناب رفع تهمت نموده است .
تاریخ انتشار : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ |
|
مثل های قرآنی

(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَاءَ الَّذِىَّ ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَاءَتْبَعَهُ الشَّيْطَنُ فَكَانَ مِنَ ا لْغَاوِينَ
وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ اءَخْلَدَ إِلَى الاْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَلهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ ا لْكَلْب إِنْ
تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اءَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّا لِكَ مَثَلُا لْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا فَاقْصُصِا لْقَصَصَ
لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ سَآءَ مَثَلاًا لْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا وَاءَنفُسَهُمْ كَانُواْ يَظْلِمُونَ).
(((و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ؛ ولى (سر انجام ) خود را ازآن تهى ساخت و شيطان بر او دست يافت و از گمراهان شد. و اگر مى خواستيم (مقام ) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى برديم ، ولى او به پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد! مَثَل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى ، دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى ، باز همين كار را مى كند. اين مَثَل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن ، شايد بينديشند (و بيدار شوند) چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند و تنها آنها به خودشان ستم مى كردند)).
| اى محمّد خوان بر اسرائيليان |
| يا به قومت زان كس اخبار نهان |
| كه بر او داديم آگاهى يكى |
| ما ز آيتهاى خود در مدركى ... |
| از ره رغبت بر آيات و كتاب |
| كه به اسم اعظمش بود انتساب |
| كرد ليكن ميل او سوى زمين |
| پيرو نفس و هوا شد از يقين |
| از دنائت ميل بر پستى نمود |
| مى نخورده هيچ ، بر مستى فزود |
| او مثالش در صفت پس چون سگ است |
| خستش هم دور باخون در رگ است |
| گر به حمله رانى او را، از دهان |
| افكند بيرون به محرومى زبان |
| ور كه بگذارى نرانى هم ورا |
| افكند بيرون زبان در ماجرا... |
| وان كه باشد غافل از علم و عمل |
| همچو آن كلب است كامد در مثل |
| اين مثل دارد بر آن قومى فروغ |
| كاشمارند آيات ما را بر دروغ |
| پس بخوان اين قصّه ها را از قصص |
| بهر ايشان كامد از آيت به نصّ |
| همچو آن بلعم كه حالش گشت ذكر |
| شايد اندر خود كنند اين قوم فكر |
| بد بسى باشد مثل آن قوم را |
| كه به تكذيب اند بر آيات ما |
| بعد از آن كا گاه گشتند از حُجَج |
| پس كنند انكار آيات و نهج |
| بر نفوس خويش آوردند ظلم |
| نى كه بر نفس دگر كردند ظلم |
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
|
مسلمان شدن صياد يهودى به كرامت پيغمبر صلى الله عليه و آله

|
در كتاب تحفة الذاكرين كرمانشاهى و كنزالغرائب مسطور است كه ام السلمه روايت كرده ، كه روزى خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله از صحرايى مى گذشت ناگاه از كنار دشت آوازى بلند شد، و آن حضرت به اطراف ملاحظه كرد! و كسى را نديد. |
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
|
|
از ابن مسعود روايت شده است كه : در مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم . از شهر بيرون آمديم و به بعضى از نواحى رفتيم . به هر سنگ و سنگ ريزه كه مى رسيديم مى گفتند: السلام عليك يا رسول الله !(205) |
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
|
|
ايام حج بود و پيغمبر خدا تصميم گرفته بود ساير قبايل عرب را نيز به اسلام دعوت كند، گروهى از قريش كه بى اندازه مضطرب شده بودند، براى چاره جويى و شروع يك مبارزه منفى بازدارنده با وليد بن مغيره كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود گرد هم آمدند، وليد به آنان گفت : شما آگاهيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون زمان انجام مراسم حج فرا رسيده و در اين روزها كاروان هايى از عرب راهى ديار شمايند، درباره او همه يك نظر شويد و تمامى به يك جور درباره اش سخن بگوييد و چنان نباشد كه هر دسته اى سخنى بر خلاف ديگرى بگويد. |
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ |
|
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟
در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست
تاریخ انتشار : دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ |
|
|
سرچشمه علماء و فضلاء امام فخرالدّين رازى عليه الرّحمة ادا مى نمايد كه : |
تاریخ انتشار : یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ |
|
|
يكى از فلاسفه اروپا كه معتقد به قضا و قدر بود با يكى از كاردينال ها كه از مخصوصين پاپ بود مباحثه كرد و كاردينال يعنى كشيش بزرگ منكر قضا بود، فيلسوف گفت : آيا شما معتقد به وجود خدا هستيد؟ كشيش جواب داد: من متوقع هستم كه شما در اعتقاد من ترديد نداشته باشيد. |
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
|
|
از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت : |
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
|
مقدمه
خداوند در قرآن به پيامبرش مى فرمايد: ((فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ؛ اين سرگذشت ها را براى انسان ها بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.))(1)
يكى از امور سازنده و تكان دهنده و تحول بخش در زندگى انسان ، عبرت گرفتن از سرگذشت هاى گذشتگان است .
براى همه لازم است وارد اين كلاس آموزنده شوند و از فراز و نشيب هاى تاريخ درس عبرت بگيرند، چرا كه تاريخ همواره تكرار مى شود و روزى خواهد آمد كه زندگى ما نيز براى آيندگان ، تاريخ مى گردد.
تاريخ آزمايشگاه مسايل گوناگون زندگى بشر است .
داستان پيشينيان مجموعه اى است از پرارزش ترين تجربيات آن ها و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست .
تاريخ آيينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتى ها، زيبايى ها، كاميابى ها، ناكامى ها، پيروزى ها و شكست ها و عوامل هر يك از اين امور را.
به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان عمر انسان را درست به اندازه عمر آنها طولانى مى كند؛ چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آن ها را در اختيار انسان مى گذارد.
و در عبارت ديگر چنين مى فرمايد: ((و اعرض عليه اخبار الماضين ؛ داستان پيشينيان را به خاطرت عرضه بدار.))(2)
و نيز مى فرمايد: ((السعيد من وعظ بغيره ؛ سعادتمند كسى است كه از ديگران درس پند و عبرت بياموزد.))(3)
و باز مى فرمايد: ((و ان لكم فى القرون السابغة لعبرة ؛ همانا براى شما از سرگذشتهاى پيشينيان درس هاى مهمى است .))(4)
با توجه به اين كه قسمت مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستان هاى گذشتگان بيان شده است و قرآن مجيد با زبان شيرين داستان انبيا و اقوام را بيان نموده اميد است بتوانيم از داستان گذشتگان درس عبرت بگيريم .
اما اينجانب بنده حقير در كتاب هاى وزين استاد علامه حسن زاده آملى مد ظله العالى سير كردم و داستان هاى آموزنده در قالب عرفانى ، اخلاقى ، عبادى و اجتماعى و علمى يافتم .
اگر چه زندگى استاد پر از خاطره است ، ولى به صورت نوشتار در نيامده ، پس اين داستان ها قطره اى از خاطرات استاد است ، اميد مى رود با خواندن اين داستان ها در زندگى تحول عميقى ايجاد كند.
دیدن خدا
شيخ جليل طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از ((احمد بن اسحاق )) از امام هادى عليه السلام نقل مى كند كه نامه اى به آن حضرت نوشتم و در مورد ديدن خداوند سؤ ال كردم و همچنين اختلاف ميان مردم را در اين باره ذكر كردم . آن حضرت در جواب نوشتند: ديدن خداوند متعال امكان ندارد؛ زيرا اگر نور بخواهد اتصال ميان بيننده و خداوند را برقرار سازد، لازمه اش تشبيه خداوند به ديگر موجودات است و خداوند برتر از شباهت داشتن به موجودات است . پس نتيجه مى گيريم كه خداوند را با چشم نمى توان ديد؛ زيرا سببها بايد به مسببهاى خود متصل باشند.(5)
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ |
|
قال الله الحكيم : (ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون
همانا خدا يار و ياور نيكوكاران است ) (17)
قال على عليه السلام : عاتب اخاك بالاحسان اليه
برادر دينى خود را بجاى سرزنش ، احسان و نيكى كن ) (18)
شرح كوتاه :
نيكى و نيكوكارى از صفاتى است كه خداوند صاحب اين صفت را دوست دارد. همانطورى كه خداوند به ما احسان كرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبى هاى مردم نيكى بيشترى نمايم .
اگر كسى با ما بدى هم كرد براى تاءديب او، با احسان برخورد كنيم ، نه اينكه بدى را با بدى جواب دهيم كه موجب ازدياد كينه و دشمنى شود.
شيوه مردان الهى اين بود، كه اگر كسى به آنها سلام مى كردند، جواب سلام را بهتر كاملتر مى دادند؛ و اگر دستى براى نيكى بسوى آنها دراز مى شد افزون تر پاداش مى دادند.
دلهاى آدميان دوستدار نيكى كنندگان است ؛ و شيطان از اين عمل آدميان صورتش مجروح و دلش جريحه دار مى شود؛ و در اين راستاى محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمى كند.
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
|
روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عايشه بود. ناگاه مردى اجازه خواست خدمت حضرت برسد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اين مرد بدترين فرد طايفه است ، حضرت اجازه ورود داد. مرد وارد شد پيغمبر با كمال خوشرويى پذيرايى نمود و با او مشغول صحبت شد. پس از پايان صحبت ، مرد از حضور پيامبر بيرون رفت .
عايشه عرض كرد:
يا رسول الله ! هنوز آن مرد وارد نشده بود او را به بدى ياد كردى لكن پس از ورود با گشاده رويى احترامش نمودى ؟
پيامبر فرمود: (ان من شرار عبادالله من تكره مجالسته لفحشه ) : بدترين مردم كسى است كه براى بد زبانى و دشنام گويى او همنشينش را بد بدارد.(8)
(و من براى فحش و بد زبانى او احترامش كردم كه به من توهين نكند.)
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
|
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |
|
تاریخ انتشار : دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ |
|
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع میگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
تاریخ انتشار : یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ |
|
روزی مردی خواب عجیبی دید
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند
باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:
شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد
گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت
می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:
اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده
باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. .
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ |
|
حتما بخوانید



آورده اند که شیخ جنید بغدادي به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند شیخ از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه اي است . شیخ گفت او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کار است . تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند . چون شیخ پیش او رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواب او را داد و پرسید کیست ؟ گفت من جنید بغدادي ام بهلول گفت تو اي ابوالقاسم که مردم را ارشاد می کنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت : بسم الله می گویم و از جلوي خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرف راست می گذارم آهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه که می خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواست و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت .
پس مریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است . جنید گفت : دیوانه اي است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقب بهلول روان شد و گفت مرا با او کار است . چون بهلول به خرابه اي رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود رانمی دانی آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟ گفت : سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق خدا را به خدا و رسولش دعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان نمود . بهلول گفت : چه جاي طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پس برخواست و به راه خود برفت .
مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داري . جنید گفت : مرابا او کار است شما نمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آداب خوابیدن خود را می دانی ؟ گفت آري می دانم . چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پس آنچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان نمود .
بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی خواست برخیزد جنید دامنش را گرفت و گفت اي بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفت تو ادعاي دانایی می کردي ؟ شیخ گفت : اکنون به نادانی خود معترف شدم . بهلول گفت :
اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل شام خوردن آن است که لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جاي آوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دل پاك باشد و نیت درست باشدو آن سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضی یا براي امور دنیوي باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارت که بگویی وبال تو باشد پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکتر باشد و در آداب خوابیدن اینها که گفتی فرع است . اصل این است که در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد . حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکرحق باشی تا به خواب روي .
جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستند خود را و عمل خود را فراموش کردند و از سر گرفتند . نتیجه آن است که هر فرد بداند از آموختن آن چیزي که نمی داند ننگ و عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آداب خوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .
تاریخ انتشار : جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ |
|
|
دارم می میرم!
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه .
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه .
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم !
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی میده .
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه ساده باهاش حرف زد .
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
تاریخ انتشار : چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ |
|
|
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد
پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:
ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی
آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم .
تاریخ انتشار : شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ |
|
|
متن دلخواه شما
|
|