منتظران مهدی بخشایش

ابزار وبلاگ

آموزش وبلاگ نویسی

آلبوم صوتی

پوستر

شبیه خوانی بخشایش

قالب مذهبی وبلاگ

کاریکاتور

کتابخانه

نرافزار

ویدیوها

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...... ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه می شد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟نظری فرما بر کوچه تاریکمان . که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...... این صفحات برگ برگ روزهای انتظاری ست که به امید امدنش از پس هم ورق می زنیم.... العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی.....
 
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

 

منتظران مهدی

...من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟...

حجت الاسلام و المسلمین عالی در یکی از سخنرانی های خود به بیان داستانی از زندگانی آیت الله حسن زاده آملی پرداختند که در کنار نشان دادن عقوبت کوچکترین رفتارهای انسان در دنیا و عقبی به بیان لطافت روح این عالم برجسته نیز می پردازد:

"آیت الله حسن زاده روحیه بسیار لطیفی دارند و از علمای وارسته می باشند.ایشان می گفتند: من از سالها قبل تابستان ها می رفتم روستایمان در اطراف آمل که خنک بود. معمولا شاگردان می آمدند. صبح ها درس و بحث داشتیم. برمی گشتم استراحت می کردم تا برای بعد از ظهر آماده شوم. به این خواب ظهر خیلی احتیاج داشتم. یک روز ظهر خواستم بخوابم بچه ها شلوغ می کردند. من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟
رفتم شیرینی خریدم آوردم تا دل بچه ها را به دست آورم. اما دیدم دلی که شکست به این راحتی به دست نمی آید. به همسرم گفتم مسافرتی می روم. از آن محل آمدم آمل. از آنجا بلیط گرفتم آمدم تهران و از آنجا آمدم تبریز محضر استادمان آیت الله سید محمد حسن الهی طباطبایی(برادر علامه طباطبایی) که می گفتند اگر از نظر عرفانی و علمی از علامه طباطبایی بیشتر نداشت کمتر هم نداشت.
هنوز به تعارفات اولیه می گذشت که خود ایشان گفتند راستی آقای حسن زاده! آیت الله قاضی طباطبایی (از عالم برزخ) از شما گله داشت.آیت الله قاضی از دنیا رفته بودند اما با بعضی از شاگردانشان در ارتباط بودند. آقای حسن زاده گفتند گله ی ایشان چه بود. آقای الهی گفتند: آقای قاضی گله شان این بود که آقای حسن زاده با این کارهایش می خواهد خدمت امام زمان برسد.آقای حسن زاده می گوید من سرخ شدم. گفتم همان کاری را کردم که به خاطرش از آمل آمدم اینجا تا کمی دلم خالی شود و سبک شوم..."


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانها وحکایت ها
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ |
 

آسمان نوشت

آقا نوشت

بانو نوشت

داستان نوشت

دل نوشت

سیاسی نوشت

شعر نوشت

شهدا نوشت

طنز نوشت

کوتاه نوشت

منتظران مهدی بخشایش

سنگر ما در افسران

سنگر ما در آپارات

سنگر ما در تلگرام