منتظران مهدی بخشایش

ابزار وبلاگ

آموزش وبلاگ نویسی

آلبوم صوتی

پوستر

شبیه خوانی بخشایش

قالب مذهبی وبلاگ

کاریکاتور

کتابخانه

نرافزار

ویدیوها

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...... ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه می شد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟نظری فرما بر کوچه تاریکمان . که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...... این صفحات برگ برگ روزهای انتظاری ست که به امید امدنش از پس هم ورق می زنیم.... العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی.....
 
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

 او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

 مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

 شیطان در ادامه توضیح می دهد:

 ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

 وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم

 

یكى بود، یكى نبود؛ غیر از خدا هیچ كس نبود.

 روزى روزگارى در ولایت غربت یك مردى بود به نام «آقاملول» و این آقاملول از صبح كه پا مى شد، مى رفت براى مردم كار مى كرد و شب خسته و كوفته برمى گشت به خانه.

 تنها دارایى آقاملول از مال دنیا یك درازگوش پیر و از كار افتاده بود و چهار تا سیخ و سه پایه و طاس و دولیچه. با اینكه سنش از چهل سال گذشته بود، هنوز بضاعتى نداشت كه زن بگیرد. این بود كه شب ها كه تنها توى اتاقكش مى نشست، از زور غصه هى چپق مى كشید و هى حسرت مى خورد.

 گذشت و گذشت تا اینكه یك روز پسرخاله ملول كه سال ها پیش به ولایت جابلقا مهاجرت كرده بود، به او نامه نوشت و از احوالاتش پرسید. ملول پاسخ نوشت كه: «اى جان پسرخاله، در این ولایت، احوالات سگ و گربه از اینجانب بهتر است.»

 بیست روز بعد یك دعوتنامه از طرف پسرخاله به دست ملول رسید. ملول هم كه دید فصل پاییز است و كارى ندارد، طاس و دولیچه و سیخ و سه پایه اش را بار درازگوش پیرش كرد و راه افتاد به طرف جابلقا.

 به جابلقا كه رسید، یك راست رفت به خانه پسرخاله و كلى مورد استقبال واقع شد. فرداى آن روز هم پسرخاله دست ملول را گرفت و برد جا هاى دیدنى ولایت جابلقا را نشانش داد و بعد رفتند توى یك پارك نشستند. ملول چپقش را چاق كرد و هر دو پسرخاله از حال و روزشان گفتند. وقتى پسرخاله ملول از وضع پریشان او با خبر شد، گفت: «چرا توى همین ولایت جابلقا نمى مانى؟ مهار كارت را بده دست من، خودم ظرف یكماه همین جا برایت خانه و زندگى درست مى كنم.» ملول بیچاره پوزخندى زد و گفت: «یك چیزى مى گویى ها... آخر چطورى؟» پسرخاله گفت: «این جورى. چپق ات را بده به من.» بعد چپق را از ملول گرفت و رفت بالاى نیمكت پارك و دست برهم كوبید و خطاب به انبوه مردم گفت: «هموطنان عزیز... بشتابید... یك حراج استثنایى... این كه مى بینید، نمونه اى نادر از نسل چپق  هاى اولیه است، قیمت پایه را با پنج هزار یورو شروع مى كنیم...»

 یك ساعت بعد كه ملول با یك چك هجده هزار یورویى همراه پسرخاله اش به بانك مى رفت، از او پرسید: «حالا این چك به پول ما چقدر مى شود؟» پسرخاله گفت: «مى شود حدود هجده چمدان پول.»

 بارى اى جان برادر، آن شب وقتى ملول از اورژانس بیمارستان قلب به خانه پسرخاله اش برگشت، پیپ دانهیل اش را روشن كرد و گفت: «پسرخاله جان فكر مى كنى براى این خرت و پرت هاى دیگرم هم این جا مشترى پیدا شود؟» پسرخاله ابرو بالا انداخت و گفت: «نوچ.» ملول سرى به تاسف تكان داد و گفت: «مى دانستم آن چپق را هم شانسى ازمان خریدند.» پسرخاله گفت: «اى بابا... منظورم این نبود. اینجا براى شورت و پیژامه و شپش هاى سرت هم خریدار هست. ولى مردم این ولایت ارزش كالاى فرهنگى را نمى فهمند. مابقى وسایلت را همین جا به ثبت مى رسانیم و بیمه مى كنیم بعد مى فرستیم به ولایت بریتانى. آنجا یك جایى هست به اسم حراج كریستى در لندن. چك اولى كه رسید، دومى را مى فرستیم، بعد سومى...»

 فرداى آن روز اول از همه آفتابه مسى را فرستادند. با پولى كه از فروش آن به دست شان رسید، ملول خانه خرید و زن گرفت. با پول مابقى وسایل هم توانست كشتى تفریحى و هلیكوپتر شخصى و یك جزیره نقلى بخرد و سه دانگ «جاسا» (سازمان فضایى ولایت جابلقا) را شریك شود. ضمناً براى قدردانى از زحمات و راهنمایى هاى پسرخاله اش یك فروشگاه زنجیره اى هم خرید و به نام او كرد.

 وقتى تمام وسایل ملول به فروش رفت یك روز یكى از خانزاد ه هاى ولایت غربت كه آمده بود در ولایت جابلقا خواننده شود، آمد پیش او و گفت: «اگر اجازه بدهید، آمده ام یك چیزى از شما بخرم...» ملول گفت: «شرمنده ام جوان. من دیگر چیزى براى فروش ندارم.» جوانك گفت: «اختیار دارید. شكسته نفسى مى فرمایید، اسم دارید به این قشنگى.» ملول گفت: «یعنى كه چى؟ نكند آمده اى اسم مرا بخرى؟» جوانك گفت: «راستش را بخواهید، بله. آخر همه اسم ها تكرارى شده، اسم شما تك است، توى ذهن هم خوب مى ماند. هنرى هم هست. براى شما كه فرقى نمى كند اسم تان ملول باشد یا بیل یا جك یا جفرى. چكش را بنویسم؟»

 ملول اسمش را هم به قیمت خوبى فروخت و اسم جدیدى براى خودش انتخاب كرد: خوان خورخه جولیانو گومز!

 خوان خورخه جولیانو گومز، این مرد وطن فروش خودفروخته، سالیان سال در ولایت جابلقا با رفاه و آرامش  زیست و حاصل ازدواج ننگین او یك فرزند پسر و یك دختر بود كه اولى پس از سال ها تحصیل با عنوان پوچ استادى به تدریس آموزه هاى غلط و غیراخلاقى جابلقایى مشغول شد و دومى با طى مدارجى بى ارزش به ابتذال تصویرى روى آورد و داغ ننگ عكاسى خبرى را بر پیشانى خود و خانواده بى آبروى خود گذاشت.

 خوان خورخه جولیانو گومز كه با قدرى تحمل و پایمردى مى توانست تا پیش از پنجاه سالگى با نامى نیك روى در نقاب خاك كشد، سرانجام در سن ۹۶ سالگى از پس بیش از نیم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل در جابلقا مرد.

 ما از این داستان نتیجه مى گیریم كه:

 نه در غربت دلم شاد و نه رویى در وطن دارم

 الهى بخت برگردد از این طالع كه من دارم!

 قصه ما به سر رسید؛ غلاغه به خونه اش نرسید

 

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟




!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

حال ترجمه از زبان همسرش 

خط اول :حالت چه طوره زن ؟   

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟  

خط سوم : مادرت چه طوره ؟  

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!    

خط پنجم : فقط برگردم خونه....  

خط ششم : می کشمت   

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

 

شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره كرد كه ساكت باش.

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را كه حاضر كرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نكردند.

صبح كه دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید كرد كه اگر به كسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد كه تحقیق شود كه آیا این جوان خطائی كرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید كه تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی كه آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می كوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار كه نفسم وسوسه می كرد یكی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه كردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف كند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز كاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیكی یاد كرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود.

نفس اماره یكی از عواملی است كه انسان را به ارتكاب گناه وسوسه می كند.

قران كریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می كند مگر در مواردی كه پروردگار رحم كند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی كه در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می كند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

 ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط  برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...  پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!  پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!   من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!  پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!  در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!  توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد

 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: داستانها, پند, آموز, حکایت
تاریخ انتشار : یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ |
 

آسمان نوشت

آقا نوشت

بانو نوشت

داستان نوشت

دل نوشت

سیاسی نوشت

شعر نوشت

شهدا نوشت

طنز نوشت

کوتاه نوشت

منتظران مهدی بخشایش

سنگر ما در افسران

سنگر ما در آپارات

سنگر ما در تلگرام