شیرینی یک عیادت

بیماری تاب و توانش را ربوده بود. رنج و درد جسمی آزارش میداد. رنگ چهرهاش به
زردی میزد. درد را هر طور که بود، تحمل میکرد، ولی خانهنشین شدن و دوری از
دوستان و آشنایان و مهمتر از همه دور شدن از امامش بیش از هر چیز دیگری روحش را
میآزرد.
گاهی که تنهایی کلافهاش میکرد، کتاب میخواند، فرصتی بود تا اعمال روزانه و
شبانه و مستحبات و مکروهات را از کتابی که یونس بن عبدالرحمان [1] نگاشته بود،
مطالعه کند.
خواندن آن کتاب نیز اگرچه مورد تایید اهل بیت بود، آه و حسرتش را افزون میساخت،
زیرا با خود میگفت: ای کاش سلامت جسمی داشتم تا میتوانستم این اعمال را انجام
دهم.
گاهی در اوج تنهایی، دلش هوای دیدار امام
زمانش را میکرد. حسرت استشمام عطر امامت، صبرش را ربوده و بیتاب کرده بود، اما با
خود میاندیشید: من کجا و محمد بن علی کجا!؟ مگر میشود امام به دیدن من بیاید؟ نه!
من چنین لیاقتی ندارم.
درد جسمی از یکسو، تنهایی و غربت از سویی و هجوم این افکار از دیگر سو امانش را
بریده بودند که ناگاه در خانه به صدا درآمد.
بیماری تاب و
توانش را ربوده بود. رنج و درد جسمی آزارش میداد. رنگ چهرهاش به زردی میزد. درد
را هر طور که بود، تحمل میکرد، ولی خانهنشین شدن و دوری از دوستان و آشنایان و
مهمتر از همه دور شدن از امامش بیش از هر چیز دیگری روحش را میآزرد
تا نگاهش به نگاه امام افتاد، تمام درد و رنج خود را فراموش کرد. حضور امام،
نشاط عجیبی در دلش پدید آورد.
وقتی امام جواد(علیه السلام) کنار بسترش نشست، شوق و امید به زندگی در دلش شکوفه
زد. امام احوالش را پرسید و نگاه پر محبتش را به او هدیه کرد. [2]
امام جواد(علیه السلام) این کتاب را تأیید کرد و پس از مطالعه آن سه مرتبه
فرمود: «خدا یونس را رحمت کند.»
پی نوشت ها :
[1]. عقیقی بخشایشی، حضرت امام محمد تقی (علیه السلام)، کریم اهل بیت، ص 28.
[2]. سید ابوالفضل طباطبایی و مهدی اسماعیلی، اعجوبه اهلبیت:، ص 94.
:: موضوعات مرتبط:
داستانهایی از امام جواد(ع)،
آسمان نوشت،
آقا نوشت
:: برچسبها:
شیرینی,
عیادت,
امام جواد