X
تبلیغات
منتظران مهدی بخشایش - حکایت های جالب
بخشایش
 
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش


روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمد و درخواست کمک کرد.

پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»،

 پس او را به منزل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راهنمایی کرد.

پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) رفت و از ایشان کمک خواست.حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود:

 ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود

 از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد:

 ای پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله)، فاطمه (سلام الله علیها) این گردن بند را به من احسان نمود

 تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم.پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریست.

عمّار یاسر با اجازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) گردن بند را از پیرمرد خرید.عمار پس از خرید گردن بند،

 گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تقدیم کن ، خودت را هم به او بخشیدم.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید.غلام نزد فاطمه (سلام الله علیها) آمد و آن حضرت گردن بند

 را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید.حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راز این خنده‌ را پرسید.

 غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد،

چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود،

بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.




منبع : http://sarbedaran313.ir/



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، داستانهایی از حضرت زهرا(س)، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین
:: برچسب‌ها: عاقبت, سوی, صاحب, خود, بازگشت
تاریخ انتشار : یکشنبه هشتم دی 1392 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

صوت خوش قرآن

ابو عمره معروف به زازان عجمى و ايرانى بود و آن قدر پيش رفت كه از ياران مخصوص اميرمؤمنان على (ع ) گرديد.
سعد خفاف مى گويد: شنيدم زازان با صداى بسيار خوب و غمگين (با اين كه عجمى بود) قرآن مى خواند. به او گفتم : آيات قرآن را خيلى خوب مى خوانى ، از چه كسى آموخته اى ؟ لبخندى زد و گفت : روزى امير مؤمنان على (ع ) از كنار من عبور كرد. من شعر مى خواندم ، صوت عالى داشتم ، به گونه اى كه آن حضرت از صداى من تعجب كرد و فرمود: اى زازان چرا قرآن نمى خوانى ؟ عرض كردم : قرائت قرآن نمى دانم جز آن مقدارى كه در نماز بر من واجب است .
آن حضرت به من نزديك شد و در گوشم سخنى فرمود كه نفهميدم چه بود. سپس فرمود: دهانت را باز كن ، دهانم را گشودم ، آب دهانش را به دهانم ماليد، سوگند به خدا قدمى از حضورش برنداشتم كه در هماندم در يافتم همه قرآن را به طور كامل حفظ هستم و پس از اين جريان ، به هيچ كس (در آموزش قرآن ) نيازى پيدا نكردم .
سعد مى گويد: اين قصه را براى امام باقر(ع ) نقل كردم ، فرمودند: زازان راست مى گويد، امير مؤمنان على (ع ) براى زازان به للّه للّه اسم اعظم خدا دعا كرد كه چنين دعايى هميشه مستجاب مى شود.



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین
:: برچسب‌ها: صوت خوش, قرآن, ابو عمره, معروف, زازان
تاریخ انتشار : جمعه بیستم بهمن 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اخلاق

از ابوالقاسم قشیرى نقل شده كه در بادیه زنى را تنها دیدم گفتم كیستى؟ جواب داد:

« وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ » ( و بگو به سلامت! پس زودا كه بدانند.) (1)

از قرائت آیه فهمیدم كه مى گوید اوّل سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و و ظیفه و ارد بر مورود است.

به او سلام كردم و گفتم در این بیابان آن هم با تن تنها چه مى كنى؟

پاسخ داد:

« مَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر كه را خدا هدایت كند گمراه كننده ای ندارد.) (2)



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین
:: برچسب‌ها: داستان, شگفت, زن, قرآن, آیات
تاریخ انتشار : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

«شقیق بلخی» كه یكى ا ز عرفاى زمان امام موسى كاظم‌(ع) بود، نقل مى كند:

در سال 149 هجرى قمرى به سوى مكّه ـ براى شركت در مراسم حج ـ حركت كردم، وقتى به منزلگاه قادسیه رسیدم، چشمم در میان جمعیت به چهره‌ى جوانى افتاد كه لاغر اندام و گندم‌گون بود و روى لباسش، لباس مویین پوشیده بود و تنها در گوشه‌اى نشسته بود، با خود گفتم: این جوان باید از صوفیان باشد و مى خواهد سربار جامعه باشد، به خدا سوگند به نزدش مى روم و او را سرزنش خواهم كرد.

امام موسی بن جعفر

به نزدیكش رفتم، متوجّه من شد و فرمود: اى شقیق!

«…اجتَنِبُوا كثیراً مِنَ الظَنِّ إنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثم…»

از بسیارى از گمان‌ها بپرهیزید؛ زیرا كه بعضى از گمان‌ها گناه است… (سوره‌ى حجرات، ایه‌ی12)

سپس مرا به خودم واگذاشت و رفت، با خودم گفتم: حادثه عظیم و عجیبى دیدم، این جوان از نیت پوشیده‌ى من خبر داد و نام من را به زبان آورد، حتماً او عبد صالح و ممتاز خداست. به دنبالش مى روم و از او مى خواهم كه مرا حلال كند، به دنبالش رفتم، ولى او را گم كردم. تا این كه در منزلگاه «واقصه» او را دیدم كه مشغول خواندن نماز است، بندهاى بدنش در نماز مى لرزد و اشك از چشمانش سرازیر بود، با خودم گفتم:

اكنون نزدش مى روم و از او مى خواهم مرا حلال كند، نزدیكش رفتم، پس از خواندن نماز متوجه من شد و فرمود: اى شقیق! «وَ‌إنّى لَغَفّار لِمَن تابَ وَ‌آمَنَ وَ‌عَمل َصالِحاً ثُمَّ اهتَدی»

«و من هر كه را توبه كند و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد و سپس هدایت شود، مى آمرزم.» (سوره‌طه، ایه‌ی82)

سپس مرا به خودم واگذارد و رفت، با خودم گفتم: این جوان از نمونه‌هاى بى نظیر است؛ زیرا دوباره از نیت پوشیده من خبر داد. به مسیر خود ادامه دادیم تا به منزلگاه «زبانه» رسیدیم، در آنجا آن جوان را دیدم كه كنار چاهى ایستاده است و در دستش كوزه‌ى هست و مى خواهد از آن چاه آبى بیرون آورد و بنوشد. ناگاه آن كوزه از دستش رها شد و در میان چاه افتاد، دیدم به سوى آسمان نگاه كرد و چنین گفت:

اَنتَ رَبى إذا ظَمئتُ إلى الماء وَ‌قُوتى إذا أرَدتُ الطَّعاما الهى و سَیدى ما لى غَیرَها فَلا تَعدمْنیها؛ اى خدا! هنگام تشنگی، تو پروردگارم هستى و هنگام گرسنگى تو هستى كه غذاى من را مى رسانى اى خداى من و سرور من! غیر از این ظرفى ندارم، آن را به من بازگردان».

سوگند به خدا، دیدم آب چاه بالا آمد، آن جوان دستش را دراز كرد و كوزه را از آب گرفت وآن را پر از آب كرد و با آن آب وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند. سپس به تلّ ریگى متوجّه شد و مقدارى ریگ برداشت و در میان آن ظرف ریخت و آن را حركت داد و آشامید. نزدش رفتم و سلام كردم، جواب سلام مرا داد. گفتم: از زیادى آن نعمتى كه خدا به تو داده، به من نیز غذا بده. فرمود: «اى شقیق! همواره نعمت خداوند، به طور آشكار و نهان به ما مى رسد، به خداى خود حسن ظنّ داشته باش.»

سپس ظرف را به من داد و از آب آن نوشیدم، آن را فالوده‌اى بس شیرین یافتم، به خدا سوگند، هرگز نوشابه‌اى لذیذتر و خوشبوتر از آن را نیاشامیده بودم. سیراب و سیر شدم به طورى كه چند روز اشتهاى غذا و آب نداشتم. دیگر آن جوان را ندیدم، تا این كه در مكّه در كنار كعبه، او را در میان گروهى دیدم كه سؤالات خود را از او مى پرسیدند و او جواب مى داد. از مردم پرسیدم: این جوان كیست؟ گفتند: او «موسى بن جعفر» است.1

پى نوشت:

1. كشف الغمّه،ج3، ص4 تا 7.

منبع : عبدالحسن تُرکى، بشارت، شماره 41

 


:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین
:: برچسب‌ها: جوانی, عارفتر, همه, عرفا, قرآن کریم
تاریخ انتشار : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

جوان صداى فرشتگان را مى شنود


يكى از بزرگان چنين نقل مى كند: در اوقاتى كه در زنجان بودم يك روز صبح جوانى كه از تربيت شدگان مكتب اسلام بود و برنامه زيارت عاشوراى او هرگز ترك نمى شد، سراسيمه به خدمت حاج ملا آقا جان آمد و گفت : من هنگامى كه در اتاق نشسته بودم و زيارتم را تمام مى كردم ، ناگهان عطر عجيبى تمام فضاى اتاق را پر كرد و سپس مانند آنكه صدها زنبور در اتاق به حركت در آمدند و من صدايى شنيدم ، حاج ملا آقا جان گفتند: فردا نيز همين حالت برايت پيش مى آيد خوب گوش بده ببين چه مى گويند. فرداى آن وز آن جوان آمد و گفت : گمان مى كنم كه ذكر لا اله الا الله الحق المبين را تكرار مى كردند. معظم له گفت : بعد از اين تو نيز با آنها اين ذكر را بگو تا حجاب بيشترى از تو برطرف شود آن جوان پس از دو روز آمد و گفت : حدود دو ساعت با آنها كلمه لا اله الا الله الملك الحق البين را تكرار كردم يك مرتبه چشمهايم به اشك افتاد و انوار سفيدى چون جرقه آتش ‍ ولى سفيد را ديدم كه تمام فضاى خانه را پر كرد. ترسيدم و ديگر ادامه ندادم .
چنين است كه وقتى روح ، حواس (ذائقه و شامه و سامعه ) را تحت تاءثير قرار داد نوبت به قوه بينايى نيز مى رسد



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: جوان, صداى, فرشتگان, آیه
تاریخ انتشار : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

حکایت سه عابد بد نام

عابد

حکایت ایمان آدمی، حکایت غریبی است، از آن غریب‌تر، سنجه رسواکننده الهی است که سرشت بد نهاد را از گوهر پاک‌ذات جدا می‌کند.

آدمی اگر عابدترین خلق روزگارهم باشد، پیوسته باید کشیک نفس کشد چه آنکه نفس انسان سرکش است و بدلگام.

بوده اند در تاریخ کسانی که در ردیف بندگان خاص خدا جای داشته‌اند اما سرنوشتشان با کفر و شرک در هم آمیخته شد.

نمونه مسجّل و روشن آن، ابلیس سیه روی است که بنا به روایتی از امیر اهل ایمان، علی علیه السلام، شش هزار سال خدای را پرستش نمود اما عاقبت با حسد بردن بر آدمی، گرفتار نخوت و کبر گردید و کارنامه سفید گذشته‌اش را سیاه و سرنوشت تاریک آینده‌اش را تباه ساخت. بلعم باعورا، نمونه دیگری است که بنا به نقلی، به پایه و رتبتی دست یازیده بود که اسم اعظم خدا را می‌دانست و با این اسم، کرامت‌ها از وی سر می‌زد. اما عاقبت در بند شیطان گرفتار آمد و از راه راست بیرون شد. برصیصای عابد-که در نوشتار حاضر بیشتر از آن سخن خواهد رفت، نمونه سومی است که داستان آن، به گونه‌ای خاص در قرآن کریم مورد اشاره واقع شده است. در زیر حکایت وی به اختصار از منظر قرآن روایت شده است.



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، نگاهی به قرآن، آیه های قرآن، جلوه هایی از نور قرآن
:: برچسب‌ها: حکایت, عابد, بد نام, داستان, قرآن کریم
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مداومت بر ذکر یونسیّه

علامه حسن زاده

مرحوم استاد علامه طباطبایى فرمودند كه مرحوم قاضى، اول دستورى كه مى دادند ذكر یونسى بود لا اله الا الله انت سبحانك انى كنت من الظالمین.

در ادامه  پندهایی از علامه حسن زاده آملی



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانها وپند ها، آیه های قرآن
:: برچسب‌ها: مداومت, ذکر, یونسیّه, آیات, روایات, احادیث, قرآن کریم
تاریخ انتشار : چهارشنبه ششم دی 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
تاریخ انتشار : جمعه یکم دی 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

خانم عفت قوام زاده همشیره آسید مهدی قوام نقل میکند:

آقای هاشمی نژاد تعریف کرد: از یک میوه فروش که روی چرخ میوه ریخته بود برای دیدن سید میوه خریدیم. وقتی خواستیم پول بدهیم، پول را قبول نکرد. گفتم اگر مبلغ را نگیری میوه را نمی‌برم. میوه فروش گفت آقا سید دست من را گرفت و از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگیرم؟
بعد تعریف کرد یک روز سید با عیالش از خانه بیرون رفتند من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم به خانه‌ی سید رفتم مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که در خانه باز شد و سید با عیالش وارد شد.
نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت «حالا که تا اینجا آمده‌ای بیا برویم یک چایی بخوریم»
داخل خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد. بهم گفت:«اهل کجایی؟» گفتم خاکسفید. گفت:«این فرش دستی ها مال تو. یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم که از بارت ماند و نخریدند شب خودم از تو می خرم.»
 
سایت:سائلین الزهرا


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: حکایت, عجیب, سید, مهدی, قوام, داستان
تاریخ انتشار : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

حضرت عيسي (روح الله)(ع) در سفري سه قرص نان به همراه خود سپرد . آن شخص يكي از آن سه قرص نان را مخفیانه خورد، در وقت بازخواست گفت: همین دوقرص بیشتر نبوده است. حضرت عیسی خاموش ماندند .
حضرت با دعا كوري را شفا داد و گاو مرده اي را زنده كرد و سپس رو به همراه خود کرد و پرسید: به حق آن خدايي كه چنين معجزاتی ارائه كرد، راست بگو آن قرص نان ديگر چه شد؟ گفت خبر ندارم. حضرت عیسی دوباره خاموش ماندند .
پس آن حضرت به خرابه اي رسيدند، سه خشت طلا آنجا ديدند، حضرت فرمود« از اين سه خشت يكي از آن تو و يكي از آن من و ديگري براي آن کسی كه قرص نان را خورده است. شخص همراه بلافاصله گفت: من آن نان را خورده ام حضرت آن سه خشت طلا را به وي داد و از او جدا شد.
از قضا چهار نفر به وي رسيدند، به طمع آن خشتهاي طلا او را كشتند خشت های طلا را برداشتند. سپس دو نفر از دزدان عازم خرید طعام شدند آنها طعامی را خریده و به زهر آغشته کردند و بازگشتند، آن دودزد ديگر براي آن تصاحب خشتهاي طلا برخاسته و آن دو دیگر را به قتل رسانيدند و خودشان نيز از طعام زهرآلوده خوردند و هلاك گرديدند.
بار ديگر حضرت روح الله(ع) به آن مكان رسيدند از كشته شدن آن پنج كس متعجب گرديد، وحي آمد كه بر سر اين سه خشت طلا هزار و ششصد (1600) كس كشته شده اند و اين خشتها از موضع خود نجنبيده اند، «فاعتبروا يا اولي الابصار» حشر- 2.(1)

.................................
1-مجموعه ورام، ج 1، ص 179با اندکی تصریف



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: حکایت, حضرت, عیسی, داستان
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

قرآن
على عليه السلام آيات نازل شده را مى نوشت

حديثى كه ثقة الاسلام آن را در باب اختلاف الحديث از اصول كافى به سند خودش از سليم بن قيس هلالى در حديثى طولانى از اميرالمومنين عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت در پاسخ او مفصلا مطالبى بيان نموده تا اينكه فرمود: و بر پيغمبر خدا عليه السلام هيچ آيه قرآنى نازل نمى شد جز آن كه برايم مى خواند و بر من ديكته مى نمود، و من به خطّ خود مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاصّ و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست كه به من نيروى به خاطر سپردن آن را عطا كند، از آن زمان كه آن دعا را درباره من كرد هر آيه اى از كتاب خدا را كه به من آموخت ، و هر عملى را كه به من ديكته نمود و من نوشتم فراموش نكردم ، و آنچه را خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى كه بوده يا خواهد بود، و هيچ كتابى كه بر پيغمبرى قبل از او نازل شده بود درباره طاعت و معصيت نماند الا آن كه به من ياد داد. و من حفظش كردم و يك حرف آن از خاطرم محو نشد، آنگاه دست خود را بر سينه من نهاد و از پروردگار خواست كه قلبم را از علم و فهم و حكمت و نور پر كند.
من گفتم : اى رسول خدا پدر و مادرم فدايت ، از آن هنگام كه آن درخواست را از خدا درباره من نمودى چيزى از ياد نبرم ، و آنچه را هم ننوشتم از دستم نرفته است ، آيا پس از اين ترس فراموشى برايم دارى .
فرمود: نه ، من از فراموشى و نادانى نسبت به تو بيمناك نيستم .

اولين گرد آورنده قرآن

على عليه السلام نخستين جمع آورى كننده قرآن است .
ابن المنادى گويد: حسن العباسى به من حديث كرد، گفت خبر داده شدم از عبدالرحمان بن ابى حمّاد، از حكم بن ظهير سد و سى ، از عبد خير، از على عليه السلام كه هنگام درگذشت پيغمبر آن حضرت مشاهده كرد، مردم سست و مضطرب شده اند و فال بد مى زدند، پس سوگند خورد كه تا قرآن را جمع نكند رداء خود را بر دوش نگيرد، لذا سه روز از خانه بيرون نيامد تا قرآن را جمع كرد، و آن نخستين مصحفى است كه در آن قرآن از صفحه دل على عليه السلام به صفحات كاغذ منتقل شده و در آن جمع گرديده است .


تكرار آيات قرآن در نماز

سيد بن طاووس در ((فلاح السّائل )) مى گويد: ((امام صادق عليه السلام در نماز بود كه از هوش رفت . چون به هوش آمد پرسيدند كه سبب آن حال چه بود؟
سخنى به اين مضمون فرمود: آيات قرآن را تكرار مى كردم تا به حالى رسيدم كه گويى آنها را از زبان آن كسى كه آيات را به كشف و عيان نازل فرموده است ، شنيدم . پس قوّه بشرى ، تحمّل مكاشفه جلالت و شكوه الهى را نياورد.




:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، داستانهایی از امام علی (ع)، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها
:: برچسب‌ها: داستان, عارفانه, علامه, حسن زاده آملی, قرآن, حکایت
تاریخ انتشار : پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

داستان عجیب ملاقات شیخ حسن با امام زمان(عج)

امام زمان

داستان ذیل در مورد شخصی است که عاشق دختر همسایشان شده است. او برای رسیدن به عشقش هر کاری می کند ولی نهایتا متوسل به درگاه امام زمان(عج) می شود و آخرش را هم که معلوم است....اما نکاتی بسیار تامل برانگیز در این داستان وجود دارد. منجمله اینکه زیارت وجود مقدس حضرت می تواند نصیب هر کسی بشود (و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیا برای دیدار حضرت لازم نیست که حتما درخواست بسیار عارفانه ای داشته باشی. ظاهرا کیفیت درخواست مهم است نه نوع درخواست. اینکه هر چی می خواهی را خالصانه طلب کنی. در هر صورت این داستان را با دقت مطالعه کنید.

عالم ثقه شیخ باقر کاظمی مجاور در نجف حدیث کرد که در نجف اشرف مرد مومنی بود که او را شیخ محمد حسن سریره می نامیدند. او در سلک اهل علم و مرد با صداقتی بود. بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر و احتیاج زندگی می کرد. حتی قوت و غذای یومیه خود را نداشت و بیشتر اوقات به خارج نجف در بیابان نزد اعراف اطراف نجف می رفت تا این که قُوت و آذوقه ای برای خود تهیه کند امّا آنچه به دست می آورد او را کفایت نمیکرد . با همین حال, سخت دوست داشت با دختری از اهل نجف ازدواج کند که عاشق او شده بود و او را از خانواده اش خواستگاری کرده بود اما فامیل های آن زن به سبب فقر و تهیدستی شیخ به او جواب مثبت نداده بودند و او از جهت این ابتلا در همّ و غمّ شدید بود .



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، داستانهایی از امام مهدی صاحب الزمان (عج)
:: برچسب‌ها: داستان, عجیب, ملاقات, شیخ, حسن, امام زمان
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
علامه حسن زاده
هر انسانى در وجود و نهادش باید واعظى درونى داشته باشد. پندها و مواعظ اگر از دلى پاك بر زبانى مطهر جارى گردد اثر بخش ‍ است . در این مقاله به پندهایی از علامه حسن زاده خواهیم پرداخت.

هذا بیان للناس و هدى و موعظة للمتقین قرآن به انسان حیات حكیمانه مى بخشد. قرآن كریم پند و موعظه براى انسان است . قرآن كریم پندآموز عالمیان است .

نهج البلاغه كتاب پند و اندرز و موعظه است . سخنان و پندهاى معصومین سعادت انسان را در دنیا و آخرت بیمه مى كند. پندها زداینده زنگار غفلت هستند. در حقیقت بیداران كسانى اند كه پندپذیرند. امام حسن (ع ) مى فرماید: خدا رحمت كند كسى را كه نسبت به خویش یا برادر دینى با خانواده اش اندرز گو باشد.

 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: پند, حكیمانه, علامه, حسن زاده آملى
تاریخ انتشار : پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش



اين مصيبت را بخوان

عالم بزرگوار (شيخ كاظم سبتى رضوان الله تعالى عليه ) فرمود: يكى از علماى بزرگ و معروف نزد من آمد و فرمود: من از طرف (آقا حضرت عباس ‍ (ع )) براى شما پيغامى آورده ام .
گفتم : بفرمائيد چه پيغامى است من در خدمت شما هستم ؟.
فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت (حضرت ابوالفضل (ع )) مشرف شدم ، حضرت به من فرمود: به (شيخ كاظم سبتى ) بگو: چرا اين مصيبت را نمى خوانى ؟ از اين به بعد اين مصيبت را هم بخوان ، و آن اينستكه (هر وقت سوار كارى از پشت اسب بزمين مى افتد در وقت افتادن دستهاى خود را مثل سپر قرار ميدهد و دستهايش را اول به زمين مى رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار كار با صورت به زمين نيفتد.
چه حالى خواهد داشت آن كسى كه سينه اش مورد هدف تيرها قرار گرفته باشد و دستهايش را هم بريده و با گرز آهنين بر سرش زده باشند و اميدش ‍ نيز از رساندن آب به خيام حرم قطع كرده باشند و با صورت به زمين افتد.)(



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ّه تازه نشسته‌اند.

من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید! گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟ گفت : چرا ! گفتم: پس من درست آمدم. گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!

آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم! گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم

گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!. گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند. همه را بیرون کرد. با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم! بعد هم دیگر چلوکبابی شد!.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
تاریخ انتشار : شنبه بیستم آبان 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر


قاى عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: (من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: (از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.

(اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ)
همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.
سوره فاطر: آيه 28



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه بیست و نهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

در بنى اسرئيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :
چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت : من او را مى فريبم .
ابليس پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. شيطان گفت : تو اهل او نيستى و اين ماءموريت از تو ساخته نيست ، او زنها را تجربه نكرده است . ديگرى گفت : من او را مى فريبم . پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه شراب ، گفت : او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت : من او را فريب مى دهم ، پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خير و عبادت ! ، شيطان گفت : برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهى .
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده ، مشغول نماز شد، عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت : اى بنده خدا من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام ؛ يعنى توبه كرده ام ، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم .
عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم بر نماز قوت پيدا كنم . شيطان گفت : برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن . عابد گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ شيطان گفت : از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت . مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است ، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت : تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم . عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت : اى بنده خدا! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى ، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است . عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت ، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است ! مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش  كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام ، و بهشت را بر او واجب گردانيدم ؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

 

منتظران مهدی

...من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟...

حجت الاسلام و المسلمین عالی در یکی از سخنرانی های خود به بیان داستانی از زندگانی آیت الله حسن زاده آملی پرداختند که در کنار نشان دادن عقوبت کوچکترین رفتارهای انسان در دنیا و عقبی به بیان لطافت روح این عالم برجسته نیز می پردازد:

"آیت الله حسن زاده روحیه بسیار لطیفی دارند و از علمای وارسته می باشند.ایشان می گفتند: من از سالها قبل تابستان ها می رفتم روستایمان در اطراف آمل که خنک بود. معمولا شاگردان می آمدند. صبح ها درس و بحث داشتیم. برمی گشتم استراحت می کردم تا برای بعد از ظهر آماده شوم. به این خواب ظهر خیلی احتیاج داشتم. یک روز ظهر خواستم بخوابم بچه ها شلوغ می کردند. من عصبانی شدم. آمدم به بچه ها پرخاش کردم. بعد رفتم بخوابم دیدم خوابم نمی آید. با خود گفتم بابا اینها بچه اند باید بجگی کنند.چرا کم طاقتی کردی؟
رفتم شیرینی خریدم آوردم تا دل بچه ها را به دست آورم. اما دیدم دلی که شکست به این راحتی به دست نمی آید. به همسرم گفتم مسافرتی می روم. از آن محل آمدم آمل. از آنجا بلیط گرفتم آمدم تهران و از آنجا آمدم تبریز محضر استادمان آیت الله سید محمد حسن الهی طباطبایی(برادر علامه طباطبایی) که می گفتند اگر از نظر عرفانی و علمی از علامه طباطبایی بیشتر نداشت کمتر هم نداشت.
هنوز به تعارفات اولیه می گذشت که خود ایشان گفتند راستی آقای حسن زاده! آیت الله قاضی طباطبایی (از عالم برزخ) از شما گله داشت.آیت الله قاضی از دنیا رفته بودند اما با بعضی از شاگردانشان در ارتباط بودند. آقای حسن زاده گفتند گله ی ایشان چه بود. آقای الهی گفتند: آقای قاضی گله شان این بود که آقای حسن زاده با این کارهایش می خواهد خدمت امام زمان برسد.آقای حسن زاده می گوید من سرخ شدم. گفتم همان کاری را کردم که به خاطرش از آمل آمدم اینجا تا کمی دلم خالی شود و سبک شوم..."


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانها وحکایت ها
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
تاریخ انتشار : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اقرار دشمن به فضل امام جواد (ع )
ريان بن شبيب روايت كند: همين كه ماءمون اراده كرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد عليه السلام در آورد، خبر به عباسيان رسيد و بر آنها گران آمد و آنرا عملى پر خطر شمردند و ترسيدند كه ماجراى امام رضا عليه السلام دوباره تكرار شود. پس نزديكان و خويشان ماءمون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى اميرالمؤمنين ! از اين امر كه قصد نموده اى ، صرف نظر كن ! از آن ترسيم كه چيزى كه خدا ما را مالك آن قرار داده ، از دستمان برود و لباس عزتى كه بر تن ماست از ما گرفته شود و تو آن چه را كه ميان ما و اين قوم روى داده است و مى دانى و بر كارى كه خلفاى راشدين قبل از تو به آنان انجام داده اند. همچو تبعيد و تصغير، آگاهى ، وقتى آن طور با رضا رفتار و عمل نمودى ، ما به خطر افتاديم ، تا اين كه خدا ما را از آن دشوارى رهانيد و كفايت را نسبت به ابن الرضا برگردان ! و دخترت را به عقد كسى از خاندان خود كه شايستگى دارد، در آور!
ماءمون به ايشان گفت : اما درباره آنچه كه بين شما و آل ابى طالب وجود دارد، بايد گفت كه شما، خود سبب آن بوده ايد و اگر انصاف مى داشتيد، در مى يافتيد كه آنان از شما سزاوارترند. اما آنچه كه ديگران ، پيش از من نسبت بدانان انجام داده اند، بايد گفت كه چنين عملى قطع رحم است و پناه بر خدا عملى ! به خدا سوگند! از اين كه رضا را وليعهد خويش ساختم پشيمان نيستم ! من از او خواستم كه امارت را بر عهده گيرد و مرا از آن رها سازد، ولى خوددارى نمود، و اين تقدير الهى بود.
و امام ابو جعفر، محمد بن على ، من او را برگزيدم ، چرا كه با سن كم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و اين امرى شگفت و عجيب است . اميدوارم آن چه كه من از او مى دانم ، براى مردم نيز روشن شود، كه در اين صورت خواهيد فهميد كه نظر درست همان است كه من در او ديده ام .
آنان در جواب گفتند: اين جوان اگر چه تو را به حيرت آورده ، اما كودكى است كه نه چيزى ميداند و نه به دين آشناست ؛ پس او را واگذار تا ادب بياموزد و در دين به فقاهت رسد، سپس همانطور كه خواهى عمل كن !



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

معجزه چادر حضرت زهرا(س)

روزى حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السّلام) محتاج به قرض شد، چادر حضرت فاطمه (علیها السلام) را پیش مرد یهودى که نامش زید بود، رهن گذاشت آن چادر از پشم بود، قدرى جو قرض گرفت .

یهودى آن چادر را به خانه برد و در اتاقى گذاشت ، وقتى شب شد زن یهودى به آن اتاق رفت ، ناگاه نورى را از آن چادر دید که تمام اتاق را روشن کرده بود وقتى زن آن حالت شگفت را دید فریاد زد:

شوهر خود را خواست آنچه را دیده بود براى شوهرش بازگو کرد.
یهودى شگفت زده شده بود و فراموش کرده بود که چادر حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در آن خانه است، با سرعت داخل اتاق شد، دید که اشعه نورانى چادر آن خورشید عصمت است که مانند بدر منیر خانه را روشن کرده است .
یهودى از مشاهده این حالت تعجبش بیشتر شد، یهودى همراه با زنش ‍ به خانه خویشان خود دویدند و 80 نفر از ایشان حاضر شدند و این را دیدند از برکت شعله چادر فاطمه (علیهاالسلام ) همگى به نور اسلام مشرف و منور گردیدند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، داستانهایی از امام علی (ع)، داستانهایی از حضرت زهرا(س)، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی, حجاب, حجاب یادگار فاطمه, حجاب و عفاف
تاریخ انتشار : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

جوانى در حال احتضار به سر مى برد كه رسول اكرم - ص - بالاى سرش ‍ حضور يافته ، فرمود: بگو لا اله الا الله . زبان جوان بسته شد و هر چه حضرت تكرار كرد او نتوانست بگويد. به زنى كه بالاى سر جوان بود فرمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ عرض كرد بله ، من مادر او هستم . فرمود: از دست او ناراحتى ؟ گفت : بله ، شش سال است كه با او حرف نزده ام . حضرت فرمود: از او راضى شو.
آن زن گفت : رضى الله عنه برضاك يا رسول الله ؛ به خاطر رضايت تو، خدا از او راضى شود. چون اين كلمه را گفت زبان آن جوان باز شد، حضرت فرمود: بگو لا اله الا الله
گفت : لا اله الا الله .
حضرت فرمود: چه مى بينى ؟
عرض كرد مرد سياه بد چهره اى با لباسهاى چرك و كثيف و بويى بد و گنديده كه نزد من آمده و گلو و راه نفس مرا گرفته است .
حضرت فرمود: بگو: يا من يقبل اليسير و يعفوا عن الكثير، اقبل منى اليسير واعف عنى الكثير انك انت الغفور الرحيم  آن جوان اين دعا را گفت ، حضرت به او فرمود: حال نگاه كن چه مى بينى ؟ گفت : مردى سفيد رنگ ، نيكو صورت و خوشبو، با لباسهاى پاك و پاكيزه نزد من آمد و آن مرد سياه چهره پشت كرده و مى خواهد برود. حضرت فرمود: اين دعا را تكرار كن ، تكرار كرد. فرمود: حال چه مى بينى ؟ عرض كرد: ديگر آن سياه را نمى بينم و آن شخص سفيد نزد من است و در آن وقت جوان وفات كرد



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه بیست و دوم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

تقديم به پرچمدار و مشوّق دلسوز نماز حجت الاسلام والمسلمين آقاى محسن قرائتى

* * *

ناصر و عليرضا با شتاب فراوان به سمت ورزشگاه حركت مىكردند.
سر و صداى ماشينها، رفت و آمد آدمها، وسايل زيباى ويترين مغازهها، شيرينى قنادىها، گلهاى رنگارنگ گل فروشىها و....
هيچ يك نمىتوانست فكر آن دو را به خود مشغول كند.
آنها به هيچچيز فكر نمىكردند، جز «مسابقه فوتبال».
ناصر و عليرضا در سال سوم راهنمايى درس مىخواندند.
آن دو از زرنگترين دانش آموزان كلاس و از بازيكنان خوب تيم فوتبال مدرسه صدر محسوب مىشدند.
قرار بود آن روز تيم فوتبال مدرسه آنها، با تيم فوتبال مدرسه حافظ مسابقه بدهد.
چند روز پيش آقاى سعيدى، مدير مدرسه، اعضاى تيم را به دفتر خود فراخواند و خبر مسابقه را به آنها داد.
او گفت: «اين يك مسابقه مهمى است و من انتظار دارم كه شما در اين مسابقه پيروز شويد و اگر بازى را ببريد، جايزه مناسبى برايتان فراهم خواهم كرد».
بچهها نيز كه از شادى در پوست خود نمىگنجيدند، تمام اين چند روز را تمرين كرده و خود را براى مسابقه آماده نمودهبودند.
آن روز، روز خوبى براى عليرضا و ناصر بود.
آن دو مصمم بودند كه حتماً خوب بازى كنند و جهت پيروزى تيمشان تلاش نمايند.
حالا آنها با سرعت بيشترى مىخواستند به ورزشگاه برسند و خود را براى مسابقه آماده كنند.
بعد از چند دقيقه به آنجا رسيدند و مستقيماً به طرف دوستان خود رفتند و به آنان سلام كردند.
پس از سلام و احوال پرسى، ناصر و عليرضا فورى لباسهايشان را در آورده ولباس ورزشىشان را پوشيدند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
گفتگوى دو شيطان در باره بسم اللّه
يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد.
شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد:
چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟
شيطان لاغر، جواب داد:
من بر شخصى مسلّط و ماءمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر كار، مانند: خوردن ، آشاميدن ، ...، زبانش به ذكر بسم اللّه الرحمن الرحيم گويا است ، از اين رو از نفوذ در او، و شركت در كارهاى او محروم هستم . و همين سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم ، چطور چاق شده اى ؟
شيطان چاق پاسخ داد:
چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى بسم اللّه نمى گويد، مثلا هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلا به ياد خدا نيست .(3)
پس اى مؤ منين در اول هر كارى بسم اللّه الرحمن الرحيم يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود.


:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

چراغ قبر

شاعر با اخلاص ، مدّاح با وفا، مخلص اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام ((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمودند:
در اصفهان يك تكيه بانى بود بنام ((ميرزا محمد)) كه ايشان حالاتى داشت . يك روز به او گفتم براى ماتعريف كن كه در اين قبرستان چه ديدى ؟
گفت : يك روز جنازه اى را از بروجن بنام ((آسيد حسن )) آوردند اينجا دفن كردند، صاحبان آن جنازه بعد از اتمام دفن آمدند پيش من و گفتند: ما مى خواهيم هر شب سر قبر اين مرحوم چراغى روشن باشد، اين يك دله و پيت نفت و اين هم چراغ و اين هم مزد اين كارت ، مبادا يادت برود و اين چراغ راروشن نكنى .
گفتم : چشم روى چشمانم . آنهارفتند. من هم هرشب چراغ را سر قبر اين بنده خدا روشن مى كردم ، تا اينكه يك شب زمستان هواخيلى سرد بود. گفتم ، امشب ((آسيد حسن )) چراغ نمى خواهد؛ كى حالش را دارد توى اين سرما برود سر قبر چراغ روشن كند. ولش كن ؛ او مُرده وكسى هم نمى بيند. نفت هاى دَله و پيت را هم ريختم توى چراغ خودم .
در اين هنگام ديدم يكى باشتاب در حجره را مى زند!، هم شب است و هم هوا سرد، اعتنا نكردم ، گفتم : هركس كه هست يك مقدار در ميزند و بعد خسته مى شود مى رود، ديدم خير همينطور دارد در ميزند، بلند شدم دم در آمدم و گفتم كيست ؟
گفت : در را باز كن .
گفتم : توكى هستى ؟
گفت : من سيد حسن هستم ، نفتهايم را كه توى چراغت ريختى هيچى ، چرا چراغم را روشن نكردى ...؟
ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، گفتم : چَشم ؛ آقا ديگه روشن مى كنم .
گفت : مبادا ديگه چراغ قبر مرا روشن نكنى ؟ گفتم : چَشم ، آمدم بيرون كسى را نديدم . آمدم سر قبر و چراغ را روشن كردم .



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : دوشنبه هفدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

وصيت علامه حلى قدس سره به فرزندش

 علامه حلی 
بسم الله الرحمن الرحيم .
پسركم ! خداوند تعالى تو را بر انجام دادن فرمانشهايش استوار بدارد و بر عمل خير و ملازمت آن توفيق ات دهد و به سوى آنچه دوست مى دارد و راضى است ، رهنمايت باشد و به انچه از خيرها ارزو دارى و خواهانى ، برساندت و در دنيا و آخرت سعادتمند كند و هر چه كه با آن ، چشم روشن مى گردد، هديه ات كند و عمر نيكو وزندگى آرام و خوش روزگارت را سپرى سازد و مهر (صالح است ) بر اعمالت بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى ات كند و از بركتها بزرگ و والايش بر تو ببارند و خداوند از هر بلا و سختى دورت بدارد و بديها را از تو دفع كند!
بدان ! كه من در اين كتاب (قواعدالاحكام ) چكيده و فشرده احكام را به گونه اى موجز آوردم و پايه هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارتهايى روان روشن ساختم و راه رشد و طريق استوار را واضح كردم .
تاليف اين كتاب به هنگامى است كه پنجاه سال از عمر را گذرانده ام و وارد دهه شصت زندگى شده ام . دهه شص زندگى آنى است كه مهتر خلايق (جناب رسول الله صلى الله عليه و آله ) فرموده : (ان ، اغازگاه هجوم مرگ است (16)))
حال اگر خداوند تعالى (در اين دهه بر من مرگ را نوشته باشد و ان را با (قدر )ش حتمى كرده باشد، از آن جا كه او فرمانش را بر بندگان حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم - همان گونه كه خداوند تعالى وصيت را بر من واجب و بخصوص هنگام احساس مرگ مرا مامور به آن كرده است - (تو را مخاطب ساخته ) و برايت و صيت مى كنم به :



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم  

ايام حج فرا رسيده بود. امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدينه را ترك كردند. در بين راه از قافله عقب مانده و آن را گم كردند، خرج و خوراك آنها نيز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چيزى نداشتند كه بخورند، به سراغ خيمه اى كه در آن بيابان به چشم مى خورد رفتند، پيرزنى را در آنجا يافتند. به او گفتند: ما تشنه هستيم آيا نوشيدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم كه مى توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده كنيد. آنها از شير آن گوسفند نوشيدند. سپس گفتند: ما گرسنه نيز هستيم ، آيا غذايى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را كه تنها دارايى من است سر ببريد تا برايتان غذا بپزم . يك نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح كرد و پوست آن را كند و پيرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طايفه قريش هستيم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت كرديم ، تو نزد ما بيا تا نيكى تو را جبران كنيم . اين را بگفتند و رفتند.
چيزى نگذشت كه شوهر آن زن به خيمه بازگشت و زن جريان ميهمانان و ذبح گوسفند را براى او تعريف كرد. مرد عصبانى شد و گفت : چرا گوسفند مرا براى عده اى كه نمى شناختى كشتى ؟ مدتى از جريان گذشت . فقر و تنگدستى آن زن و مرد را آزار مى داد تا اين كه سرانجام مجبور شدند به مدينه روند تا سر و سامانى به زندگى خود دهند. وارد مدينه شدند و به حفر چاه و جارى كردن آب مشغول شدند و با مزدى كه مى گرفتند زندگى مى گذراندند. روزى آن پيرزن از كوچه اى عبور مى كرد، امام حسن (ع ) جلوى در خانه اش نشسته بود و او را شناخت ، ولى پيرزن آن حضرت را نشناخت . حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن آمد، به او فرمود:
آيا مرا مى شناسى ؟
زن گفت : نه ،
حضرت فرمود: من ميهمان آن روز تو هستم كه از گوسفندت براى ما غذا فراهم كردى !
زن گف ت : ولى من به ياد نمى آورم .
حضرت فرمود: مانعى ندارد، اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم . آنگاه دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و هزار دينار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش نزد امام حسين (ع ) فرستاد. امام حسين (ع ) به زن فرمود:
برادرم حسن چقدر به تو كمك كرد؟
زن گفت : هزار دينار و هزار گوسفند. امام حسين نيز دستور داد همان مقدار به او كمك كرد.
سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت :
امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - چقدر به تو كمك كرده اند؟
زن گفت : روى هم دو هزار دينار و دو هزار گوسفند. عبدالله دستور داد دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت : اگر اول نزد من آمده بودى آن دو بزرگوار را به زحمت نمى انداختى (و همه اين مقدار را من به تو مى دادم ).
زن با آن همه مال و ثروت نزد شوهر خود بازگشت .(33)


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

داستان خزيمه و عكرمه

خزيمه ابن بشر مردى توانگر و ثروتمند بود از طايفه بنى اسد كه بسيار بخشنده و صاحب كرامت و در زمان سليمان بن عبدالملك زندگى ميكرد
خزيمه در احسان و نيكى و دستگيرى از فقرا و مستمندان و درماندگان زبانزد همه بوده بطوريكه خودش در نعمت و آسايش زندگى ميكرد دوست ميداشت همه مثل او در رفاه باشند و كسى محتاج و نيازمند نباشد اما روزگار طبق ميل خزيمه رفتار نكرد رفته رفته پشت به وى نمود ثروت و دارائى و امكاناتش همه از دست رفت بحاليكه محتاج كسانى گرديد كه خودش بآنان مساعدت مينمود
دوستان و رفقا و اطرافيان خزيمه كه چندين بار مساعدتهاى جزئى كردند و لكن زود خسته شده رو گردان شدند و خزيمه ديد آنها در مساعدت تغير احوال داده و پشت گوش مياندازند و بجاى كمك خشونت نشان ميدهند و آبروى و شخصيت خزيمه را ميگيرند تا مقدارى كمى مساعدت نمايند وقتى باين حالت رسيد به همسر خودش كه دختر عمويش هم بوده گفت از اين ببعد ميخواهم درب منزل را بسته از خانه خارج نشوم و رويم به روى كسى مواجه نشود و از هيچ كس مساعدتى طلب ننمايم تا دم مرگ در منزل بنشينم و اين رفتار را ادامه داد اما روزگار خيلى سخت ميگذشت هر چه داشت تمام شد و هيچ چيز باقى نماند خزيمه در فكر و انديشه بود كه چه كار بكند؟ و چطور ادامه حيات كند؟ يكى از دوستان خزيمه بنام عكرمه فياض ربعى كه استاندار منطقه جزيره در آن زمان بوده (آذربايجان فعلى )، و مردى بود مثل خزيمه صاحب كرم و احسان روزى در مجلس عكرمه صحبت از خزيمه پيش آمد و عكرمه از احوال وى جويا گرديد و از اطرافيان پرسيد خزيمه كجاست ؟ و چه كار ميكند؟ گفتند يا امير خزيمه تهى دست شده و هيچ مالى و ثروتى برايش باقى نمانده است بطوريكه درب خانه را بسته و با هيچكس تماس ندارد و با عسرت و مشكل زندگيش ميگذرد عكرمه با شنيدن اين احوال بفكر فرو رفت و چيزى نگفت .
نيمه شب غلام خود را خواست مبلغ چهار هزار دينار از بيت المال برداشت داخل كيسه گذاشته مخفى و پنهانى حتى همسرش هم نفهميد با غلام سوار اسب شد تا نزديكى منزل خزيمه آمدند عكرمه كيسه را از غلام گرفت و او را در كنار اسب ها گذاشت و خود تنها به جلو درب منزل خزيمه آمد و درب را زد خود خزيمه به پشت درب آمد و درب را ميخواست باز كند عكرمه نگذاشت درب كاملا باز شود بلكه كنار درب كه باز شد كيسه را بدست خزيمه داد و گفت اى دوست اين پول را بگير و زندگى شرافتمندانه خود را تامين بنما خزيمه كيسه را گرفت ديد پول زيادى است هر چقدر سئوال كرد اى سرور، اى آقا تو كيستى ؟ و نامت چيست ؟ عكرمه خود را معرفى ننمود آخر خزيمه گفت اگر خودت را معرفى نكنى كيسه را نخواهم گرفت .
آن مرد گفت (( انا جبر عثرات الكرام )) من دستگير جوان مردان شكست خورده هستم . همينقدر خود را معرفى كرده فورا خداحافظى نمود و رفت خزيمه بمنزل برگشت و همسرش را از جريان قضيه مطلع كرد تا صبح از فرط نشاط كه مشكلشان حل شده و خداوند فرجى عنايت كرده نخوابيدند و صبح پولها را شمردند ديدند پول بسيار قابل توجهى است و همه گونه زندگيشان را تامين مينمايد.
عكرمه بمنزل برگشت ديد همسرش از غيبت او بسيار مضطرب و نگران است از عكرمه سئوال كرد اين وقت شب كجا رفته بودى ؟ عكرمه گفت دنبال مهمى رفته بودم همسرش باور نكرد و گفت عادت نداشتى اين موقع شب تنها بجائى بروى ؟ بالاخره همسرش بدگمان شد و دل چركين گرديد اما عكرمه گفت اگر قول بدهى راز را پنهان نگهدارى موضوع را خواهم گفت
همسر عكرمه سوگند ياد كرد كه موضوع را پنهان نگهدارد عكرمه قضيهه را اظهار نمود و بخصوص گفت خودم را معرفى نكردم و در مقابل اصرار خزيمه فقط گفتم ((انا جابر عثرات الكرام )) من دستگير جوانمردان شكست خورده هستم . همسرش باور كرد و خيالش راحت گرديد. خزيمه از فردا قرضهايش را اداء كرد و بزندگيش سامان داد و پس از چند روز بديدار ملك در فلسطين عازم گرديد وقتى غلامان به ملك آمدن خزيمه را خبر دادند ملك او را ميشناخت اجازه ورود داد بعد از ورود در كنار ملك نشست و ملك سئوال كرد اى خزيمه دير بديدار ما آمدى ؟ كجا بودى ؟ خزيمه گفت يا ملك وضع ماليم بقدرى بد بود كه نميتوانستم بحضرت برسم .
ملك پرسيد الان چطور آمدى ؟ خزيمه داستان شب را مفصلا و دقيقا به ملك حكايت كرد و گفت يا ملك هر چه اصرار كردم آن مرد بخشنده خود را معرفى كند چيزى نگفت فقط اظهار كرد ((انا جابر عثرات الكرام )) سليمان از شنيدن حكايت در شگفت شد و گفت اى خزيمه چه انسان پاك سرشت و نيكى بوده است اگر او را ميشناختم پاداش بسيار خوبى بر او ميدادم .
بعد كاتب را احضار كرد و حكم استاندارى جزيره را براى خزيمه نوشت و فرمان داد بجاى عكرمه فياض ربعى استاندار جزيره ميشوى و او را ميفرستى تا به شغل ديگر بگمارم خزيمه حركت كرد و به جزيره رسيد عكرمه با اعيان شهر به استقبال استاندار جديد (خزيمه ) آمدند و با هم وارد قصر استاندارى شدند و امور تحويل و تحول يكى پس از ديگرى ميگذشت كه از بيت المال چهار هزار دينار كسر آمد و خزيمه دستور داد استاندار قديم را (عكرمه ) زندانى كنند و زنجير بگردن و دستش بزنند تا كسرى بيت المال واضح شود اما عكرمه در قبال سئوالات فقط ميگفت من هيچ خيانتى نكرده ام و هيچ مال شخصى هم ندارم كه اين چهار هزار دينار را به پردازم
يك ماه عكرمه در زندان ماند و وضع او به همسرش خيلى گران و اندوهناك شد تا اينكه روزى همسر عكرمه كنيزكى داشت باهوش و با زكاوت او را خواست و گفت ميروى به قصر استاندارى و ميگوئى من نصيحتى دارم كه فقط به استاندار بايد بگويم وقتى تو را اجازه دادند وارد اتاق استاندار شدى بگو اين نصيحت را فقط تو بايد بشنوى هنگاميكه تنها شد بگو يا امير اين جمله را گوش كن (( يا جابر عثرات الكرام )) اى دستگير جوان مردان شكست خورده بعد بگو با جوانمردان اينطور نميكنند ديگر اجازه بگير و بيا.
كنيزك طبق گفته همسر عكرمه عمل كرد و جمله را صحيح به استاندار گفت خزيمه از شنيدن اين جمله تكان خورد گفت تو كيستى ؟ گفت من كنيز عكرمه هستم خزيمه گفت واى بر من اين بخشش را عكرمه در حق من كرده بود؟ كنيز گفت بلى يا امير خزيمه فورا بلند شد با تمام اعيان شهر بزندان رفتند دستور داد سريعا زنجيرها را باز كرده عكرمه را بآغوش گرفت و به زندانبان گفت زنجيرها را به گردن و دست من ببند عكرمه گفت چرا اين كار را ميكنى ؟ خزيمه جواب داد من در حق تو كوتاهى كرده ام و ندانسته ام كه ((جابر عثراث الكرام )) تو هستى من بايد بجاى تو در زندان بنشينم كه عكرمه مانع شد و نگذاشت و با هم بخانه آمدند و خزيمه از همسر عكرمه پوزش خواست و پس از رسيدگى باحوال عكرمه با هم بحضور سليمان بن عبدالملك آمدند و وارد حضور شدند.
خزيمه گفت يا امير ميدانى آن (( جابر عثرات الكرام )) چه كسى بوده است ؟ كه قول پاداش نيك باو داده ادئى ؟ يا امير همين عكرمه بوده است پس از كشف ماجرا سليمان كاتب را خواست فرمان داد ده هزار دينار پاداش به عكرمه بدهند و استاندارى كل ولايت ارمنيه و آذربايجان و جزيره را كه خزيمه زير دست عكرمه قرار بگيرد باو سپرد و هر دو از حضور سليمان مرخص گرديدند.


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

 

مثل های قرآنی

مَثَل زنان بد و شوهران خوب 

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ امْرَاءَتَ نُوحٍ وَامْرَاءَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَلِحَيْنِ فَخَانَتَا هُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْا وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّا خِلِينَ ).(445)
((خداوند براى كسانى كه كافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده كه آنها تحت سر پرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط آنان با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى ) نداشت ، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى شوند!)).

حق تعالى خود مثالى را بيان
كرده در معنى زبهر كافران
بود زوجه نوح و لوط اين دو هله
نام آن يك واعله (446) وين واهله
اين دو زن بودند هر دو باليقين
تحت عبدين از عباد صالحين پ
س خيانت هر دو كردند آن دو زن
با دو عبد سر فراز ممتحن
آن دو پيغمبر ز دو زن هيچ دفع
مى نكردند از عذاب حقّ به نفع
زوجه نوح او به طوفان گشت غرق
سنگ ، زوجه لوط باريدش به فرق
وقت مردن گفته شد با داخلين
اندر آئيد اندر آتش اين چنين
اين مثل شك نيست در نزد عقول
هست بر تحذير زنهاى رسول
حاصل اين كه نيست اين وصلت سبب
ايمنى را از عذاب و قهر ربّ(447)

خداوند متعال در اين آيه ((وضعيت كافران )) را به حالت دو زن تاريخ تشبيه مى كند كه هر دو همسر دو پيامبر بزرگوار به نامهاى ((نوح )) و ((لوط)) بودند و چون اين دو زن به آن دو پيامبر خيانت نمودند، در زمره كافران قرار گرفتند. بنا بر اين ((وجه شباهت )) در اين تشبيه ((خيانت كردن )) است ، يعنى خيانت به خدا و رسول از هر كس سر بزند، نتيجه اش آتش دوزخ است ، هر چند وابسته و متّصل به پيامبران باشد. لذا در پايان آيه مى گويد:
(قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّا خِلِينَ)؛ ((به آن دو (زن ) گفته شد با ساير دوزخيان وارد جهنّم شويد))، يعنى ميان شما و كافران كه به خدا و رسول خيانت كردند، از اين نظر هيچ فرق و امتيازى نيست !
البته خيانت اين دو ((زن )) اين بود كه با دشمنان آن دو پيامبر همكارى مى كردند و اسرار خانه آن دو بزرگوار را به دشمنان مى سپردند، نه خيانت انحراف از جادّه عفّت ، زيرا هرگز همسر هيچ پيامبرى آلوده به بى عفّتى نشده است ، چنانكه در حديثى از پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم صريحاً آمده است : ((ما بغَت امْراءَةُ نبي قَطُّ؛(448) همسر هيچ پيامبرى هرگز آلوده عمل منافى عفّت نشد)).(449)
زمخشرى مى گويد:
((... وفى طىّ هذين التمثيلين تعريض باُمّى المؤ منين المذكورتين فى اوّل السورة و مافرط منهما من التظاهر على رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم بما كرهه و تحذير لهما على اءغلظ وجه و اءشده ، لما فى التمثيل من ذكر الكفر)).(450)
((اين آيه به دو همسر پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم ((عايشه )) و ((حفصه )) كه در ماجراى (451) افشاى اسرار آن حضرت دخالت داشتند، تعريضى دارد و به آن دو به شدّت هشدار مى دهد كه گمان نكنند همسرى پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم به تنهايى مى تواند مانع كيفر آنها باشد، همان گونه كه رابطه همسران نوح و لوط، به خاطر خيانت ، از خاندان نبوّت و وحى قطع شد، و گرفتار عذاب الهى شدند)).
همچنين اين آيه ((هشدارى است به همه مؤ منان در تمام قشرها كه پيوندهاى خود را با اولياء اللّه در صورت گناه و عصيان مانع عذاب الهى نپندارند)).(452)
به هر حال اين آيه انتظارهاى بى مورد كسانى را كه گمان مى كنند تنها ارتباط با شخص بزرگى همچون پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم مى تواند مايه نجات آنها گردد (هر چند در عمل آلوده باشند) قطع مى كند، تا هيچ كس از اين نظر براى خود مصونيّتى قائل نشود.(453)
اصولاً گناه از هر كس صادر شود، زشت است ، ولى اگر از افراد نسبى و سببى و مكتبى پيامبران و جانشينان آنان سر زند، زشت تر است . لذا خداوند متعال خطاب به زنان پيامبر مى فرمايد:
( يَنِسَآءَ النَّبِىِّ مَن يَاءْتِ مِنكُنَّ بِفَحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَعَفْ لَهَا ا لْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ ...).(454) ((اى زنان پيامبر! هركدام از شماگناه ومعصيت آشكارى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود))؛ يعنى گناه شما علاوه بر زشتى ذاتى خودش به حيثيّت پيامبر و مكتب او نيز لطمه مى زند و اين خود گناه ديگرى است و مستوجب عذابى ديگر.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: قصص قرآنی, مثل های قرآنی, حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه نهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مثل های قرآنی

مَثَل دو زن الگو و نمونه 

(وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ امْرَاءَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى ا لْجَنَّةِ وَنَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِى وَنَجِّنِى مِنَ ا لْقَوْمِ الظَّلِمِينَ وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَا نَ الَّتِىَّ اءَحْصَنَتْ فَرْجَهَا(455) فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِى وَكَانَتْ مِنَ ا لْقَنِتِينَ).(456)
((و خداوند براى مؤ منان ، به همسر فرعون مثل زده است ، در آن هنگام كه گفت : پروردگارا! خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و عمل او نجات ده و مرا از قوم ستمكاران رهايى بخش ! و همچنين به مريم دختر عمران (مثل زده ) كه دامان خود را پاك نگه داشت ، و ما از روح خود در او دميديم ، او كلمات پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد، و از مطيعان فرمان خدا بود)).

هم مَثَل كرد او ز بهر مؤ منان
زوجه فرعون را اندر بيان
ياد كن چون گفت او رَبِّ ابنِ لى
نزد خود بيتى به جنّت معتلى
ده ز فرعونم وز اعمالش نجات
همچنين از اهل ظلم و سيّئات
حق دعايش كرد در دم مستجاب
رفع گشت از پيش چشم او حجاب
پيش از آن كايد برون روحش ز تن
جاى خود ديد او به جنّت در زَمَن
گفته بُد فرعونِ دون از كينه اش
سنگ بگذارند روى سينه اش
پيش از آن كاو را رسد بر سينه سنگ
رفته بُد روحش به جنّت بى درنگ
باز مريم دختِ عمران كونگاه
دامنِ خود داشت از فحش و گناه
پس دميديم اندر او از روح خويش
بارور شد بر مسيحِ خوب كيش
داشت باور گفتهاى ربِّ خود
آنچه دادش وعده جبريل از ولد
داشت هم تصديق بر جمله كتاب
هم بُد از فرمانبران در هر حساب
خواستم شرحى ز فضل فاطمه عليها السّلام
در بيان آرم به خير خاتمه
لب گزيدم مرتضاى رشك ناك
كاو برون است از شمار خلق و پاك
او ز افراد خلايق فرد بود
نيست جفت اورا كه جفت مرد بود(457)

وجه تشبيه  
خداوند متعال به دنبال مَثَل پيش كه براى كافران ، همسر حضرت نوح و همسر حضرت لوط را مثال زده بود، در اينجا براى مؤ منان ، دو زن ديگر تاريخ را كه هر دو اسوه مقاومت و پاكدامنى هستند، مثل مى زند. يكى ((همسر فرعون )) است كه در دستگاه جبّار آن جرثومه كفر به خداى يكتا ايمان آورد و قدرت همسرى چون فرعون و كفر او نتوانست به ايمان وى خدشه اى وارد سازد، و دوّمى ((مريم ))، دختر عمران است كه الگوى پاكدامنى است .
((معروف اين است كه نام همسر فرعون ((آسيه )) و نام پدرش ((مزاحم )) بوده است ، گفته اند هنگامى كه معجزه موسى عليه السّلام را در مقابل ساحران مشاهده كرد، اعماق قلبش به نور ايمان روشن شد، و از همان لحظه به ((موسى )) ايمان آورد. او پيوسته ايمان خود را مكتوم مى داشت ، ولى ايمان و عشق به خدا چيزى نيست كه بتوان آن را هميشه كتمان كرد، هنگامى كه فرعون از ايمان او باخبر شد، بارها او را نهى كرد، و اصرار داشت كه دست از دامن آيين موسى عليه السّلام بردارد، و خداى او را رها كند، ولى اين زن با استقامت هرگز تسليم خواسته فرعون نشد.
سرانجام فرعون دستور داد دست و پاهايش را با ميخها بسته ، در زير آفتاب سوزان قرار دهند، و سنگ عظيمى بر سينه او بيفكنند، هنگامى كه آخرين لحظه هاى عمر خود را مى گذراند، دعايش اين بود: ((پروردگارا! براى من خانه اى در بهشت در جوار خودت بنا كن و مرا از فرعون و اعمالش رهايى بخش و مرا از اين قوم ظالم نجات ده !)).
خداوند نيز دعاى اين زن مؤ من پاكبازِ فداكار را اجابت فرمود و او را در كنار بهترين زنان جهان ، مانند مريم قرار داد. چنانكه در همين آيات در رديف او قرار گرفته است .
در روايتى از رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى خوانيم : ((افضل نساء اهل الجنّة خديجه بنت خويلد، وفاطمة بنت محمّدصلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، و مريم بنت عمران ، و آسية بنت مزاحم ، امراءة فرعون ...؛(458) برترين زنان اهل بهشت چهار نفرند ((خديجه )) دختر خويلد و ((فاطمه )) دختر محمّدصلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ((مريم )) دختر عمران و ((آسيه )) دختر مزاحم همسر فرعون )).
جالب اينكه همسر فرعون با اين سخن كاخ عظيم فرعون را تحقير مى كند و آن را در برابر خانه اى در جوار رحمت خدا به هيچ مى شمرد، و به اين وسيله به آنها كه او را نصيحت مى كردند كه اين همه امكانات چشمگيرى كه از طريق ((ملكه مصر بودن )) در اختيار توست با ايمان به مرد شبانى همچون موسى از دست نده ! پاسخ مى گويد:
و با جمله (نَجِّنى مِنْ فِرْعَونَ وَعَمَلِهِ) بيزارى خود را، هم از خود فرعون و هم از مظالم و جناياتش ، اعلام مى دارد.
و با جمله (وَنَجِّنى مِنَ الْقَومِ الظّالِمينَ) ناهمرنگى خود را با محيط آلوده و بيگانگى خويش را از جنايات آنها برملا مى كند، و چقدر حساب شده است اين جمله هاى سه گانه اى كه اين زن با معرفت و ايثارگر در واپسين لحظه هاى عمرش ‍ بيان كرد، جمله هايى كه مى تواند براى همه زنان و مردان مؤ من جهان ، الهام بخش باشد، جمله هايى كه بهانه هاى واهى را از دست تمام كسانى كه فشار محيط، يا همسر را، مجوّزى براى ترك اطاعت خدا و تقوا مى شمرند، مى گيرد.
مسلّماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعونى وجود نداشت ، همان طور كه فشار و شكنجه اى فراتر از شكنجه هاى فرعون جنايتكار نبود، ولى نه آن زرق و برق ، و نه اين فشار و شكنجه ، آن زن مؤ من را به زانو در نياورد و همچنان به راه خود در مسير رضاى خدا ادامه داد تا جان خويش را در راه معشوق حقيقى فدا كرد.
قابل توجّه اينكه تقاضا مى كند خداوند خانه اى در بهشت و در نزد خودش ، براى او بنا كند، كه در بهشت بودن جنبه جسمانى آن است ، و نزد خدا بودن جنبه روحانى آن ، و او هر دو را در يك عبارت كوتاه جمع كرده است ))(459).
حضرت ((مريم ))، دختر عمران دوّمين زن با شخصيّت كه الگوى افراد با ايمان محسوب مى شود، بانويى پاكدامن ، و معتقد به پيامبران و كتب آسمانى آنان و مطيع و فرمانبردار پروردگار متعال بوده است .
در خصوص حضرت مريم نام مباركش ذكر شده ، در صورتى كه نام همسر فرعون تصريح نشده است . اصولاً در قرآن جز حضرت مريم نام هيچ زنى با صراحت برده نشده ؛ تنها اوست كه نامش در حدود ((بيست و چند سوره )) و متجاوز از ((سى آيه )) آمده است و كراراً او را به پاكدامنى و عفّت ستوده است ؛ شايد اين به خاطر رفتار ناپسندى باشد كه يهوديان نسبت به وى روا داشته و به آن جناب تهمت بزرگ ناپاكدامنى زده اند كه قرآن آن را ((بهتان عظيم )) ناميد و خداوند متعال از حيثيّت وى دفاع و از ساحت آن جناب رفع تهمت نموده است .



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانها وحکایت ها، داستانها وپند ها، داستانهای شیرین، داستانهای تلخ و شیرین
:: برچسب‌ها: داستانهای خواندنی, حکایت جالب, مثل های قرآنی, قصص قرآنی
تاریخ انتشار : یکشنبه نهم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مثل های قرآنی

مَثَل سگ هار


(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَاءَ الَّذِىَّ ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَاءَتْبَعَهُ الشَّيْطَنُ فَكَانَ مِنَ ا لْغَاوِينَ

 وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ اءَخْلَدَ إِلَى الاْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَلهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ ا لْكَلْب إِنْ

 تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اءَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّا لِكَ مَثَلُا لْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا فَاقْصُصِا لْقَصَصَ

 لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ سَآءَ مَثَلاًا لْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِايَتِنَا وَاءَنفُسَهُمْ كَانُواْ يَظْلِمُونَ).

(((و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ؛ ولى (سر انجام ) خود را ازآن تهى ساخت و شيطان بر او دست يافت و از گمراهان شد. و اگر مى خواستيم (مقام ) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى برديم ، ولى او به پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد! مَثَل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى ، دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى ، باز همين كار را مى كند. اين مَثَل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن ، شايد بينديشند (و بيدار شوند) چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند و تنها آنها به خودشان ستم مى كردند)).

اى محمّد خوان بر اسرائيليان

يا به قومت زان كس اخبار نهان

كه بر او داديم آگاهى يكى

ما ز آيتهاى خود در مدركى ...

از ره رغبت بر آيات و كتاب

كه به اسم اعظمش بود انتساب

كرد ليكن ميل او سوى زمين

پيرو نفس و هوا شد از يقين

از دنائت ميل بر پستى نمود

مى نخورده هيچ ، بر مستى فزود

او مثالش در صفت پس چون سگ است

خستش هم دور باخون در رگ است

گر به حمله رانى او را، از دهان

افكند بيرون به محرومى زبان

ور كه بگذارى نرانى هم ورا

افكند بيرون زبان در ماجرا...

وان كه باشد غافل از علم و عمل

همچو آن كلب است كامد در مثل

اين مثل دارد بر آن قومى فروغ

كاشمارند آيات ما را بر دروغ

پس بخوان اين قصّه ها را از قصص

بهر ايشان كامد از آيت به نصّ

همچو آن بلعم كه حالش گشت ذكر

شايد اندر خود كنند اين قوم فكر

بد بسى باشد مثل آن قوم را

كه به تكذيب اند بر آيات ما

بعد از آن كا گاه گشتند از حُجَج

پس كنند انكار آيات و نهج

بر نفوس خويش آوردند ظلم

نى كه بر نفس دگر كردند ظلم



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی, مثل های قرآنی, قصص قرآنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مسلمان شدن صياد يهودى به كرامت پيغمبر صلى الله عليه و آله


در كتاب تحفة الذاكرين كرمانشاهى و كنزالغرائب مسطور است كه ام السلمه روايت كرده ، كه روزى خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله از صحرايى مى گذشت ناگاه از كنار دشت آوازى بلند شد، و آن حضرت به اطراف ملاحظه كرد! و كسى را نديد.
بار ديگر فريادى شنيد و ملتفت نگرديد، دفعه سوم حضرت احمد مختار نظر با محبت خويش را گشاده و چشمش به آهوى پا بسته اى افتاد كه كرد: يا رسول الله اين يهودى مرا صيد كرد و دو فرزند شيرخواره در پس اين كوه دارم كه آنها را شير نداده ام ، خيلى نگران آنها هستم ، ميخواهم ، بروم كه كودكانم را سير كنم ! و باز مراجعت نمايم ، حضرت فرمود: البته مراجعت خواهى كرد، عرض كرد: بلى ، اگر چنانكه گفتم خلافى واقع شود و تاءخير نمايم ، خداوند مرا مانند جماعت عشار عذاب كند، حضرت ضامن شد و آهو رفت و بعد از زمانى در موعد مقرر ديد آهو با دو بره اش آمدند، هرسه به پابوسى آن بزرگوار شرفياب شدند، صياد يهودى از مشاهده اين معجزه به ديدن شريف اسلام مشرف شد و براى رضاى خاطر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله آن آهو را آزاد كرد.
آهو با دو بره اش حضرت رسول صلى الله عليه و آله را دعا و ثنا كرده خواستند بروند جناب رسول خدا براى نشان آزادى زنجيرى به قرار طوق به گردن آهوان بست يعنى اين آهو منسوب به رسول خدا صلى الله عليه و آله است و آزاد كرده آن بزرگوار است پس هر كسى كه آن نشان را ميديد احترام رسول خدا صلى الله عليه و آله را مراعات كرده آن آهو را صيد نكرده و زخمى به آنها وارد نمى ساخت كانه گوشت آن به مردم حرام شده بود.
آه آه صد هزار آه نمى دانم كه آهوان حرم سراى نبوت و ولايت را چرا در صحراى كربلا صيادان بى رحم كوفه و شام به جراحات شمشير و تير جفا تشنه و گرسنه صيد كرده بعضى را كشتند و بخرى را اسير و دستگير در بيابانها و صحراها و بازارها با هزار ظلم و ستم مى گردانيدند، و به اين ظلمها اكتفا نكرده قلب مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله را شكسته به مجلس ابن زياد ملعون در كوفه و به مجلس چون يزيد پليدى در شام شوم كشيده و چه مصيبتها به آن دست بستگان وارد آوردند. الا لعنة الله على القوم الظالمين (5).



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی، داستانها وحکایت ها
:: برچسب‌ها: حکایت های جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

سلام بر رسول الله

از ابن مسعود روايت شده است كه : در مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم . از شهر بيرون آمديم و به بعضى از نواحى رفتيم . به هر سنگ و سنگ ريزه كه مى رسيديم مى گفتند: السلام عليك يا رسول الله !(205)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش


ايام حج بود و پيغمبر خدا تصميم گرفته بود ساير قبايل عرب را نيز به اسلام دعوت كند، گروهى از قريش كه بى اندازه مضطرب شده بودند، براى چاره جويى و شروع يك مبارزه منفى بازدارنده با وليد بن مغيره كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود گرد هم آمدند، وليد به آنان گفت : شما آگاهيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون زمان انجام مراسم حج فرا رسيده و در اين روزها كاروان هايى از عرب راهى ديار شمايند، درباره او همه يك نظر شويد و تمامى به يك جور درباره اش سخن بگوييد و چنان نباشد كه هر دسته اى سخنى بر خلاف ديگرى بگويد.
گفتند: اى اباعبدشمس هر چه تو بگويى و هر نظرى بدهى ما همگى همان را خواهيم گفت .
وليد گفت : شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما هم آوا شوم .
ما مى گوييم : محمد كاهن است !
نه ، به خدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده ايم سخنان محمد به زمزمه كاهنان و اوراد آنان همانندى ندارد!
پس مى گوييم : ديوانه است !.
نه ديوانه هم نيست ، چون ما ديوانگان را ديده ايم از محمد حركات و رفتار ديوانگان تاكنون سر نزده ...
مى گوييم : شاعر است .
شاعر هم نيست به علت اين كه همه انواع شعر را از اشعار حماسه اى و هزج و قريض و مقبوض و مبسوطش را ديده و شنيده ايم ولى سخنان او به شعر نمى ماند.
پس مى گوييم : ساحر است !!.
ساحران و جادوى آن ها را نيز ما ديده ايم و محمد ساحر نيست زيرا سخنان او به كار ساحران كه نخى را گره مى زنند و سپس در آن مى دمند شباهت ندارد!
اى ابا عبدشمس پس چه مى گوييم ؟.
وليد گفت : به خدا قسم گفتارش شيرين است ، و سخن او همانند درختى است كه از درون طبيعت سر بر آورده ، و به اطراف و اعماق ريشه دوانيده و ريشه آن محكم و استوار، و شاخه اش پر از ميوه رسيده و لذيذ است ، هر چه بگوييد مردم مى دانند كه سخن شما بيهوده است . ولى باز هم از همه بهتر آن است كه بگوييد: سحر بيان دارد و با اين سخنان جذاب جادويى است كه ميان پدر و پسر و دو برادر، و زن و شوهر، و فاميل و عشيره جدايى مى اندازد.(202)
اين سخن را همه پسنديدند، و قرار بر آن نهادند همين را حربه تبليغ ضد پيغمبر قرار دهند، و سپس از دور وليد پراكنده شدند و از آن پس سر راه كاروانيان مى نشستند، و به هر كه برخورد مى كردند مى گفتند: مبادا به او نزديك شوى كه او چنين است .(203)


 



:: موضوعات مرتبط: مقاله های قرآنی، حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت های جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : سه شنبه چهارم مهر 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
تاریخ انتشار : سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

چوپان و اثبات وحدانيت خدا

سرچشمه علماء و فضلاء امام فخرالدّين رازى عليه الرّحمة ادا مى نمايد كه :
هفتاد و دو دليل جهت وحدانيّت رب جليل تاءمل نموده بودم و روز تعطيل سيركنان به دامن كوهسارى چون نسيم بهارى گذر كردم شبانى را ديدم كه گوسفندان مى چرانيد، با خود گفتم كه من عمرى به دلايل و برهان عقلى بر وحدانيت معبود پى برده ام و علم واجب تعالى حاصل كرده ام و هنوز در درياى حيرت ((ما عرفناك )) گرفتارم و از انديشه لا احصى ثناء عليك دل افگار، آيا اين شبان روزى رسان خود را به چه كيفيت مى شناسد و آفريننده خود را چگونه مى داند؟ پيش شبان رفته گفتم : خداى خود را چگونه مى شناسى ؟
گفت : چنان كه فرد و بى مانند است .
گفتم : اگر به تو كسى گويد كه خداى دو تواند بود، هيچ دليلى دارى كه رفع اين سخن نمايى و پرده از وحدانيت حق بگشايى ؟
گفت : اين چوب شبانى را چنان بر سر آن كس مى زنم كه سرش دو مى شود و مغزش چون سخنش پريشان مى گردد. و من هيچ دليلى چنين قاطع و برهانى چنين ساطع نيافتم كه بيخ شجر اعتقادش در زمين دل پاى محكم كرده بود كه به صرصر دلايل عقلى از جاى نمى رفت و عرق نمى گشود.(9)


 



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
قضا و قدر

يكى از فلاسفه اروپا كه معتقد به قضا و قدر بود با يكى از كاردينال ها كه از مخصوصين پاپ بود مباحثه كرد و كاردينال يعنى كشيش بزرگ منكر قضا بود، فيلسوف گفت : آيا شما معتقد به وجود خدا هستيد؟ كشيش جواب داد: من متوقع هستم كه شما در اعتقاد من ترديد نداشته باشيد.
فيلسوف گفت : شما معتقد هستيد مانند سيسرون و... كه خداوند از آينده خبر دارد؟ كاردينال گفت : البته .
فيلسوف گفت : شما مع ذلك مردم را مختار در عمل خود و مسؤ ول مى دانيد. كشيش جواب داد: بلى .
فيلسوف گفت : پس عقيده من با شما چه فرق مى كند؟
اما به اين كه با وجود قضا و قدر، اختيار از ما سلب نشده و افعال ما امربين الامرين است - نه جبر و نه تفويض - چنان كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرموده نيز بسيارى از فلاسفه اروپا تصريح كرده اند.
بزانو گويد: ((نه اختيار مطلق است و نه قضاى لازم ، بلكه اختيار مقيد است .))



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
اثبات خدا

از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
دلّنى على معبودك تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .(6) يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود).(7)




:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب, داستانهای خواندنی
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

مقدمه

خداوند در قرآن به پيامبرش مى فرمايد: ((فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ؛ اين سرگذشت ها را براى انسان ها بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.))(1)
يكى از امور سازنده و تكان دهنده و تحول بخش در زندگى انسان ، عبرت گرفتن از سرگذشت هاى گذشتگان است .
براى همه لازم است وارد اين كلاس آموزنده شوند و از فراز و نشيب هاى تاريخ درس عبرت بگيرند، چرا كه تاريخ همواره تكرار مى شود و روزى خواهد آمد كه زندگى ما نيز براى آيندگان ، تاريخ مى گردد.
تاريخ آزمايشگاه مسايل گوناگون زندگى بشر است .
داستان پيشينيان مجموعه اى است از پرارزش ترين تجربيات آن ها و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست .
تاريخ آيينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتى ها، زيبايى ها، كاميابى ها، ناكامى ها، پيروزى ها و شكست ها و عوامل هر يك از اين امور را.
به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان عمر انسان را درست به اندازه عمر آنها طولانى مى كند؛ چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آن ها را در اختيار انسان مى گذارد.
و در عبارت ديگر چنين مى فرمايد: ((و اعرض عليه اخبار الماضين ؛ داستان پيشينيان را به خاطرت عرضه بدار.))(2)
و نيز مى فرمايد: ((السعيد من وعظ بغيره ؛ سعادتمند كسى است كه از ديگران درس پند و عبرت بياموزد.))(3)
و باز مى فرمايد: ((و ان لكم فى القرون السابغة لعبرة ؛ همانا براى شما از سرگذشتهاى پيشينيان درس هاى مهمى است .))(4)
با توجه به اين كه قسمت مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستان هاى گذشتگان بيان شده است و قرآن مجيد با زبان شيرين داستان انبيا و اقوام را بيان نموده اميد است بتوانيم از داستان گذشتگان درس عبرت بگيريم .
اما اينجانب بنده حقير در كتاب هاى وزين استاد علامه حسن زاده آملى مد ظله العالى سير كردم و داستان هاى آموزنده در قالب عرفانى ، اخلاقى ، عبادى و اجتماعى و علمى يافتم .
اگر چه زندگى استاد پر از خاطره است ، ولى به صورت نوشتار در نيامده ، پس اين داستان ها قطره اى از خاطرات استاد است ، اميد مى رود با خواندن اين داستان ها در زندگى تحول عميقى ايجاد كند.

دیدن خدا

شيخ جليل طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از ((احمد بن اسحاق )) از امام هادى عليه السلام نقل مى كند كه نامه اى به آن حضرت نوشتم و در مورد ديدن خداوند سؤ ال كردم و همچنين اختلاف ميان مردم را در اين باره ذكر كردم . آن حضرت در جواب نوشتند: ديدن خداوند متعال امكان ندارد؛ زيرا اگر نور بخواهد اتصال ميان بيننده و خداوند را برقرار سازد، لازمه اش تشبيه خداوند به ديگر موجودات است و خداوند برتر از شباهت داشتن به موجودات است . پس نتيجه مى گيريم كه خداوند را با چشم نمى توان ديد؛ زيرا سببها بايد به مسببهاى خود متصل باشند.(5)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : شنبه هجدهم شهریور 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

اتباع كامل از اعمال رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
روزى داود طائى (از بزرگان و متقدّمين عرفاى اسلام ) پيش ‍ حضرت صادق آمده و گفت : اى پسر رسول خدا مرا پندى ده كه دلم سياه شده است !
حضرت صادق فرمود: اى ابا سليمان تو زاهد زمانه اى ترا به پند من چه حاجت است !
داود گفت : اى فرزند پيغمبر! خداوند شما را بر همه فضل داده است ، و پند دادن شما بر همه واجب است .
فرمود اى ابا سليمان من از آن ميترسم كه بقيامت جد من در من دست زند و زبان اعتراض گشايد كه چرا حق متابعت من نگذاردى ! اين مقام و اين كار به نسب صحيح نيست ، اين كار بمعامله شايسته در حضرت حق تعالى است .
داود بگريست و گفت : بار خدايا آنكه معجون طينت او از آب نبوت است و تركيب طبيعت او از اهل برهان و حجت و جدش ‍ رسول و مادرش بتول است ، او بدين حيرانى و نگرانى است ! داودكى باشد كه بمعامله و كار خود معجب باشد!(41)
نتيجه :
حضرت صادق عليه السلام در مرحله اول باشارت او را فهمانيد كه مبتلا به عجب و خودبينى بوده و خود را از زهاد زمانه ميداند، و سپس در مرحله دوم كه اشارت را كافى نديد، قدرى بيان خود را روشنتر و واضحتر كرده و فرمود كه : مناط فضيلت و مقام تنها معامله شايسته و عمل صحيح و خالص ‍ است ، و ميزان معامله شايسته آنستكه از رسول خدا متابعت شود.
آرى متابعت شايسته در آنستكه : از آخرين وصيت او كه مقصد نهايى و هدف غايى او بود متابعت شود، و پيوسته در تمام اعمال و حركات كتاب خدا و عترت پيغمبر را منظور نظر گرفت .
رسول اكرم فرموده : (انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى ما ان تمستكتم بهما لن تضلوا ابدا) من براى شما در ميان امت خودم دو امر بزرگى را ميگذارم كه اگر بآندو متمسك بشويد هرگز گمراه نخواهيد شد.
يكى از مسائل بسيار مهم و جالب سير و سلوك اينستكه : راهروان اين مرحله در ميان قرب و صفاى نفس امتيازى قائل نشده و يكيرا بديگرى شبيه ميگيرند.
1- قرب : يعنى نزديك شدن بخداوند و تحميل مقام بندگى و جلب رضايت و خوشنودى پروردگار متعال و معامله صحيح كه مطابق خواست او باشد و اخلاص نيت در اعمال كه تنها او منظور و مقصود شود و طرح خواهشهاى نفسانى و هويهاى شخصى كه بجز اطاعت و بندگى او چيزى نخواهد.
2- صفاى نفس : يعنى روشن شدن قلب و بينائى ضمير و ظهور مكاشعات و كرامات و تسلط برخوارق عادات و اخبار از مغيبات و مشاهده امور خارج از محسوسات و پيدا كردن حالات .
و بايد شخص سالك (اگر مقصودش سلوك بخداست نه بسوى نفس ) پيوسته متوجه اين دو مرحله شده ، و مرحله اول را كه كمال انسان در آنست بمرحله دوم اشتباه نكند.
آرى بقول سعدى :

اين مدعيان در طلبش بيخبرانند
كانرآ كه خبر شد خبرى باز نيامد
و بقول مثنوى :
هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند
اين اشخاصيكه بازار گرم كرده و در پى جمع آورى مشترى هستند در مرحله دوم و از پيروان مكتب مكاشفه و حال و كراماتند (اگر در آن مرحله هم راست گويند) و آنان از مقام قرب و بندگى و اخلاص و معامله شايسته بر كنارند.
ايندسته خود گمراه و از حقيقت دور و از راه حق منحرف شده ، و بندگان ساده لوح و مردم بيچاره نيز گمراه ميكنند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، داستانهایی از امام جعفر صادق(ع)
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

در كافى نقل ميكند از على بن خالد كه : در شهر سامراء بودم و شنيدم مردى كه در شامات دعوى نبوت مينموده است از طرف دولت گرفتار شده ، و فعلا در ميان عسكر زندانى ميباشد.
خواستم بهر نحوى است او را ديدن كرده و از جريان امر او مطلع گردم و چون از پاسبانان و دربانان اجازت گرفته و بملاقات او موفق شدم : ديدم آدم فهميده و دانا و پرهيزكاريست ، گفتم : برادرجان امر و چگونگى سرنوشت شما چيست ؟
گفت : من يكى از اهالى شام هستم ، و در محليكه معروفست به مدفن سرمقدس حضرت سيدالشهداء(ع ) پيوسته مشغول عبادت بودم ، و در يكى از ايام گذشته كه مشغول عبادت بودم ، يك مرتبه شخصى را در پيش روى خود حاضر ديدم كه بمن خطاب ميكرد: بپاى برخيز! من از جاى خود برخاسته و با او قدم ميزديم كه در مدت بسيار كمى بمسجد كوفه وارد شديم آن شخص مشغول نماز شد منهم از او طبعيت ميكردم ، سپس ‍ حركت كرده و پس از مقدار كمى وارد مسجد رسول اكرم (ع ) شديم ، او مشغول زيارت و نماز خواندن شد من هم همچنين باز از آنجا هم حركت كرده و بمسجد الحرام وارد شديم ، و مناسك حج را بجا آورديم ، سپس بهمراهى آن شخص بهمان موضع اوليكه بودم رسيديم ، و او از نظر من غائب شد، و من مثل ايام گذشته مشغول عبادت بودم كه پس از يك سال در همين موسم آن شخص را باز در پيش روى خود ديدم كه : با نيروى الهى و اراده تواناى او همان اعمال پارسالى را تجديد نمود، و بفاصله بسيار كمى مرا بمحل خود برگردانيد.
اين مرتبه چون ميخواست از من مفارقت كند، گفتم : تو را بحقيقت آن حقيكه چنين قدرت و توانائى و عظمت روح بتو بخشيده است مرا از نام و نشان خود مطلع كنى ؟
فرمود: منم محمد بن على بن موسى الكاظم (ع )
اين قضيه را بچند تن از دوستان مخصوص خود گفتم ، و با وسائطى بگوش محمد بن عبدالملك زيات رئيس دولت و وزير معتصم عباسى رسيده بود، و باشاره او مرا در زنجير و زندان كردند، و جريان امر من باينجا رسيده است كه مى بينى .
گفتم : خوبست جريان امور خود را آن طوريكه هست بمحمد بن عبدالملك رسانيده ، و او را از اشتباه باطل ديگران كه در حق تو گفته اند بيرون بياورى .
اين مرد سوابق و حالات و جريان امر خود را برئيس دولت رسانيده بود، و محمد بن عبدالملك در پاسخ او گفته بود كه : بگوئيد آن كسيكه تو را در يك شب از شام بكوفه و بمدينه و بمكه برده و باز بسوى شام برگردانيده است ، از اين زندان نيز بيرون آورد.
على بن خالد گويد: من از اين پاسخ بى نهايت متاءثر و مغموم و محزون گشته و او را بر صبر و تحمل و بردبارى وادار نموده و از نزد او برگشتم و چون صبح فردا باز براى ديدن او آمدم ، جمع كثيرى از پاسبانان و دربانان و مردم ديگر را در اطراف زندان ديدم كه بهمديگر ميگفتند: آيا اين زندانى بزمين فرو رفته است ؟ آيا او را پرنده بآسمان برده است ؟ و همه در حال تحير و بهت بودند.(30)
نتيجه :
امام داراى مقام ولايت كبرى و خلافت عظمى است ، امام مظهر قدرت و علم و حكمت پروردگار جهان است ، مقام امام بالاتر از علم بغيب و طىّ الارض و سائر كرامات و عجائب و خوارقى است كه گفته و شنيده ميشود.
امروز مرتاضين و اهل سلوك از ملل مختلف جهان ، عجائب و خوارقيرا از خود نشان ميدهند كه : هيچگونه با فكر و عقل ما سازگار نيست : در موجودات خارجى تصرف ميكنند، از گذشته و از قضاياى واقع شده خبر ميدهند، از آينده امور صحبت ميكنند، و كارهاى برخلاف طبيعت و عادت انجام ميدهند.
آرى انسان اگر بمقام صفا و روحانيت رسيده ، و روح خود را از كدورات جهان طبيعت پاك و تصفيه نموده ، و با صفا و اخلاق روحانى متصف گشت : عجائبى را مشاهده نموده ، و از حقائقى كه ديگران قبول نميتوانند بكنند آگاه ميشود.

آنچه نشنيده گوش آن شنوى
و آنچه ناديده چشمى آن بينى
امام كه مقام معلوم و جاى خود دارد: امام خليفة الله و واسطه بين خالق و مخلوق است ، مقام امام آخرين حد صعودى ترقى انسان است علم و قدرت امام از سرچشمه فيض و رحمت و از مبدء وجود و هستى ظاهر مى شود.
اينستكه با توجه بمقام امام و توسل و تمسك بدامن عنايت و لطف امام : مى توانيم از مراحل ظلمانى و گرفتاريهاى جهان ماده نجات يافته و راه خوشبختى و سعادت و روحانيت دائميرا به پيمائيم .
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولى
آن سليمان زمانست كه خاتم با اوست
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگيندل
كشت ما را و دم عيسى مريم با او است



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، داستانهایی از امام جواد(ع)
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

حاج محمد اسماعیل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از کاسبان دین دار و باسواد مشهد بود. او پذیرفت که دخترش به عقد طلبه تازه از قم برگشته ای درآید که تصمیم دارد در مشهد ساکن شود، آیت الله میلانی و دیگر بزرگان اهل علم مشهد او را می شناسند و تایید می کنند و به او علاقه دارند.

به گزارش تبریز بیدار به نقل از باشگاه خبرنگاران، در کتاب "شرح اسم” که به بیان زندگی نامه مقام معظم رهبری در سال‌های قبل از انقلاب پرداخته است، مطلب مربوط به ازدواج ایشان به شرح زیر است:

مدتی از بازگشت به مشهد نمی گذشت. بانو خدیجه که در اندیشه ازدواج پسر دومش بود، دست به کار شد و دختری را که در خانواده ای سنتی و با علائق مذهبی پرورش یافته بود، به او پیشنهاد کرد. همو پا پیش گذاشت و مقدمات خواستگاری را فراهم نمود. همان راهی را که چهار پنج سال پیش برای سید محمد رفته بود، این بار برای سید علی پیمود.

حاج محمد اسماعیل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از کاسبان دین دار و باسواد مشهد بود. او پذیرفت که دخترش به عقد طلبه تازه از قم برگشته ای درآید که تصمیم دارد در مشهد ساکن شود، آیت الله میلانی و دیگر بزرگان اهل علم مشهد او را می شناسند و تایید می کنند و به او علاقه دارند.

هزینه ازدواج، آن بخشی که طبق توافق به عهده داماد بود، توسط آیت الله حاج سید جواد خامنه ای تامین شد که مبلغ قابل توجهی نبود. مخارج عقد را گذاشتند به عهده خانواده عروس که حتما قابل توجه بود. "آن ها مرفه بودند، می توانستند و کردند” اویل پاییز ۱۳۴۳ سید علی خامنه ای و خانم خجسته پیوند زناشویی بستند. خطبه عقد توسط آیت الله میلانی خوانده شد.

از این زمان، همدم، همسر و همراهی تازه، که هفده بهار بیش نداشت، پا به دنیای آقای خامنه ای گذاشت که در همه فرودهای سرد و سخت زندگی سیاسی و شاید تک فرازهای آن در آن روزگار، یاری غم خوار و دوستی مهربان بود. کارت دعوت را سفارش دادند و روز جشن را که در خانه پدرعروس در پایین خیابان برگزار می شد، تعیین کردند. آن شب آقای خامنه ای در آستانه ورودی ایستاده بود و از میهمانان استقبال می کرد. مراسم، آن طور که مرسوم خانواده های مذهبی و مقید آن زمان بود، برگزار شد.

پس ازعقد و پیش از هم خانه شدن، نوعروس خانواده خامنه ای باخبر شد که شوی ۲۵ ساله اش پا در میدان مبارزه دارد. "شاید اولین روزها و … یا هفته های پیوند [مان]… بود، مسائل سیاسی من به وسیله خودم برای ایشان مطرح شد… شاید قبلا هم می دانستند که من توی این مسائل سیاسی هستم، لکن مرا به [چشم] طلبه ای … که مورد توجه و علاقه… بزرگان و اساتید… هستم… نگاه می کردند.”



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، عکس های امام خامنه ای
تاریخ انتشار : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

قال الله الحكيم : (ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون
همانا خدا يار و ياور نيكوكاران است ) (17)
قال على عليه السلام : عاتب اخاك بالاحسان اليه
برادر دينى خود را بجاى سرزنش ، احسان و نيكى كن ) (18)
شرح كوتاه :
نيكى و نيكوكارى از صفاتى است كه خداوند صاحب اين صفت را دوست دارد. همانطورى كه خداوند به ما احسان كرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبى هاى مردم نيكى بيشترى نمايم .
اگر كسى با ما بدى هم كرد براى تاءديب او، با احسان برخورد كنيم ، نه اينكه بدى را با بدى جواب دهيم كه موجب ازدياد كينه و دشمنى شود.
شيوه مردان الهى اين بود، كه اگر كسى به آنها سلام مى كردند، جواب سلام را بهتر كاملتر مى دادند؛ و اگر دستى براى نيكى بسوى آنها دراز مى شد افزون تر پاداش مى دادند.
دلهاى آدميان دوستدار نيكى كنندگان است ؛ و شيطان از اين عمل آدميان صورتش مجروح و دلش جريحه دار مى شود؛ و در اين راستاى محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمى كند.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عايشه بود. ناگاه مردى اجازه خواست خدمت حضرت برسد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اين مرد بدترين فرد طايفه است ، حضرت اجازه ورود داد. مرد وارد شد پيغمبر با كمال خوشرويى پذيرايى نمود و با او مشغول صحبت شد. پس از پايان صحبت ، مرد از حضور پيامبر بيرون رفت .
عايشه عرض كرد:
يا رسول الله ! هنوز آن مرد وارد نشده بود او را به بدى ياد كردى لكن پس از ورود با گشاده رويى احترامش نمودى ؟
پيامبر فرمود: (ان من شرار عبادالله من تكره مجالسته لفحشه ) : بدترين مردم كسى است كه براى بد زبانى و دشنام گويى او همنشينش را بد بدارد.(8)
(و من براى فحش و بد زبانى او احترامش كردم كه به من توهين نكند.)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
شيطان نزد پيامبران الهى مى آمد و بيشتر از همه با حضرت يحيى انس ‍ داشت .
روزى حضرت يحيى به او گفت :
من از تو سؤالى دارم .
شيطان در پاسخ گفت :
مقام تو بالاتر از آن است سؤال تو را جواب ندهم ، هر چه مى خواهى بپرس ‍ من پاسخ خواهم داد.
حضرت يحيى : دوست دارم دامهايت را كه به وسيله آنها فرزندان آدم شكار كرده و گمراه مى كنى ، به من نشان دهى .
شيطان : با كمال ميل خواسته تو را بجا مى آورم .
شيطان در قيافه اى عجيب و با وسايل گوناگون خود را به حضرت نشان داد و توضيح داد كه چگونه با آن وسايل رنگارنگ فرزندان آدم را گول زده و به سوى گمراهى مى برد.
يحيى پرسيد:
آيا هيچ شده كه لحظه اى به من پيروز شوى ؟
گفت : نه ، هرگز! ولى در تو خصلتى هست كه از آن شاد و خرسندم .
فرمود: آن خصلت كدام است ؟
شيطان : تو پرخور و شكم پرستى ، هنگامى كه افطار مى كنى زياد مى خورى و سنگين مى شوى بدين جهت از انجام بعضى نمازهاى مستحبى و شب زنده دارى باز مى مانى .
يحيى گفت :
من با خداوند عهد كردم كه هرگز غذا را به طور كامل نخورم و از طعام سير نشوم ، تا خدا را ملاقات نمايم .
شيطان گفت :
من نيز با خود پيمان بستم كه هيچ مؤمنى را نصيحت نكنم ، تا خدا را ملاقات كنم .(122)
بدين وسيله حضرت يحيى يكى از مهمترين دامهاى شيطان را از خود دور نمود



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : سه شنبه دهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
فصل بهار و ايام پر نشاط عيد نوروز بود. جمعى در باغ چهل ستون اصفهان دور هم نشسته و مشغول تفريح و سرگرم گفتگو بودند. در آن اثنا سائلى جلو آمد و از حضار تقاضاى مساعدتى كرد.
چون ايام عيد بود هر يك از جمع حاضران مبلغ معتنابهى به سائل مزبور كمك كردند. در اين هنگام سائل جمعيت را مخاطب ساخت و اظهار داشت :
من فقير حرفه اى نيستم و اهل تكدى نبوده ام . اين مبلغ كه به من داديد مخارج چند روز مرا تاءمين مى كند. اگر حال شنيدن داريد، سرگذشت جالب خود را كه تا حدى شگفت آور است براى شما نقل كنم . چون حضار روى خوش نشان دادند. سائل هم شروع به گفتن كرد و سرگذشت خود را بدين گونه شرح داد: چندين سال پيش از اين يك روز حاكم اصفهان فرستاد و دوات گران را كه من هم يكى از آنها بودم احضار نمود و خطاب به آنها گفت : هر كدام كه ميان شما استادتر است به من معرفى كنيد. دوات گران دو نفر را كه يكى من بودم از بين خود معرفى نموده و گفتند: اين دو نفر از همه ما در فن خود استادترند.
حاكم سايرين را مرخص كرد و بعد به ما گفت : كدام يك از شما دو نفر برازنده تر هستيد؟ همكار من ! مرا معرفى كرد و افزود كه اين شخص در فن خود سرآمد همگان است و يكى از صنعتگران خوب اصفهان مى باشد.
حاكم او را هم مرخص كرد، آنگاه رو به من كرد و گفت : ميرزا تقى خان امير كبير صدراعظم براى انجام كار مهمى تو را به تهران احضار نموده است . سپس خرج راه كافى به من داد و فورا مرا به سوى تهران گسيل داشت . بعد از اينكه وارد تهران شدم به حضور امير كبير صدراعظم رسيدم و خود را معرفى كردم .
امير كبير پس از استحضار كافى از حال من و بعد از آنكه تشخيص داد كه در فن دوات گرى استادم ، سماورى كه جلويش گذاشته بود برداشت و به من نشان داد، آنگاه از من پرسيد: آيا مى توانى مانند اين سماور بسازى ؟
اولين بارى بود كه در اوائل سلطنت ناصرالدين شاه ، سماور (از روسيه ) به ايران آورده بودند.
من تا آن روز چنين نديده بودم . قدرى به آن نگاه كردم و از طرز ساختمان آن آگاهى حاصل نمودم ، سپس گفتم : آرى . امير كبير گفت : اين سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بياور.
من از نزد صدراعظم خارج شدم . رفتم بازار و دكان دولت گرى پيدا كرده مشغول ساختمان سماور گرديم . بعد از اتمام كار سماور را برداشتيم و نزد امير كبير بردم . كار من مورد نظر امير واقع شد و تز من پرسيد: اين به چه قيمت تمام شده است ؟
من در پاسخ گفتم : روى هم رفته 15 قرآن اميركبير با قيافه گشاده و در حالى كه تبسم بر لب داشته به منشى خود دستور داد، امتياز نامه اى برايم بنويسد كه فن سماورى سازى به طور كلى براى مدت 16 سال ذر انحصار من باشد، و بهاى فروش هر سماور را 25 قرآن تعين كرد.
بعد از صدور فرمان و اعطاى امتيازنامه اميركبير رو گرد به من و گفت : برو به اصفهان كه دستور كار تو را به حاكم اصفهان داده ام تا وسائل كارت را از هر جهت فراهم نمايد.
من هم از تهران حركت كرده وارد اصفهان شدم . بلافاصله پس از ورود حكومت اصفهان مرا احضار نمود و گفت : بايد فورا دكانى با چند شاگرد تهيه كنى و هر چه مخارج آن مى شود نقدا از خزانه دولت دريافت نمائى و مشغول سماور سازى شوى .
طبق بين دستور من هم فورا چند دكان كه خراب بود از صاحبش اجازه كردم و آنها را به يكديگر راه دادم و بر حسب موقيت و لزوم احتياجات در هر يك از دكانها بنائى نمودم .
در يكى از دكانها كورهاى جهت ريخته گرى ساختم و در ديگرى لوازم دوات گرى و در سومى سكوئى بستم كه شاگردان بنشينند، تا بدين وسيله بتوانم به خوبى سماور سازى كنم . جمعا مبلغ دويست تومان مخارج بنا و دكان ها و فراهم كردن اسباب كار شد.
اما بدبختانه هنوز مشغول كار نشده بودم كه يك نفر فراش حكومتى مثل اجل معلق آمد و مرا با حالت خاصى مانند اين كه دزدى را گرفته باشد، نزد حاكم برد. به محض اين كه حاكم چشمش به من افتاد، و اين مبلغ دويست تومان هم متعلق به دولت است ، بايد بدون چون و چرا تمام آن را پس بدهى !
ولى چون آن پول خرج بنائى دكانها و ساير مايحتاج شده بود و من نيز از خود اندوخته اى نداشتم كه وجه مزبور را ادا نمايم ، به دستور حكومت تمام هستى مرا كردند كه جمعا به 170 تومان نرسيد.
چون سى تومان ديگر باقى مانده را نداشته بپردازم ، مرا مى بردند سربازارها و در انظار مردم چوب مى زدند تا مردم به حال من ترحم كنند و آن پول وصول شود. بدين گونه آن سى تومان هم به مرور پرداخت شد!
در نتيجه آن چوبها و صدمات بدنى كه به من وارد شد، امروز چشمهايم تقريبا نابينا شده و ديگر نمى توانم به كارگرى مشغول شوم . از اينرو به گدائى افتادم . در صورتى كه اگر امير كبير را نگرفته بودند و من همچنان مشغول كار بودم ، امروز يكى از بزرگترين متمولين اين شهر بودم



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : دوشنبه نهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش
فقيه نامى شيخ بهاءالدين عاملى مى نويسد: شخصى كه مورد اعتماد من بود حكايت كرد و گفت : مردى در حوالى بصره مى زيست ، كه اوقاتش در عيش و نوش و بى خبرى و فساد مى گذشت .
چنان مورد نفرت مردم بود كه وقتى وفات كرد، تا جنازه را به محلى كه بايد غسل داد و بر آن نماز گزارد حمل كنند.
در آنجا كسى حاضر نشد بر جنازه او نماز بگزارد، و در قبرستان مسلمين دفن كند.
ناگزير جنازه را به بردند، تا در آنجا به خاك سپارند.
در بلندى نزديك آنجا، زاهدى بود كه همه او را به زهد و تقوى مى شناختند.
حاملان جنازه ديدند، زاهد منتظر است جنازه برسد تا بر آن نماز بگزارد. چون اين خبر به نقاط اطراف رسيد كه زاهد وارسته مى خواهد بر جنازه فلانى نماز بخواند، مردم هم دسته دسته آمدند و پشت سر زاهد بر جنازه شرابخوار معروف نماز گزارد!
اهالى محل از اينكه زاهد حاضر شد بر جنازه چنين مرد آلوده اى نماز بخواند در شگفت ماند بودند.
پس موضوع را با خود وى در ميان گذارد و علت را از او جود يا شدند.
زاهد گفت : من در خواب ديدم كه به من گفتند: از اين بلندى فرود آى و به فلان موضوع برو. در آنجا جنازه اى خواهى ديد كه هيچكس جز زنش با وى نيست .
تو بر آن نماز بگزار كه مردى آمرزيده است ! تعجب مردم از گفته زاهد بيشتر شد. چون با سابقه اى كه از مرد مزبور داشتند، باور كردن اين معنى براى ايشان مشكل مى نمود.
زاهد كه خود از راز كار بى اطلاع بود، زن او را خواست و از وضع زندگى شوهرش جو يا شد.
زن گفت : وى تمام روز را به شرابخورى مشغول بود و اوقاتش بدين گونه مى گذشت . تعجب حاضران افزونتر گرديد.
زاهد پرسيد: اعمال خيرى از او نديده بودى ؟
زن گفت : او سه چيز را اهميت مى داد و از آن غافل نبود:
اول اينكه : هر روز صبح كه از مستى شب بهوش مى آمد، لباسش را عوض ‍ مى كرد و وضو مى گرفت و نماز مى خواند!
دوم اينكه : خانه او هيچگاه از وجود يك يا دو نفر يتيم خالى نبود. توجه وى با آنها از رسيدگى به وضع فرزندانش بيشتر بود!
سوم اينكه : هر وقت در اثبات شب از مستى بهوش مى آمد، مى گريست و مى گفت : خدايا مى خواهد گوشه اى از جهنم را با بدن من پليد پر كنى ؟!!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : دوشنبه نهم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از

سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، حکایت های آموزنده، داستانهای عارفانه حسن زاده آملی، داستانهای خواندنی، داستانهایی از انوار آسمانی، داستانهای بحارالانوار، داستانهای اصول کافی
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : یکشنبه هشتم مرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

 گويند: از عالمي مسئله اي پرسيدند، گفت: نمي دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمي کني که به جهل و ناداني خود اعتراف مي کني. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه اي که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامي که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسيد، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدايا ما چيزي نمي دانيم، جز آنچه تو به ما آموختي



:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب
:: برچسب‌ها: حکایت جالب
تاریخ انتشار : جمعه دوازدهم خرداد 1391 |
نوشته شده توسط : مصطفی روزبه بخشایش

صاحب باغ: پسر شيطون چرا رفتي بالاي درخت زردآلو؟ الان به بابات ميگويم . پسر : بابام بالاي درخت آلبالو است.
نکته اخلاقي:از کوزه همان برون تراود که در اوست






:: موضوعات مرتبط: حکایت های جالب، پیامک های خنده دار
تاریخ انتشار : چهارشنبه دهم خرداد 1391 |


 
Example :